به گزارش خبرگزاری ایمنا، روز بزرگداشت ملاصدرا، فیلسوف بزرگ جهان اسلام و بنیانگذار حکمت متعالیه، فرصتی برای بازاندیشی در نسبت اندیشههای این متفکر با نیازهای فکری انسان معاصر است. صدرالمتألهین در سده یازدهم هجری با ارائه نظریههایی همچون «حرکت جوهری» و «اصالت وجود»، مرزهای دانش فلسفی زمان خود را درنوردید و نظامی را پیریزی کرد که در آن عقل، شهود و نقل در هم تنیده میشود. آنچه امروز مطالعه آثار او را از یک کنجکاوی تاریخی خارج میسازد، ظرفیت بالای این نظام فکری برای پاسخ به پارهای از مسائل بنیادین انسان در عصر مدرن است؛ مسائلی که از بحران معنا تا سردرگمی معرفتی را در بر میگیرد.
در این میان، گفتوگو با کسانی که سالها در این عرصه به پژوهش و تدریس مشغول بودهاند، میتواند زوایای تازهای از این میراث گرانسنگ را روشن سازد.
اردلان فاتحپور، کارشناس و پژوهشگر فلسفه که تدریس فلسفه در مراکز دانشگاهی را در کارنامه خود دارد و همچنان خود را دانشجوی این علم میداند، بر پیوند مبانی نظری فلسفه با مسائل زندگی امروز تاکید میکند؛ این ویژگی، گفتوگو با او را به فرصتی مغتنم برای روشن شدن ابعادی از اندیشه ملاصدرا و نگاهی متفاوت به علم فلسفه تبدیل کرده است که شاید کمتر مورد توجه قرار بگیرد.
یکی از محورهای مورد بحث در این گفتوگو، نسبت فلسفه با بحرانهایی است که انسان امروز با آن دست به گریبان است. جهانی که با شتاب فزاینده اطلاعات، تکنولوژی و دگرگونیهای سریع فرهنگی روبهرو است، بیش از هر زمان دیگر نیازمند یک نظام فکری است که بتواند به پرسشهای بنیادین درباره هویت، هدف و معنای زندگی پاسخ دهد.
با این همه، نباید از یاد برد که فلسفه ملاصدرا در بستر تاریخی و فرهنگی خاصی شکل گرفته و تطبیق یا تفعیل آن برای نیازهای امروز، نیازمند پژوهشی ژرف و بدون شتابزدگی است. آنچه در این مجال از زبان اردلان فاتحپور، پژوهشگر و استاد فلسفه و مدرس دانشگاه میخوانیم، حاصل ساعتی گفتوگو درباره جایگاه علم فلسفه در زندگی انسان و آشنایی با نگاه ملاصدرا است که مشروح آن در ادامه آمده است:

ایمنا: نسبت ملاصدرا با زندگی مردم در دنیای مدرن امروزی چگونه است؟ درواقع ملاصدرا در زمان فعلی چه حرفی برای گفتن دارد؟
فاتحپور: وقتی صحبت از دنیای امروز میکنیم، باید دو امر را در ابتدای کار از هم جدا کنیم؛ یکی خود عالم مدرن و مغرب زمین و دیگری مسئله خود ما و نسبت ما هم با خودمان و هم با آن عالم مدرن.
ملاصدرا از این جهت که فیلسوف مهمی در تاریخ اندیشه ایران است و از باب خوانش او در نسبت با سنت خودمان مهم است؛ برای فهم بحران امروز تفکر در ایران، به نظر باید به فلسفه رو کرد و در این میان یکی از فیلسوفان مهم بهحتم ملاصدرا است.
در نقد نگاهِ صدرنشین کردن ملاصدرا و خوانش غیرتاریخیِ فلسفه باید توجه داشت که اطلاق عنوان «صدرالمتألهین» یا قرار دادن وی در اوج فلسفه، لزوماً وجهای ندارد. فلسفه در ذات خود صدر و ذیل نمیپذیرد و رتبهبندی فیلسوفان در سلسله مراتب برتر و فروتر، امری ناموجه به نظر میرسد. ملا صدرا فیلسوفی در بستر همان سنت فلسفی است. اصرار بر چنین صدرنشینیهایی، فلسفه را از هویت راستین خود خارج کرده و به ایدئولوژی یا حزبی غیررسمی بدل میسازد.
