شاهنامه «قرآن عجم» است/ باید با روایت، زبان بی‌زبان‌ها شویم

شاهنامه فردوسی گوشه‌ای از تاریخ و ادبیات ایران اسلامی نیست، بلکه هویت ایرانی اسلامی است؛ چراکه ایرانیان، اسلام را به واسطه شاعرانی چون فردوسی درک کردند و آن را پذیرفتند؛ در روز بزرگداشت فردوسی این مسئله محور میزگرد فرهنگی ایمنا قرار گرفت.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، فرهنگ، برخلاف تصور رایج، نه یک میراث ایستا در ویترین موزه‌ها و نه فقط مجموعه‌ای از قواعد تزئینی برای تزیین طاقچه‌ها؛ بلکه جریان حیات‌بخشی است که در لایه‌های زیرین زیستِ روزمره جریان دارد. فرهنگ، آن عنصر نامرئی و بدیهی است که ما در حالت عادی از حضور آن بی‌خبریم؛ درست مانند پایی که در آرامش، وجودش را حس نمی‌کنیم، اما به محض ورود یک سنگ‌ریزه، تمام تمرکز ما بر آن عضو معطوف می‌شود.

این همان نقطه بحران است؛ لحظه‌ای که در آن، ساختارهای همیشگی شکسته می‌شوند و انسان ناگزیر می‌شود به جستجوی ریشه‌ها بپردازد تا معنای هستی خود را در میان آشوب باز یابد. امروز، جهان و جامعه‌ی ما در چنین لحظه‌ی بحرانی ایستاده است؛ لحظه‌ای که بازگشت به مفاهیم بنیادین و میراث مکتوب، دیگر یک انتخاب فرهنگی نیست، بلکه یک ضرورت برای بقا است.

یکی از کلیدی‌ترین پرسش‌هایی که در مواجهه با بحران‌های هویتی مطرح می‌شود، بازخوانی روحیه‌ حماسه‌سرایی است. آیا حماسه و رجزخوانی، پدیده‌ای است که فردوسی آن را به فرهنگ ایرانی تزریق کرد، یا او تنها زبانی برای بیانِ روحیه‌ای بود که پیش از او در خون این سرزمین جریان داشت؟

اگر به تاریخ بنگریم، درمی‌یابیم که فردوسی تنها یک شاعر و نظم‌پرداز نبود؛ او یک معمارِ ناخودآگاه تاریخی بود. او در دورانی زیست که هویت ملی در آستانه‌ زوال قرار داشت و اگر این پیوند میان انسان و زبان و تاریخ گسسته می‌شد، ایرانی بودن به یک مفهوم انتزاعی و بی‌روح بدل می‌گشت. آنچه شاهنامه را از یک اثر ادبی به یک پدیده تمدنی بدل کرد، فقط وزن و قافیه نبود، بلکه عزم بود؛ همان اراده‌ جمعی برای بازسازیِ تخیل تاریخی و احیای نسبت میان انسان ایرانی با جهان پیرامونش.

در همین راستا با احمدرضا رضایی، شاعر و نویسنده و امیرمحمد نیرومند، کارشناس علوم اجتماعی در میزگردی به گفت‌وگو نشستیم تا این مسئله را با نگاهی نو بررسی کنیم.

ایمنا: ما در شاهنامه بسیار شاهد رجزخوانی و حماسه سرایی هستیم، با توجه به این که شاهنامه فردوسی به بیش از هزار سال پیش بازمی‌گردد، روحیه حماسه‌سرایی و رجزخوانی چگونه وارد ادبیات و فرهنگ ایرانی شد؟ آیا این ویژگی پیش از فردوسی در فرهنگ ما وجود داشت و او آن را در شعرش متجلی کرد، یا اینکه فردوسی این روحیه را وارد فرهنگ ایرانی کرد و بعدها در جامعه جاری شد؟ امروزه نیز دوباره شاهد پررنگ شدن این ادبیات در سرودها، اشعار و فضای اجتماعی هستیم؛ ریشه این بازگشت را چگونه می‌توان تحلیل کرد؟

