به گزارش خبرگزاری ایمنا، چشم در چشم مرگ، در پهنه مارونالرأس، آنجا که غرش تانکهای دیوآسا و پیشرفته مرکاوای صهیونیستی، زمین جنوب لبنان را به لرزه درآورده بود و سایه شوم غاصبان بر مختصات سرخ محلهها سنگینی میکرد، زنی از تبار استقامت، آیه عینی شجاعت شد.
«زهرا قبیسی»، دختر آتشبهاختیار لبنانی، با دستانی خالی، اما دلی لبریز از باور، مستحکم و بیتزلزل در برابر تانک اسرائیلی ایستاد، در یکقدمی مرگ برای سربازان بزدل صهیونیست رجز خواند و افسانه شکستناپذیری آنان را در خاک پاک «مارونالرأس» دفن کرد.
او زنی است که آوارگان را با خودروی زهواردررفتهاش زیر باران بمبها جابهجا میکرد و هر جا نقطه قرمز و شوم پهپادهای اسرائیل مینشست، چند دقیقه بعد بهعنوان فرشته امدادرسان در آنجا حاضر بود. وقتی از کارزار چشم در چشم با مرکاوا، با پیکری مجروح و هشت ترکش به سوغات آمده سرافراز بیرون آمد، در پاسخ به این پرسش که این همه شجاعت بیمرز از کجا سرچشمه میگیرد، با کلماتی که بوی باروت و حماسه میداد، گفت: «نحن خُمینیّون، وهذه البذرة من الشجاعة قد زرعها الإمام الخمینیّ فی قلوبنا... ما خمینیون هستیم و این بذر شجاعت را امام خمینی در دل ما کاشته است.»

فصل اول: امام روحالله؛ ابرقهرمان قصههای شبانه
در روزگاری که کودکان جهان با افسانههای پوشالی غرب همچون سیندرلا، شنلقرمزی و مرد عنکبوتی به خواب میرفتند، در خانه کوچک زهرا در لبنان، قصه به گونهای دیگر روایت میشد. پدر، هر شب پای تخت دخترک مینشست و کتاب حماسی زندگی مردی از جنس نور و صلابت را برای او ورق میزد؛ مردی به نام «روحالله». یک شب از شجاعت بیمثالش میگفت، یک شب از مهربانی بیکرانش و شب دیگر از ایستادگی سهمگینش در برابر فرعونهای زمانه، روحالله برای زهرای کوچک، ابرقهرمانی واقعی بود که کارهای بزرگش در مخیله جهان امروزی نمیگنجید.
سالها گذشت و زهرا با این قصهها قد کشید، اما هنوز نمیدانست این ابرقهرمان اساطیری شبهای کودکی، همان پیرمرد نورانی و باابهتی است که تصویرش بر دیوار خانه، در کنار سید عباس موسوی و سید حسن نصرالله جا خوش کرده است، روزی که دوستش نام صاحب آن عکس غریبه را پرسید و پدر فاش کرد که این همان «روحالله خمینی» است، گویی انفجاری از آگاهی در جان زهرا رخ داد. از آن روز، عکس آن پیر جماران برچسب دفاتر و کتابهایش شد و زهرا، گفتمان و مکتب خمینی را نهتنها مطالعه، که زندگی کرد.
فصل دوم: وقتی فرمانده، غول ناامیدی را زمین میزند
زهرا قبیسی، عشق را لابهلای نامههای عاشقانه امام به همسرش پیدا کرد و آتشبهاختیاری را در میدان نبرد نظامی و نرم معنا کرد، در روزهای سخت جنگ و بمباران، او آستین همت بالا زد؛ برای آوارگان پناهگاه آماده میکرد و برای تامین مخارج خورد و خوراک آنان، صابون میساخت و میفروخت، او خطشکن جنگ اقتصادی و روانی بود و این پیشقدم شدن را ارثیهای از امام خویش میدانست، آنجا که امام فرموده بود: «اگر خمینی یکه و تنها هم بماند، باز هم به راه خود که راه مبارزه با کفر و ظلم و شرک است ادامه میدهد.»
هنگامی که غول گرانی، تحریم و بیکاری، نفس مردم لبنان را به شماره انداخته بود و ناامیدی همچون بختک بر شهرها سایه افکنده بود، زهرا به یاد خاطرهای تاریخی از امام در دهه ۶۰ افتاد؛ روزگاری که ایران درگیر جنگ و تحریم بود و تکنوکراتها چشم به غرب داشتند، اما امام با صلابت فرمود: «ما میتوانیم.»