بنابراین، ضروری است از تلقی صدر و ذیلیِ فلسفه خارج شویم و ملاصدرا را در گستره تاریخ اندیشه و فلسفه خودمان و نیز در نسبت با سنت فلسفی مطالعه کنیم. نمیتوان صدرا را از بافت اندیشه دیگر فیلسوفان جدا ساخت و مدعی شد که او به تنهایی تمام فلسفه را جمع کرده است. صدرا باید در نسبت با سهروردی، فارابی و حتی اندیشمندانی نظیر افلاطون خوانده شود.
برای ایرانیان امروز، خوانش صدرا در همین نسبتهای فلسفی راهگشا خواهد بود، اما قطع ارتباط با سنت فلسفی خویش و پنداشتن صدرا به مثابه پدیدهای آسمانی که بدون پیشینه، همه مسائل را حل کرده، نه تنها سودی ندارد، بلکه فهم فلسفی را دچار اختلال میکند.
ملاصدرا را باید در گستره سنت مطالعه کرد / الزامی نیست که تمام مردم، فلسفه بخوانند!
ایمنا: با نگاه بر تفاوت زیست جهان و دغدغههای انسان نسبت به زمان گذشته، ارتباط با ملاصدرا و اندیشههای ایشان چگونه باید ایجاد شود؟
فاتحپور: نهادها و نظامهای علمی همچون دانشگاهها و حوزههای علمیه در کشورمان در حقیقت، فعالیت زیادی در این زمینه دارند و تلاشی که اساتید حوزه، طلاب، اساتید دانشگاه و دانشجویان روی فضای فلسفه اسلامی انجام میدهند، بهواقع مهم است، اما چرا این تلاش حاصل قابل توجهی نمیدهد؟ به زعم بنده ما شیپور را برعکس در دست گرفتهایم و هرچقدر در آن میدمیم، صدایی از آن درنمیآید. چرا؟ چون ما این مسیر را از صدرا شروع کرده و به عقب رفتهایم؛ صدرا برای ما بدل شده به یک نورافکن بزرگ که با نور آن، حتی تاریخ فلسفهمان را میخوانیم.
شاید یک گام اساسی این باشد که ما این نورافکن را خاموش کنیم، این لنز ملاصدرا را برداریم و بنگریم به خود تاریخ اندیشهمان، به خود سنت فلسفیمان. حتی در این نگریستن به منابعی از تشیع میرسیم، در ایران به منابعی از ایران باستان میرسیم و اینها در شکلگیری چیزی به عنوان «فلسفه اسلامی» یا «فلسفه ایرانی» تأثیر داشتهاند.
ما امروز چه در حوزه و چه در دانشگاه روی فارابی کار نمیکنیم، ما روی سهروردی کار نمیکنیم. ما روی مباحث بنیادینی که در نظرگاه این فیلسوفان وجود دارد کار نمیکنیم. برای همین یکباره مواجه میشویم با بحث «حقیقت» در نظر ملاصدرا و گمان میکنیم این نظر از آسمان آمده و بر این فیلسوف وحی شده است، ازاینرو دانشگاه باید از این «صدراخوانی با روش فقهی» بگذرد. روش فقهی یعنی مدام بیاییم وقت بگذاریم که آیا این «الف و لام» در این نسخه درست وارد شده یا نه، این ضمیر به چه برمیگردد. ما صدرا را باید در گستره سنت بخوانیم.