نیرومند: من سعی می‌کنم با یک دورخیز وارد بحث شوم. وقتی از فرهنگ صحبت می‌کنیم، باید به یک نکته مهم توجه داشته باشیم؛ اینکه فرهنگ دیگر برای ما یک امر فاخرِ تزئینی و مخصوص طاقچه نیست. امروز اهل فرهنگ فهمیده‌اند که باید وارد میدان شوند و با متن زندگی مواجه شوند؛ در نگاه جامعه‌شناختی، فرهنگ همان چیزی است که انسان‌ها به صورت بدیهی و بی‌واسطه در آن زندگی می‌کنند؛ بدون اینکه مدام بخواهند درباره منشأ و چگونگی آن فکر کنند؛ اما ما معمولاً تا وقتی در وضعیت عادی هستیم، متوجه این عناصر فرهنگی نمی‌شویم؛ فرهنگ زمانی خودش را آشکار می‌کند که جامعه وارد یک وضعیت بحرانی شود.

فرهنگ زمانی خودش را آشکار می‌کند که جامعه وارد یک وضعیت بحرانی شود

برای مثال تا وقتی سنگ‌ریزه‌ای داخل کفش ما نرفته، متوجه پای خودمان نیستیم؛ اما وقتی اختلالی ایجاد می‌شود، ناگهان آن عضو را حس می‌کنیم. فرهنگ هم همین‌گونه است؛ در لحظات بحران است که ما متوجه می‌شویم چه چیزهایی ما را سرپا نگه داشته‌اند. اگر بخواهیم نسبت به فرهنگ اندیشه کنیم، باید به همین نقاط بحران توجه کنیم؛ نقاطی که در دل تاریخ یا در اثر یک رویداد خاص شکل می‌گیرند. امروز نیز ما در چنین وضعیتی قرار داریم و همین مسئله باعث شده دوباره به مفاهیم بنیادین خود رجوع کنیم.

میراث مکتوب ما نشان می‌دهد که ایرانیان در طول تاریخ بارها با بحران‌های مختلف روبه‌رو شده‌اند و در مواجهه با آن‌ها توانسته‌اند به صورت اندیشیده عمل کنند؛ از مرگ و آرزو گرفته تا حکمت، زیست روزمره و معنای زندگی. در این میان، زبان جایگاه بسیار مهمی دارد. زبان فقط یک مخزن واژگان نیست که هر وقت لازم شد به آن رجوع کنیم. زبان «رخ می‌دهد»؛ یعنی در نسبت انسان با جهان و در متن تجربه‌های تاریخی و زیستی، خودش را آشکار می‌کند.

هرچه این نسبت والاتر باشد، زبان نیز به افق‌های بلندتری می‌رسد و شکوه بیشتری پیدا می‌کند. به همین دلیل است که برای مثال در سنت عرفانی ما، پیش از آنکه عطار یا سنایی روایتگر آن باشند، خودِ تجربه عرفانی ابتدا در یک افق وجودی شکل گرفته و سپس زبان متناسب با آن متولد شده است. بنابراین وقتی از شعر و حماسه سخن می‌گوییم، در واقع از یک «عالم» سخن می‌گوییم؛ عالمی که بسیار ملموس است و در زندگی روزمره ما حضور دارد.

شاهنامه «قرآن عجم» است/ باید با روایت، زبان بی‌زبان‌ها شویم

ایمنا: این مسئله درباره فردوسی چطور مطرح می‌شود؟

نیرومند: در مورد فردوسی نیز باید توجه داشت که او در یک لحظه بحران تاریخی زیست می‌کرد؛ لحظه‌ای که احساس می‌کرد اگر آن ناخودآگاه تاریخی ایرانی احیا نشود، از میان خواهد رفت و مردم دیگر نمی‌توانند با آن عالم ایرانی نسبت برقرار کنند. به همین دلیل، تمام همت خود را صرف احیای آن تخیل تاریخی کرد. فردوسی و همراهانش تلاش کردند دوباره آن نسبت ایرانی با جهان را زنده کنند و مفهوم «ایرانی بودن» را برپا سازند.

