به گزارش خبرگزاری ایمنا، جنگ رمضان برای اصفهان یک امتحان بود؛ امتحانی که بعضیها در آن مردود شدند و بعضیها، بیآنکه کسی نامشان را بداند، سربلند بیرون آمدند. آن روزها، وقتی هر انفجار میتوانست آخرین لحظه زندگی کسی باشد، عدهای فرار را بر قرار ترجیح دادند. اما عدهای دیگر ماندند. نه با اسلحه، نه با موشک، با جارو، با بیل، با دست خالی.
آنهایی که ماندند، قهرمانان گمنام این شهرند. آتشنشانهایی که به سمت آتش دویدند، گروههای جهادی که نخالهها را با دست کندند و پاکبانهایی همچون سید محمد اخباری؛ مردی که حتی وقتی موج انفجار او را به آن سوی خیابان پرتاب کرد و شنواییاش را برای چند روز گرفت، از بیمارستان که بیرون آمد، مستقیم رفت سرِ کوچه. نه به خاطر شجاعتِ بینقص، به خاطر عادتی که نامش را گذاشته بودند «خدمت».
این گزارش، روایت همان مرد است؛ مردی که هر کلمه را چند بار تکرار میکند، اما حرفش از صافترین حرفها هم صافتر به دلت مینشیند. مردی که در اوج وحشت، جارو را رها نکرد، برای اینکه شهرش نفس بکشد.

آن روز صبح؛ زندگی عادی برای همیشه تمام شد
سید محمد اخباری ۳۸ سال دارد، مدت زیادی نیست که پاکبان شده است، اما انگار تمام زندگیاش را در همین یک سال خلاصه کردهاند.
پیس از جنگ، یک زندگی عادی داشت. از همان عادیهای همیشگی. صبح به صبح، هنوز آفتاب بالا نیامده بود که او جارو را برمیداشت و میرفت سر کوچه. جارو میزد، خیابان را تمیز میکرد و برمیگشت خانه.
همسرش ناهار را آماده کرده بود و منتظر میماند. بچههایش سرشان به مدرسه گرم بود. سید امیرحسین، پسر هفدهسالهاش، تازه وارد جوانی شده بود و دنیا را به رنگ خودش میدید. ستایش سادات، دختر سیزدهسالهاش هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که دلش برای پدر تنگ نشود.
یک خانه، یک کوچه، یک جارو، یک سفره نان. زندگی عادی بود، اما بیستوپنجم اسفند، زندگی عادی برای همیشه از یادش رفت.
یادش میآید ساعت ۴ صبح سرِ پستش بود. مشغول کار. خیابان خلوت بود و هوا هنوز بوی شب میداد. ساعت ۸ صبح، آسمان غرش کرد و اصابت اول در چهارراه پلیس اتفاق افتاد.
«رژیم سفاک صهیونیستی و آمریکای جنایتکار». این کلمهها را مثل یک جمله حفظ شده است و تکرار میکند، انگار میخواهد مطمئن شود من درست فهمیدهام چه کسی به شهرش حمله کرده است.
او و چند همکارش مشغول پاکسازی محل اصابت بودند. نخالهها را جمع میکردند، شیشههای شکسته را کنار میزدند. کارشان را بلد بودند. پاکبانی فقط جارو زدن نیست، گاهی نخاله برداشتن است، گاهی ایستادن در میان آوار، گاهی نخستین کسی که پای به خرابه میگذارد.
سپس اصابت دوم رخ داد؛ صدایی که نه شبیه رعد بود، نه شبیه غرش. چیزی بین فروریختن آسمان و ترک خوردن زمین. موجی آمد که سید محمد را از این سوی خیابان به آن طرف پرتاب کرد. صورتش خورد به تیر برق و بعد، همهچیز سیاه شد.