در جنبه مردمی نیز شاید نیاز نباشد همه مردم فلسفه بخوانند. ما خیلی اوقات فکر میکنیم همه مردم فلسفه بخوانند خیلی خوب است، گاهی اوقات حس میکنیم خیلی باکلاس است که مردم فلسفه بخوانند. گاهی اوقات وقتی نگاه میکنیم به عالم مدرن و میگوییم این عالم بر اساس فلسفه شکل گرفته است، بیاییم این فلسفه را بدل کنیم به مدلی برای خودمان، تمدنی از آن بسازیم، مردم را همه را با فلسفه آشنا کنیم. نه، اینها حاصلی جز پریشانی ندارد.
فلسفه و پرسشهای اساسی در زندگی مردم وجود دارد؛ گاهی اوقات این پرسشها را فلسفه میتواند پاسخ دهد، برای برخی دیگر دین میتواند پاسخ دهد، برای برخی دیگر حتی خطابه، شعر و هنر میتواند پاسخ دهد. در نظر فیلسوفان ما (مثل فارابی، افلاطون یا سهروردی) نمیتوانیم بین فلسفه و دین و هنر فاصله بگذاریم. شاید بتوانیم این فاصله را در زبان بگذاریم و بگوییم جنس زبان اینها فرق میکند، چنان که فارابی میگوید. وگرنه اینها ناظر بر حقایقی هستند و زبان فلسفه زبان دشواری است، اما زبان دین زبان دشواری برای عوام نیست، زبان دین تأویلپذیر است، ظاهری دارد و باطنی. زبان فلسفه اینطور نیست.
امروز ما پرسشهای اساسی خودمان را به رسمیت نمیشناسیم. خود مردم پرسشهای بنیادینی که دارند را به رسمیت نمیشناسند یا میخواهند پاسخهای علمی یا تکنولوژیک به آن بدهند و من احساس تنهایی میکنم، این تنهایی یک حس وجودی است. من احساس غم میکنم، جایی سوگوارم و یک جایی این سوگ را میتواند اهل روانشناسی به من پاسخ دهد و به من کمک کند و خیلی هم مهم است، اما جای دیگر این سوگ، سوگ وجودی است. من دچار سکوتم، این سکوت من یک سکوت وجودی است. ما به رسمیت نمیشناسیم و مردم نمیشناسند و مطرح نمیکنند بلکه خودشان را درگیر چیزهای دیگر میکنند.

فلسفه نحوه اندیشیدن و حتی نحوه بودن را تعیین میکند
ایمنا: آیا میتوان گفت منظور از فلسفه، همان پاسخ دادن به سوالات اساسی انسان در زندگی است؟
فاتحپور: بله، میتوان این را گفت، اما سخن در این باب بسیار است و شاید به طور مسامحهآمیز بتوانیم این را بپذیریم، اما آسیبی که امروز داریم این است که علوم انسانی به معنای عام و فلسفه به معنای خاص در زندگی ما حاضر نیستند و وقتی اینها نباشند، پریشانی و سستی در کارها ظاهر میشود.
ما در طول سال همایشهای علوم انسانی و همایشهای فلسفی زیادی داریم که حتی نهادهای دولتی متولی برگزاری آنها هستند، اما این همایشها به گونهای زینتالمجالس هستند و ما هنوز در این سیطره هستیم که علوم انسانی را کناری گذاشتهایم.
فلسفه حاصل عملی ظاهری ندارد. به عنوان مثال در جامعهشناسی، پژوهشی درباره نسبت بین فقر و اعتیاد انجام میشود و پژوهش به درد زندگی میخورد، مردم استفاده میکنند و سیاستگذار از آن بهره میبرد، اما فلسفه حتی همین را هم ندارد و انگار به ظاهر علمی غیرکاربردی است، اما مسئله مهمی که از آن غافل هستیم این است که فلسفه نحوه اندیشیدن و حتی نحوه بودن ما را تعیین میکند، تبیین میکند، واضح میکند و ظاهر میسازد. این نحوه بودن اگر معین نشود، چه در نسبت ما با خودمان و چه در نسبت ما با دیگری، مشکل ایجاد میشود.