از این منظر، آنچه شاهنامه را ساخته، فقط نظم و شاعری نیست؛ بلکه «عزم» است. در واقع این عزم تاریخی است که آن نظم را پدید آورده است. اگر امروز هم می‌خواهیم دوباره به آستانه‌های آن زبان برسیم، باید همان عزم را پیدا کنیم؛ عزمی که بتواند بحران امروز را با تمام ویژگی‌های خاص و پیچیده‌اش درک کند و متناسب با آن زبان تازه‌ای بیافریند. اگر امروز رگه‌های حماسه را در اشعار، سرودها و فضای عمومی جامعه احساس می‌کنیم، به این دلیل است که انسان ایرانی خودش را در یک نسبت تازه با جهان احساس می‌کند؛ نسبتی با شهادت، با مفاهیم بلند، با داشته‌های عظیم تمدنی و همچنین با روایت همیشگی عاشورا. همین پیوند است که دوباره به زبان جان می‌دهد و آن را زنده می‌کند.

ایمنا: در مورد نسبت این تجربه حماسی با مفاهیم ملی و اسلامی چه می‌توان گفت؟

نیرومند: در مورد نسبت این تجربه حماسی با مفاهیم ملی و اسلامی نیز باید گفت که این دو در امتداد یکدیگر قرار دارند. ما زمانی می‌توانیم حقیقت خود را آشکار کنیم که جوهره وجودی‌مان را به ظهور برسانیم. این جوهره در بستر همین فراز و فرودهای تاریخی آشکار می‌شود؛ جایی که حکمت ایرانی، حماسه ایرانی و افق اسلامی به هم پیوند می‌خورند.

در واقع، حکمت حماسی ایرانی با افق معنوی اسلام و با تصویر اعلای انسان در وجود امیرالمؤمنین (ع) پیوند برقرار می‌کند و از همین‌جا دوباره امکان سخن گفتن و زبان یافتن پدید می‌آید. به همین دلیل است که امروز برخی اشعار و مضامین دوباره در جامعه تکرار می‌شوند؛ مانند مداحی «باید برخاست» که در ادامه از «نیام ذوالفقار علی» سخن می‌گویند. این‌ها فقط شعار نیست؛ بلکه نشانه آن است که تخیل تاریخی ایرانی دوباره در حال احیاست و جامعه می‌خواهد جانمایی خود را در جهان، در دل همین زبان و همین حماسه، از نو برپا کند.

رضایی: به نظر من اینجا دقیقاً مسئله «زبان» مطرح می‌شود. کودک ما در یک جهان زبانی زندگی می‌کند؛ جهانی که در آن مفاهیم، بدون آنکه آگاهانه آموزش داده شوند، به او منتقل می‌شوند؛ مفاهیمی که می‌توانند امیدبخش یا برعکس، حامل نوعی احساس بریدگی و قربانی بودن باشند.

مسئله فردوسی هم در شاهنامه فقط رجزخوانی نیست. فردوسی برای ما یک «جهان» ساخته است؛ جهانی که شبیه کشتی نوح است. اگر در آن جهان زندگی کنی، از طوفان حوادث در امان می‌مانی.

جالب اینجاست که فردوسی هم از جهتی شبیه محمود غزنوی است؛ برای همین میان آن‌ها نوعی کشمکش وجود داشت. محمود غزنوی اهل سرکوب بود؛ مخالفان، شیعیان و غیرمسلمانان را سرکوب می‌کرد و حمله به هند و نابودی معابد هندوها هم در همین چارچوب اتفاق می‌افتاد.

ایمنا: سرکوب؟! چه نوع سرکوبی؟

رضایی: بله به نظر من فردوسی هم در حال نوعی سرکوب بود؛ منتها نه با شمشیر، بلکه با «سخن». فردوسی روایت‌هایی را سرکوب می‌کرد که می‌خواستند جهان ایرانی را به شکلی دیگر تعریف کنند؛ حق فریاد نمی‌زند، اما فردوسی صدای حق را در مقابل باطل برای ما بلند کرد. پس از اسلام، گفتمان‌های مختلفی در ایران شکل گرفت؛ یکی از آن‌ها گفتمان اموی بود که کاملاً نژادپرستانه عمل می‌کرد و میان عرب و عجم تفاوت می‌گذاشت و قصد تخریب ایران و ایرانی را داشت، اما فردوسی مقابل این گفتمان ایستاد.

ایمنا: از شرایط فرهنگی آن زمان در ایران بیشتر بگویید؟

رضایی: گفتمان دیگری که بعدها شکل گرفت، گفتمان ترکی ـ سنیِ پیرامون محمود غزنوی بود. مسئله فقط تغییر یک حکومت یا عوض شدن چند واژه نبود؛ مسئله این بود که در درون انسان ایرانی، نسبت او با جهان و حتی نسبت او با خدا در حال دگرگونی بود. خدا یک مفهوم فقط انتزاعی نیست؛ خدا در زبان آشکار می‌شود. اگر زبان دچار آشفتگی شود، دیگر نمی‌تواند آن حقیقت را به خوبی منعکس کند.