لحظه پرتاب؛ وقتی وزن آدم زیر موج انفجار معنا نمیدهد
سید محمد نمیتواند آن لحظه را توصیف کند. نه به خاطر لکنت، به خاطر این که کلمهای برای آن وحشت وجود ندارد. فقط میگوید: «خودم را... خودم را از این سوی... چهارراه... پرتاب شدم... به آن طرف... چهارراه.»
موج انفجار او را پرت کرد به آن طرف خیابان. صورتش خورد به تیر برق و دیگر چیزی یادش نمیآید؛ وقتی چشمش را باز کرد، متوجه شد که نمیشنود. هیچچیز. انگار دنیا صدایش را گرفته بود و پس نمیداد.
نیروهای اورژانس آمدند. سوال میپرسیدند، اما او فقط لبهایشان را حس میکرد که تکان میخورد. صدایی نبود. همکارانش هویت او را گفتند. بعد خانواده آمدند. همسرش را میدید که گریه میکند، اما صدای گریه را نمیشنید. بچههایش را میدید که پریشان بودند، اما صدای «بابا» را نمیشنید.
آن روز فهمید آدم بدون صدا هم میتواند بترسد.

لکنت؛ زخمی که ماند و خجالتی که هیچکس ندید
چند روز طول کشید تا شنوایی برگردد، اما یک چیز دیگر برگشتنی نبود. حالا وقتی حرف میزند، بعضی کلمهها را چند بار تکرار میکند. «واقعاً... واقعاً... واقعاً بد بود.» میشود از لحنش فهمید از این تکرار خجالت میکشد. گاهی نگاهش را پایین میاندازد و آرامتر ادامه میدهد. انگار خودش را برای این که کلمهها را درست ادا نمیکند، سرزنش میکند.
اما من برایش غصه خوردم، نه بهخاطر لکنت، بهخاطر این که مردی که جانش را برای شهرش گذاشته، حالا خجالت میکشد از حرف زدن. گویی سهمش از جنگ، فقط یک تیر برق و یک لکنت نبود، یک زخم پنهان هم بود روی اعتمادبهنفسش.
او همان روزهایی که هنوز صداها را درست تشخیص نمیداد، تصمیم گرفت برگردد؛ میگوید: «کمی... کمی که بهبود... بهبود یافتم... برگشتم سر... سر کارم. مردم... مردم به من... به من نیاز داشتند.»
نه سازمانی به او گفته بود برگرد. نه مسئولی. فقط خودش بود و عادت خدمت.
ترسی که بزرگتر از خودش بود؛ روایت اعتراف یک مرد شجاع
راستش را که بخواهید، سید محمد اعتراف میکند: «من... من تجربه... جنگ نداشتم. خودم را... آدم نترس... و شجاع... میدانستم. اما آن روز... آن روز... فهمیدم ترس... ترس یعنی چه.»
قبل از اصابت، خیابانها آرام بود. مردم داشتند زندگی عادی میکردند. یک لحظه، همهچیز ویران شد. خانهها فروریخت. مردم سراسیمه به هر طرف میدویدند. بچهها گم شدند. مادرها فریاد میزدند.
او میگوید: «چند... چند ساعت... نمیتوانستم... از جای خودم... تکان بخورم، اما همه... همه صحنهها را میدیدم.»
انگار بدنش فلج شده بود، اما چشمهایش دست از تماشا برنداشته بودند. یک فیلم ترسناک که نمیشد تلویزیون را خاموش کرد. حالا که به آن روزها فکر میکند، اشک گوشه چشمش حلقه میزند. سعی میکند پلک بزند که نیفتد. میگوید: «نمیتوانم... آنطور که باید... آن شرایط را... برایتان توصیف کنم.»
و من باور میکنم. چون بعضی چیزها نه در کلمه میگنجد، نه لکنت، نه حتی صدای رسا.