در غیاب فلسفه، پاسخهای سطحی در جامعه رشد میکند
امروز مردم نیازی به فلسفه احساس نمیکنند، چون زندگیشان دارد میگذرد. اگر یک شب رفتگر محل نیامده باشد، من احساس نیاز میکنم یا اگر کافه محله بسته باشد، احساس نیاز میکنم و میفهمم چیزی کم است، اما اگر این همه فیلسوف، استاد فلسفه و پژوهشگر نباشند، آیا مردم احساس میکنند چیزی کم است؟ نه، احساس نمیکنند، چون اساساً مردم در قطع ارتباط با اهل فلسفه زندگی میکنند. حرجی هم بر آنها نیست و نمیخواهیم مردم را قضاوت کنیم که چرا فلسفه نمیخوانند. چه بسا همه مردم نباید فلسفه بخوانند، اما به زعم بنده، فلسفه باید جاری باشد با همان پرسشگری.
وقتی فلسفه در میدان نباشد، پاسخهای سطحی در میدان زیاد میشود. این در عالم مدرن هم رخ داد. بازسازی مدلی از عرفانهای شرقی در عالم مدرن در پاسخ به همین پرسشها بود. شما میبینید یوگا که یک عمل قدسی و الهیاتی بوده، الان تبدیل به یک ورزش شده است. این بازسازی عرفان شرقی در عالم مدرن در پاسخ به پرسشهای اساسی بود که مردم از اهل فلسفه نمیپرسیدند.
در ایران نیز این مواجهه را داریم که در غیاب اهل فلسفه و علوم انسانی، چیزهایی در زیرزمین شکل میگیرد که من را نگران میکند، از این جهت که پاسخهای اساسی نیستند. وقتی جامعه پاسخهای اساسی برای پرسشهای اساسی خود پیدا نکند، دچار خمودی و سستی میشود و شاید طول بکشد تا سر دربیاورد.
فلسفه امکان مفاهمه با عالم مدرن را فراهم میسازد
ایمنا: با اشاره به نسبت فلسفه با دنیای مدرن، از آسیبهای رویارویی این دو بفرمایید.
فاتحپور: ما دو آسیب داریم، یکی را گفتیم که به خودمان مربوط میشود و دیگری در سطح عالم مدرن است. آسیبی که داریم این است که میخواهیم ملاصدرا را در مقابل کانت، هگل و دکارت قرار دهیم.
این از دو جهت برای ما آسیبزا است؛ از یک جهت، ما با یک پندار «آنچه خود داشت» میخواهیم بگوییم حرفهایی که دکارت و اینها زدهاند حرفهای سطحی است و ما عمیقتر آن را در ملاصدرا داریم. از منظری دیگر، میخواهیم به جنگ عالم مدرن برویم. ما میخواهیم به دل این مبارزه با مغرب زمین برویم و در سطحیترین ممکن گمان میکنیم اگر ملاصدرا را در مقابل عالم مدرن قرار دهیم، این عالم را میزند و میترکاند، آن فیلسوفان که بنیاد این عالم مدرن هستند را از بین میبرد، چیز دیگری میآورد و تمدن دیگری برای ما ظاهر میشود. این نیز نگاهی سطحی به فلسفه ملاصدرا است.
مسئله اساسی این است که بدانیم فلسفه نحوه بودن و مسائل اساسی و بنیادین ما را ظاهر میکند و تبیین مینماید. اگر بخواهم خیلی ساده بگویم، وقتی بدانیم در نسبت با سنت و اندیشه خودمان کجا هستیم، این امکان را به ما میدهد که با دیگری مواجه شویم. مراجعه به فلسفه در نزد خود ما، در ابتدا امکان مواجهه با خودمان را فراهم میکند؛ اینکه ما کجا هستیم، چه میکنیم و چه امکاناتی داریم. وقتی به اینجا رسیدیم، امکان مواجهه با دیگری را نیز خواهیم داشت.