زهرا همین فریاد تاریخی را به فضای مجازی کشاند و هشتگ «#نحن_نستطیع» را گستراند؛ غوغایی که بعدها سید حسن نصرالله نیز در سخنرانیهایش از آن تجلیل کرد. او در فضای مجازی، یک فرمانده تمامعیار در میدان جنگ نرم بود. هرگاه از حجم هجمهها و توهینهای ضدانقلاب و دشمنان دلسرد میشد، پدر قصه جماران را برایش یادآوری میکرد؛ روزی که امام دست احمدآقا را گرفت و فرمود اگر تمام این جمعیت که امروز درود میگویند، یکصدا بگویند «مرگ بر خمینی»، ذرهای از راهم عقبنشینی نخواهم کرد. اینگونه بود که ملامتِ ملامتگران، هرگز در گامهای استوار این دختر خللی ایجاد نکرد.

فصل سوم: خمینی؛ هویتی جاری که تاریخ انقضا ندارد
به باور زهرا، امام خمینی یک اسطوره دکوراتیو در قاب عکسها یا کتابهای درسی تاریخ نیست، امام خمینی سبک زندگی، هویت و رگ غیرت مقاومت است. اوست که کربلا و عاشورا را از یک مجلس عاطفی صرف، به یک حرکت عملی و حماسی علیه استکبار جهانی مبدل ساخت و معنای انتظار فرج را در جهاد زمینهساز خلاصه کرد.
امروز اگر حماس، حزبالله و طوفانالاقصی لرزه بر اندام صهیونیسم میاندازند، همگی جلوههایی از تکثیر این سبک زندگی حماسی هستند.
این پیوند عمیق در روزهای هولناک بمبارانهای اخیر لبنان جلوهای عینی پیدا کرد. وقتی زهرا مجروح شد و خانهاش زیر آتش صهیونیستها قرار گرفت، در میان غبار و دود، نخستین دارایی باارزشی که در چمدانش گذاشت تا زیر آوار نماند، قاب عکس قدیمی امام خمینی بود که از مادربزرگش به یادگار داشت. در روزهایی که دشمن با جنگ روانی بهدنبال تسلیم ملت بود، زهرا جملات حماسی روحالله را فریاد میزد: «بکشید ما را، ملت ما بیدارتر میشود»؛ کلماتی که آب سردی بر آتش روانپریش دشمن بود.
فصل چهارم: طنین صدای جماران در کلبههای آفریقا
حماسه خمینی مرزهای جغرافیایی را در نوردیده است؛ از یمن و عراق تا فلسطین، سوریه، قلب اروپا و حتی آمریکا، امروز بیرق «خمینیون» برافراشته است، زهرا روایتی شگفت از شیخ عبدالمنعم قبیسی (از علمای حزبالله) نقل میکند که سالها پیش در دل جنگلهای انبوه و دورافتاده آفریقا، به قبیلهای ابتدایی و محروم رسیده بود. در کلبه گلی رئیس آن قبیله، تکهای از یک روزنامه قدیمی با دقت به دیوار چسبانده شده بود که تصویری از امام خمینی را بر خود داشت، وقتی شیخ با شگفتی از علت نصب این عکس پرسید، رئیس قبیله با همان زبان سادهاش گفت: «این مرد، رهبری بزرگ است؛ کسی که راه را برای آمدن منجی و برقراری عدالت هموار میکند.» این یعنی صدای روحالله تاریخ انقضا ندارد و فرکانس حقطلبی او به گوش تمام مستضعفان جهان رسیده است.
فصل پنجم: داستان روز واقعه
صبح آن روز، زهرا با شنیدن خبر آزادسازی مناطق جنوب لبنان توسط مردم عادی، بیتاب میشود. مردم بدون ترس از هشدارهای اسرائیل وارد روستاهای اشغالی میشدند و هرچند شهید یا زخمی میشدند، اما روستاها را یکی پس از دیگری پس میگرفتند. زهرا بیدرنگ مقصدش را مارون الراس انتخاب میکند و با الهام از داستانهای شجاعت امام خمینی (ره) و رزمندگان دفاع مقدس، با شوق شهادت و بدون کوچکترین تردیدی راهی میشود. او در طول مسیر به نوارهای عاشورایی و مدافعان حرم گوش میدهد و با این باور که جانش را فدای سرزمین و اسلام میکند، گاز ماشین را محکم میفشارد.