۱۵ شب بیخوابی؛ وقتی شهر مهمتر از خانه میشود
از اوایل جنگ، حدود ۱۵ شب را بیستوچهارساعته سر کار بود. خانه و همسر و فرزندانش را ندید. هر وقت صدای جنگنده و انفجار میآمد، خانواده بهسرعت تماس میگرفتند. امیرحسین و ستایش سادات پشت خط پریشان بودند: «بابا، خوبی؟ آسیبی ندیدی؟»
او اطمینان میداد که مراقب است، اما نمیتوانست به خانه برگردد، چون شهر به او نیاز داشت.
میگوید: «دوست نداشتم... در خیابانهای... شهرم... که هر روز... پاکیزگی و طراوت... و شادابی را... دیده بودم... یکباره ترکشها... و نخالهها... و آوارها را ببینم.»
این را که میگوید، صدایش میلرزد از تصویری که در ذهن دارد. گویی تمام زیباییهایی که سالها جارو زده تا بماند، در یک لحظه زیر خاک رفته بود. و او نمیتوانست تحمل کند. به همین دلیل ماند. تا دوباره آن شادابی را برگرداند.
چرا ماندی؟ پاسخی که سوالهای بیجواب را تکرار میکند
از او میپرسم با این وضعیت، با این آسیب، چرا فرار نکردی؟ چرا خانه و کار را رها نکردی؟
نگاهی به من میکند که پاسخ همه پرسشها در آن هست. بعد میگوید: «خانمی... از طبقه سوم... خانه خودش... به خیابان... پرتاب شده بود. چه... چه گناهی... کرده بود؟ آن رهگذری... که در خیابان توحید... آسیب دیده بود... چه گناهی داشت؟ آن کودکانی... که بیگناه... در خواب بودند... دو تا... دو تا شهید شدند... چه گناهی داشتند؟»
سوال میپرسد، نه از من، از خودش، از آسمان، از هر کسی که میتواند جواب بدهد، اما جوابی نیست.
او ادامه میدهد: «دشمن ما... خیلی... خیلی... خبیث است. به کودک... و بزرگ... و زن... و مرد... رحم نمیکنند. برای آنها... نظامی و غیرنظامی... فرقی ندارد.»
صدایش بلند میشود، نه از خشم، از دریغ: «متاسفم برای... برای کسانی که... وطنفروش هستند... و گول... وعدههای پوچ... دشمن را میخورند.»
اگر دوباره جنگ شود، جوابی که بدون کلمه داده شد
حرف که به اینجا میرسد، آرام میگیرد. نفس عمیق میکشد. میگوید: «به هر حال... مشکلات اقتصادی... در همه... همه جوامع هست، اما امنیت... بیشتر... ارزش دارد. با وجود... همه مسائل... باید قدر... امنیت کشورمان... را بدانیم.»
از او میپرسم اگر دوباره جنگی شود، باز هم میمانی؟ جواب نمیدهد. فقط سرش را تکان میدهد، یعنی آری. آنقدر محکم که شکی باقی نمیگذارد.
بعد اضافه میکند: «با افتخار... به میدان میروم. تلاش میکنم... در حد توانم... خدمت کنم... تا بتوانم... آرامش نسبی... به مردم شهرم بدهم.»

این گزارش سندِ بودن است
حرف که تمام میشود، سید محمد اخباری بلند میشود. جارویش را برمیدارد. همان جارویی که حتی موج انفجار هم نتوانست از دستش بکند. به سمت خیابان میرود، بیآنکه خداحافظی کند. شاید آدمی که صورتش به تیر برق خورده است و هنوز کلمهها در دهانش میشکنند، دیگر نیازی به خداحافظی ندارد. حضورش خود خداحافظی است.
نگاهش میکنم که دارد دور میشود. درست در همان نقطهای که هفته پیش آوار بود، حالا چند نفر قدم میزنند. یک زن با کالسکه بچه رد میشود. موتورسواری با عجله از کنارمان عبور میکند. همهچیز دارد عادی میشود. درست همان چیزی که سید محمد برایش ماند.
او جارو زد، نه برای این که کسی ببیند، برای این که کسی مجبور نباشد روی ترکشها راه برود. شنواییاش را باخت، برگشت. لکنت گرفت، حرف زد. زمین خورد، بلند شد.
نامش در هیچ خبری نیامد، اما این گزارش، سندِ بودن اوست. سندی که میگوید در اوج وحشت، مردی بود با جارویی که دست از آن نکشید، نه بهخاطر شجاعت، بهخاطر چیز سادهتر و بزرگتری که «عادت خدمت» بود.

نظر شما