تفاوت بنیادین ملاصدرا با دکارت و کانت در مسئله علم و شناخت
ملاصدرا شاید در باب علم، عقل و ادراک سخنانی گفته باشد که در ظاهر برای خیلیها شبیه به نظر برخی فیلسوفان یا روانشناسان غربی باشد، اما نباید فراموش کنیم که ملاصدرا دارد در مورد «عقل فعال» حرف میزند و به بیان ساده، ملاصدرا علم را در اختیار مطلق انسان نمیداند. شناخت فعل مطلق انسان در نظر ملاصدرا نیست. شناخت از عالم بالا، از عالم عقل و عالم مثال، توسط عقل فعال دریافت میشود.
در نگاه دکارتی و کانتی، شناخت جهان با خزانه علم آدمی است که مال خود اوست و این علم بر پای خود ایستاده است. در نگاه دکارت، عقلی که برای شما پیش میرود، عقل خودبنیاد است. اوج این نگاه را در کانت داریم؛ خرد خودبنیادی که ایستاده و همه چیز را خودش دارد، یک سری چیزهای پیشین دارد و آنها را بر عالم پرتاب میکند و عالم را با آنها میفهمد، اما ما نمیتوانیم ملاصدرا را اینگونه بخوانیم. نمیتوانیم ملاصدرا را بیاوریم بگذاریم جلوی کانت و بگوییم حرف کانت را زده یا عمیقتر از کانت زده و کانت نفهمیده است.
به واقع، مدرنیته فهمی از ما ندارد
اگر ما با مسئله علم و فهم و ادراک در نزد ملاصدرا با عالم مدرن مواجه شویم، این به ما امکان فهمی از آن عالم میدهد. با بودن در سنت فلسفی خودمان درمییابیم که نسبتمان با سنت فلسفی دیگر چیست و این امکان مواجهه و امکان مفاهمه را به ما میدهد. مفاهمه در دنیای امروز بسیار اساسی است.
یکی از بحرانهایی که ما همیشه با عالم مدرن داریم این است که او فهمی از ما ندارد. به واقع مدرنیته فهمی از ما ندارد و همواره در پی حذف یا در پی حل ما برمیآید که ما را در نظم خودش حل کند. فراتر از سیاست و اقتصاد، این نظم، یک نظم فلسفی و معرفتشناسانه است. ما با بودن در این عالم فلسفی، با مدد این عالم فلسفه میتوانیم به امکان مفاهمه برسیم و از بند تنگناها و طرهها بیرون بیاییم.

نگاه به علم فلسفه نباید ابزاری باشد / فلسفه در فرهنگ، تربیت و هنر ظاهر میشود
ایمنا: نگاه فلسفهورز چه کارکرد عینی در زیست امروزی انسان دارد؟
فاتحپور: به طور معمول نگاهمان به فلسفه نگاهی ابزاری است و میخواهیم فلسفه نوعی کارآمدی برایمان داشته باشد؛ کارآمدی فلسفه به این معنا نیست که فلسفه را با معیار علوم دیگر میسنجیم. ما میگوییم علم پزشکی یک جایی به کار میآید، علم فنی نیز همین طور. دوستی برای من مثال قشنگی زده است و میگفت من مکانیک هستم و چیزی میدانم، میروم این ماشین را باز میکنم و به زندگی یک بندهخدای دیگری میخورد، اما علم شما به درد کسی نمیخورد.
مسئله اینجاست که ما تعریف «درد» را هم عوض کردهایم. ما دردهای متفاوتی داریم. یک قسمت از دردهای ما درد اقتصاد است، یک قسمت درد سیاست است. ما دردهای مختلفی داریم و برای این دردها پاسخها و مواجهات گوناگونی داریم، اما درد فلسفه چیز دیگری است. خیلیها شاید این درد را نداشته باشند. برای همین میگویم اصلاً نیاز نیست برویم یقه همه مردم را بگیریم و بگوییم بیا فلسفه بخوان، اما این را باید یادمان باشد که اگر مسئلهای داریم که خیلی بنیادین است، به طوری که با مراجعه به اقتصاد، سیاست، روانشناسی یا جامعهشناسی پاسخ نمیگیریم یا پاسخها ما را راضی نمیکند، بدانیم که این مسئله در یک بنیاد فلسفی دارد مطرح میشود.
