به گزارش خبرگزاری ایمنا از البرز، روزهای نخستین جنگ، هالهای از ابهام و هراس بر شهرها انداخته بود؛ روزهایی که انگار تمام قطعات معماهای زندگی از هم گسیخته بودند.
۱۴ اسفند ۱۴۰۴ و در میانه همین آشوبِ نامعلوم، ناگهان زمین و آسمان کرج با صدای انفجاری هولناک به لرزه درآمدند، موج انفجار چنان قدرتمند و گسترده بود که دیوارها و شیشهها را به وجد آورد و لرزهای سرد را در تمام وجود شهر جاری کرد.
در آن لحظات که شهر در غفلت بود، ذهن عکاس خبری به سرعت به سمت عزیزانش رفت و با دستانی لرزان و نفسهای بریده، شمارههای همکاران و خانواده را گرفت.
خبری که از سوی دیگر خط رسید، خون در رگها را خشک کرد « اصابت موشک به محدوده شهرک صنفی شیخآباد و بلوار کامیونداران.»
بیدرنگ، موتور حیاتِ حرفهای به کار افتاد؛ چرخید و به سمت قلب حادثه شتافت. ورود به بلوار کامیونداران، ورود به دوزخی بود که آتش در آن نفس میکشید.
آسمان، پوشالی از شعلههای سرخ و دودهای سیاه بود که نور خورشید را بلعیده بود. دشمن هدف را با دقت دیوانهوار انتخاب کرده بود؛ موشک به قلب تولید شهر اصابت کرده بود.
کابینتسازها، تولیدیهای لباس، شیشهبریها و تعمیرگاهها، هماکنون در میان شعلهها میسوختند. فاجعه اما تنها به سوختن متریالها محدود نمیشد؛ کارگاههایی پر از مواد اشتعالزا و کپسولهای گاز صنعتی، در هر لحظه خطر یک انفجار مهیبتر و بر باد رفتن تمام آن منطقه را در دل داشتند.
دود آنقدر غلیظ بود که چشم را میسوزاند و راه را میبست؛ عکاس خبریدر میان آن ابرهای مسموم، با دوربینش میجنگید تا شکل فاجعه را در قاب حبس کند.
ناگهان فریادی کشنده فضای مهآلود را شکافت «جنگنده برگشته!». نیروهای امنیتی با عجله و اضطرار، مردم و امدادگران را به سمت امنترین نقاط هدایت کردند، عکاس در همان میان و در لابهلای شعلههای سرکش و آوار، پیکری را دید که بیرون میکشیدند؛ تصویری که چون خنجر در حافظه عکاس نشست.
فاجعه چنان سنگین بود که یکی از آتشنشانها، پس از روزها جنگیدن با آتش، روحش تسلیم شد و مرد در میان همان دود و خونی که میخواست پاک کند، بر زمین افتاد و سرش را در میان دستانش پنهان کرد؛ او هم در آن خط مقدم، در برابر عظمت مصیبت، شکست خورده بود.
با وجود آن همه هراس، ذهن عکاس تنها یک چشمه امید را در جستوجو بود «باید این تصاویر را ثبت کنم، دنیا باید ببیند چه بر سر ما آمده است.» قدمهایش را محکمتر برداشت. زیر پایش پر از خردهشیشه بود و با هر قدم، دردی مزمن از کف پا به ساقش میرسید.
در آن هیاهو، درد را به حساب لبههای تیز آوار یا ساییده شدن کفش میگذاشتو اهمیتی نمیداد.
فریضه ثبت حقیقت درد جسم را آرام کرده بود، اما وقتی شب، سایههای وحشت کمرنگتر شد و عکاس کفشهایش را از پا درآورد، با حقیقتی تلخ و ملموس روبهرو شد.
یک قطعه شیشه نازک و خونآلود، از میان لایههای کفش رد شده و کف پایش را شکافته بود. آن شیشه فرو رفته، تنها یک زخم جسمانی نبود؛ بازتابی کوچک از تمام ترکشهایی بود که آن روز بر پیکره شهر نشسته بود.
در بلوار کامیونداران، آن روز کارگاهها نسوختند؛ بلکه واقعیت بیرحم جنگ خودش را به رخ کشید، جنگی که مرز نمیشناسد؛ جنگی که میان کارگاههای تولید، نانِ شب مردم و زندگی روزمرهشان، راه خود را با خون و شیشه و آتش باز کرده بود.
نظر شما