با رسیدن به مارون الراس، جایی که میان مردم، ارتش و تانکهای اسرائیلی تکهتکه شده، غیرت زهرا اجازه نمیدهد تماشاگر بماند. او از خط فرضی میگذرد و با وجود فریاد مردم برپایه بازگشت، با گفتن «خداحافظ» به سوی دشمن حرکت میکند، سربازان اسرائیلی به او شلیک میکنند، ترکش به بدنش مینشیند و گلولهای به سرش اصابت میکند، اما او با چادر پوشانده زخمهایش را، باز هم پیش میرود و فریاد میزند: «این سرزمین من است، از زمین من بیرون بروید!»
در نهایت، اسرائیلیها تانکی را به سمت او میفرستند. زهرا چشم در چشم تانک مرکاوا میایستد، با انگشت اشاره برایش خط و نشان میکشد و هشدار میدهد که ۶۰ روز مهلتشان تمام شده است. سربازان او را محاصره میکنند و تکتیراندازها مانع فیلمبرداری مردم میشوند، اما زهرا ذرهای ترس ندارد. سربازان اسرائیلی از پس او برنمیآیند و فرماندهشان ناچار به میدان میآید تا شگردی دیگر برای رهایی از این خفتوخواری بیابد.

فرمانده اسرائیلی با وانمود به دلسوزی و پیشنهاد آمبولانس خواست زهرا را عقب بکشاند، اما زهرا با خنده او را تروریستی خواند که صدها نفر را کشته و گفت: «اگر نگرانی، از زمین ما بیرون برو». وقتی سربازی با بطری آبِ دارای آرم ارتش اسرائیل به او نزدیک شد، زهرا آب را پس زد و در پاسخ به اعتراض سرباز که «داد زدنت سرم را درد آورد» گفت: «شما جان و زمین ما را گرفتهاید، حالا میگویی داد نزنم؟ اینجا مال من است و دوست دارم داد بزنم.»
فرمانده دستور محاصره زهرا با تانک و ماشینهای نظامی داد. مردم از دور چشمانشان را بستند، اما زهرا خندید و گفت: «این همه تانک و سرباز برای یک دختر زخمی و بیسلاح؟ هر بار دستم را تکان میدهم وحشت میکنید!» ژنرال اسرائیلی در پاسخ تحقیرش گفت: «خون زیادی از تو رفته، هذیان میگویی». زهرا که نزدیک بود از شدت خونریزی بیفتد، زیر لب میگفت: «یا الله مرا بپذیر». اما فریاد مردم او را برگرداند: «تکلیف شرعیات را انجام دادی، باید زنده بمانی تا با هم جشن آزادی بگیریم». زهرا برگشت؛ اما همان چند ثانیه فیلم شجاعتش که توسط جوانی از روستا گرفته شد، عملیات آزادسازی مارون الراس را کلید زد.
فرجام: تجلی بانو و مژده فتح
این روزها، بار دیگر نام زهرا قبیسی سر زبانها افتاد. او از زیر آوار بمبارانهای وحشیانه صهیونیستها به سلامت بیرون آمد، تصویر او پس از خروج از ویرانهها، هیچ شباهتی به زنی مظلوم و شکستخورده ندارد، او با مشتی گرهکرده و لبخندی فاتحانه بر لب، در برابر دوربینها ظاهر شد تا به جهان ثابت کند که پیروان مکتب خمینی ناامیدی را سرمشق خود نمیکنند و با تمام وجود آیه «مَا لَنَا إِلَّا إِحْدَی الْحُسْنَیَیْنِ» (یا فتح یا شهادت) را زندگی میکنند.

این تصویر درخشان، جلوهای حقیقی از «زن مسلمان طراز و بانوی تمدنساز» است؛ همان الگویی که رهبر شهید و فرزانه انقلاب همواره ترسیم میکردند. زنی عفیف، شجاع، راسخ در عقیده، پر از شور زندگی، امیدوار و سرسخت در برابر ظالمان. مصاحبه با او به پایان میرسد، اما تقویمها خط میخورند و عکسها گواهی میدهند: تا زمانی که انسانیت، شرف و مقاومت زنده است، روحالله خمینی نیز در رگهای پرخروش جوانان مقاومت نفس میکشد و زندهتر از همیشه، تاریخ را به سوی فتح نهایی هدایت میکند.
نظر شما