فلسفه در تربیت ظاهر میشود، در آموزش ظاهر میشود، در فرهنگ ظاهر میشود و به طور کلان خود را در هنر ظاهر میکند. فلسفه در اینجاها ظاهر میشود و اگر اوضاع فلسفه خوب نباشد، در همه اینها پریشانی مییابیم؛ چنان که امروز پیدا میکنیم.
هنر اهل فلسفه در اینجاست که بتوانند مفاهیم عمیق را سادهتر منتقل کنند
ایمنا: توصیه شما برای کسانی که میخواهند فلسفه را بفهمند و یاد بگیرند چیست؟
فاتحپور: شاید همه نیاز نباشد فلسفه بخوانند و شاید نیاز باشد با اهل فلسفه صحبت کنند؛ ما یک سقراط را در تاریخ فلسفه داریم که میرود در خیابانها و با آدمها حرف میزند، آدمها را به پرسش میکشد، یا آدمها میآیند و با او پرسش میکنند و پرسشهای اساسی مطرح میکنند، اما به یک زبان ساده.
امروزه نیز مردم در سراسر کشورهای مختلف، رویگردان از اهل فلسفه شدهاند. البته از یادمان نرود که ما امروزه آن فیلسوفی که فلسفه بر دوشش باشد و در کوچهها قدم بزند را شاید نداشته باشیم یا شاید کم داشته باشیم؛ پس شاید همه نیاز نباشد فلسفه بخوانند، شاید نیاز باشد با اهل فلسفه گفتوگو کنند، مسائلشان را مطرح کنند، پرسش کنند و در گعدههای فلسفی شرکت کنند؛ نه به این معنا که ببینیم فلاسفه در طی سالها چه گفته است.
شاید اینگونه باشد که بیندیشیم فرهنگ چگونه پیش میرود. امروز من به عنوان یک معلم، مسئله دارم که دانشآموزانم در تربیت مشکل دارند، چه کار باید بکنم؟ این سؤالی است که یک معلم دارد. امروز من با تربیت فرزندم مسئله دارم، این سؤالی است که یک مادر دارد. اینها سؤالاتی است که میتوان با اهل فلسفه مطرح کرد. هنر اهل فلسفه در اینجاست که بتوانند مفاهیم عمیق را سادهتر منتقل کنند، چنان که سقراط و افلاطون چنین بودند.
هیچ فیلسوفی را در گسست از دیگران نخوانید
خطاب به دانشجویان فلسفه اسلامی و طلاب علوم دینی میگویم که از بند مشهورات و تقلیدهای بیحاصل رها شوید. نیاز است با متون اصلی فیلسوفان مواجههای جدی داشته باشید. لزومی ندارد آغاز راه فلسفی با خوانش اسفار ملاصدرا باشد. گاه شناخت فارابی، افلاطون، سهروردی و حتی شاهنامه ضرورت بیشتری دارد.
ملاصدرا نه صدر فلسفه است و نه خاتم فیلسوفان. ما باید از این تصور نادرست که صدرا نقطه آغاز و پایان فلسفه است، خارج شویم و فلسفه را در پیوستگی با سنتهای فکری پیشین، از یونان باستان تا تشیع، مطالعه کنیم.
اگر صدرا جملهای از غزالی یا سهروردی را بدون ارجاع صریح نقل میکند، این سرقت علمی نیست، بلکه نشانه همسخنی او با سنت فلسفی پیش از خود است. صدرا خود را جدا از حکمت اشراق و کلام غزالی نمیداند؛ بلکه در درون این سنت به طرح پرسشهای تازه میپردازد.
هیچ فیلسوفی را در گسست از دیگران نخوانید. همانگونه که با فارابی و ملاصدرا نسبت داریم، با افلاطون و دیگر بنیانگذاران اندیشه فلسفی نیز پیوند داریم.
نظر شما