به گزارش خبرگزاری ایمنا، باران، تازه بند آمده بود. گل هنوز به دیوار کپرها چسبیده بود. زن بلوچ، گوشه چادر ایستاده بود و بچهاش را محکم بغل کرده بود؛ از همان بغلکردنهایی که بیشتر شبیه پناه دادن است تا در آغوش کشیدن.
چند مرد محلی از دور میآمدند و چیزی را با هیجان به هم میگفتند. اول کسی باور نکرد. بعد همهمه پیچید: «رئیسجمهور آمده...» نه بنر بزرگی در کار بود، نه تشریفات ویژهای، نه فرش قرمزی که زیر پای ماشینها پهن شود، تنها مردی با عبای خاکی از میان کوچههای باریک خیس عبور میکرد و آرام آرام خودش را به کپرها میرساند. زن بلوچ بعدتر گفته بود: «فکر کردیم شاید اشتباه میکنیم، مگر میشود رئیسجمهور بیاید اینجا؟»
شاید تمام قصه سفرهای شهید سید ابراهیم رئیسی همین جمله باشد؛ «مگر میشود رئیسجمهور بیاید اینجا؟» اینجا یعنی همان نقطههایی که سالها از یاد رفته بودند، همان جاهایی که اگر نقشه ایران را تکان میدادی، از گوشهاش خاک محرومیت میریخت. روستاهایی که حتی اسمشان هم برای خیلیها ناآشنا بود. کپرهایی که شبها با باد میلرزیدند. محلههایی که مردمش بیشتر از نان، تشنه دیدهشدن بودند.

بعد از رفتنش، خیلیها دنبالش را نه در قاب عکسها که در این نقاط گرفتند. یکی گفت او را آخرینبار در گل هشتبندی دیده، یکی گفت هنوز بوی عبایش در سیاهچادرهای مهدیشهر مانده، یکی گفت در سرشط، میان زلزلهزدهها ایستاده بود و دست پیرمردی را گرفته بود. یکی گفت در طبس، وسط معدن، آنقدر گوش داد تا کارگرها باورشان شد کسی صدایشان را شنیده است.
انگار مردی بود که نشانیاش را باید از محرومترین نقطههای ایران میگرفتی، سفرهای استانی برای خیلیها، سالها یک تصویر تکراری داشت؛ فرودگاه. گل و صلوات، جلسه. سخنرانی. عکس یادگاری اما سید ابراهیم، انگار از همان روز اول تصمیم گرفته بود نقشه سفرها را عوض کند. او اغلب پیش از آنکه به استانداری برسد، سر از حاشیهها درمیآورد. پیش از جلسه با مدیران، میرفت سراغ مردمی که سالها تنها اسم مسئول را شنیده بودند، شاید برای همین بود که سفرهایش کمکم شبیه سفرهای رسمی نماند، بیشتر شبیه جستوجوی آدمی شد که دنبال دردهای گمشده میگردد.

خوزستان، آغاز آن روایت بزرگ بود، جفیر. روستایی در حوالی هویزه. جوانها دور ماشین جمع شده بودند. شیوخ عرب آمده بودند استقبال، بعضیها تنها نگاه میکردند تا مطمئن شوند خواب نمیبینند. رئیسجمهور، میان گردوخاک روستا راه میرفت، نه عجلهای داشت و نه آن فاصلهای که میان مردم و مسئولان کشیده میشود، اما خوزستان هنوز قاب مهمتری برای ثبت در حافظه داشت؛ «سرشط». روستایی دورافتاده در شمال شرقی استان؛ جایی که حتی رسیدن به آن هم شبیه عبور از فراموشی بود.
زلزله، کپرها را شکسته بود. زنها کنار آوار نشسته بودند. مردها آرام و سنگین حرف میزدند. بچهها هنوز خاکی بودند. بعد ناگهان خبر پیچید: «رئیسجمهور دارد از کوه پایین میآید.» سرشط آن روز تنها از زلزله زیرورو نشده بود؛ از دیدهشدن زیرورو شده بود، پیرزنی دست رئیسی را گرفته بود و ول نمیکرد. انگار سالها حرف، در گلویش مانده بود. آن روز، هلهله میان کپرها میپیچید؛ هلهله مردمی که حس میکردند بالاخره کسی نشانی آنها را را بلد شده است.
در چابهار، میرآباد بوی رطوبت و محرومیت میداد. آنجا پر از کپرهایی بود که بیشتر شبیه پناهگاه بودند تا خانه، وقتی سید ابراهیم وارد یکی از کپرها شد، زن صاحبخانه اول تنها مات نگاهش کرد. رئیسجمهور نشست روی زمین. درست کنار بچههایی که پاهای برهنهشان روی خاک بود. از سقفی گفتند که با باد میلرزید. از بارانی که شبها تا وسط خانه میآمد. از آرزوی ساده داشتن یک خانه واقعی و بعد، همانجا، میان دیوارهای حصیری، رئیسجمهور رو به مدیرانش کرد و گفت: «این کپرها باید خانه شود.» شاید برای خیلیها تنها یک جمله بود، اما برای مادری که سالها شبها با ترس فرو ریختن سقف خوابیده بود، آن جمله بوی امنیت میداد.

در سیسخت، زلزله تنها دیوارها را خراب نکرده بود؛ امید را هم ترک انداخته بود. مردم دورش حلقه زده بودند. هرکس چیزی میگفت. از وامها. از خانهها. از زندگی که زیر آوار مانده بود. شهید رئیسی گوش میداد. بعد ناگهان رو به مسئولانش کرد و صدایش بلند شد: «مردم که تقصیری ندارند...» آن چند کلمه، میان مردم پیچید. گاهی یک جمله، بیشتر از صد مصوبه امید میدهد. بعد از رفتن او، هنوز مردم سیسخت درباره همان لحن حرف میزدند؛ لحنی که انگار دردشان را فهمیده بود.
«در کدامین کوچه دنبالت بگردم بعد از این؟ در کدامین روستا زیر باران هارداسان...» اگر بخواهی ردّ او را بگیری، باید بروی هرمزگان.
هشتبندی هنوز گِلی بود. سیل، خانهها را بلعیده بود. جادهها نفس میکشیدند. محافظها به سختی حرکت میکردند، اما او جلوتر میرفت. زنها گریه میکردند. کودکها لباسهای خاکی پوشیده بودند. پیرمردها از خسارت میگفتند. سید ابراهیم خم میشد، گوش میداد، یادداشت میکرد. آن روز عبایش گلی شد،. شاید برای همین است که خیلیها تصویر او را نه پشت میز که میان گل و خاک به یاد دارند.
طبس، سیاه بود. نه از شب؛ از زغال. کارگرها از معدن بالا آمده بودند؛ با صورتهایی خسته و دستهایی پینهبسته. شهید رئیسی میانشان ایستاد، کارگرها اول آرام حرف میزدند؛ انگار عادت نداشتند کسی گوش بدهد. از بیمه گفتند. از حقوق. از سختی هر روز پایین رفتن به دل زمین و بعد، همانجا، رئیسجمهور به پیمانکارها مهلت داد؛ محکم، بیتعارف. یکی از کارگرها بعدها گفته بود: «آن روز حس کردیم کسی پشت ما ایستاده.»
بازفت، انتهای جغرافیاست. جاده پیچ میخورد، کوهها بلندتر میشوند و بعد ناگهان میرسی به روستایی که سالها سهمش تنها دوری بوده است. وقتی کاروان دولت رسید، مردم باورشان نمیشد. زن عشایری جلو آمد و با همان سادگی روستایی استقبال کرد. بچهها دست رئیسجمهور را گرفتند و بردند سمت مدرسهشان. مدرسه کوچک بود. بیامکانات. خسته. شهید رئیسی ایستاد و نگاه کرد. شاید آن لحظه بیشتر از هر گزارش رسمی، حقیقت محرومیت خود را نشان میداد و بعد همانجا دستور رسیدگی داد. بچهها لبخند میزدند؛ از آن لبخندهایی که هنوز امید را بلدند.

در هرندی تهران، مردم اول تنها خیره نگاه میکردند، «خودشه؟» بعد آرام آرام نزدیک شدند. مردی گفت: «حتی اگر مشکلی را هم حل نکند، همین که آمده اینجا مردانگی کرده.» تلخ بود، اینکه برای خیلیها، صرف«آمدن» تبدیل به آرزو شده بود، سید ابراهیم گوش داد. حرف زد، اما مهمتر از همه، ایستاد، در همان کوچههایی که سالها کسی برای دیدنشان وقت نگذاشته بود.
او تنها به روستاها نمیرفت؛ به دل آدمها هم میرفت، در خوابگاه دانشجویان خوارزمی، کنار غذای سلف نشست. در مسجد محله یوسفزاده مشهد، میان نمازگزاران حاشیه شهر ایستاد. در کوی فلسطین زنجان برای ۱۲۰ خانواده محروم خانه وعده داد. در اسماعیلآباد قم، مردم دور از محافظها درد دل کردند. در مازندران، صیادها دورش جمع شدند و با لهجه شیرینشان حرف زدند. انگار او بیشتر از آنکه رئیسجمهور باشد، شنونده بود. شنونده صداهایی که سالها کسی نشنیده بود.
«زیر و رو کردیم و پشت میز عکسی از تو نیست با عبای خاکیات استان به استان هارداسان...» شاید راز ماندگاری بعضی آدمها همین باشد؛ اینکه مردم، آنها را پشت میز به یاد نمیآورند، بلکه وسط زندگیشان. وسط گل، وسط زلزله. وسط معدن. وسط کپر. وسط سیاهچادر و اکنون انگار مردم هنوز صدایش میزنند؛ «آن یتیم، آن دخترک، آن کارگر و آن پیرمرد از چه دنبال تو میگردند کماکان هارداسان...»

نظر شما