آلودگی زبان فقط این نیست که برای مثال به جای واژه فارسی، واژه خارجی استفاده کنیم. زبان یعنی بستری که انسان در آن فکر می‌کند، رؤیا می‌سازد، آرزو می‌کند و جهان را معنا می‌کند. حتی نوع حرکت دست، نگاه، لبخند یا نمادپردازی ما در هر زبان و فرهنگ معانی متفاوتی دارد.

شاهنامه «قرآن عجم» است/ باید با روایت، زبان بی‌زبان‌ها شویم

ایمنا: در جهان اسلام چطور؟

رضایی: جهانی که پس از بنی‌امیه شکل گرفت، در مرحله نخست جهانی آلوده بود؛ چراکه بنی‌امیه در آن دوران خود را نمایندگان اسلام معرفی می‌کردند، اما در عمل نوعی قرائت قدرت‌محور و نژادگرایانه را پیش می‌بردند. پس از آن نیز ترکان غزنوی با گرایش سنیِ سخت‌گیرانه، فضای مشابهی را استمرار دادند و شیعیان تحت فشار قرار گرفتند.

در این میان، تشیع و ایران پیوندی عمیق با یکدیگر پیدا کردند؛ تا جایی که می‌توان گفت ایران و تشیع خود را در آینه همدیگر می‌دیدند. علت این مسئله هم آن بود که ایران پیش از اسلام دارای جهان اسطوره‌ای و حماسی ویژه‌ای بود و بعدها تشیع توانست بسیاری از آن معانی را در قالب شخصیت‌ها و مفاهیم دینی متجلی کند.

وقتی امیرالمؤمنین(ع) کوفه را به عنوان پایتخت انتخاب کردند، کوفه یک شهر به معنای کامل نبود؛ بیشتر یک پادگان نظامی بود. در دوره خلفای پیشین، این منطقه محل استقرار «موالی» شده بود؛ موالی ایرانیانی بودند که پس از جنگ‌ها به عنوان اسیر به آنجا آورده شده بودند. حاکمان وقت معتقد بودند اگر در ایران شورشی رخ دهد، این نیروها بتوانند آن را در عراق کنترل کنند؛ برای همین موالی را در آن منطقه نگه می‌داشتند. در واقع کوفه به نوعی محل تمرکز ایرانیانی بود که از سرزمین خود جدا شده بودند.

از سوی دیگر، کوفه به ایران و تیسفون نزدیک بود و رفت‌وآمد فرهنگی و انسانی میان ایرانیان و امیرالمؤمنین(ع) برقرار بود. آن زمان عرب‌ها به ایرانیان «سرخ‌پوست» می‌گفتند. در یکی از روایت‌های مشهور نقل شده است که امیرالمؤمنین(ع) بر منبر بودند و موالی اطراف ایشان نشسته بودند. در همین هنگام، اشعث بن قیس وارد مسجد شد؛ شخصیتی که بعدها خاندان او نقش مهمی در مقابل اهل بیت در حوادث کربلا ایفا کردند.

اشعث با دیدن ایرانیان اطراف منبر با اعتراض فریاد زد: «این سرخ‌پوستان را چرا دور خود جمع کرده‌ای؟» در پاسخ، حضرت امیر(ع) با ناراحتی بر پله منبر کوبیدند و فرمودند: «این‌ها را رها کنم و شکم‌گنده‌هایی مثل شما را بگیرم؟» این رابطه میان امیرالمؤمنین(ع) و موالی، بعدها در شکل‌گیری پیوند تشیع و ایران نقش مهمی ایفا کرد. بسیاری از همان موالی که بعدها در قیام مختار حضور داشتند، ایرانیانی بودند که در آن منطقه مانده بودند و بخشی از آن‌ها به اهل‌بیت(ع) عشق و وفاداری عمیق داشتند.

اگر می‌بینیم تشیع به خوبی در ایران جان گرفته است و ایرانیان در زمان صفویه تشیع را به راحتی پذیرفتند، دلیلش این بود که پیش از آن، بزرگانی در این سرزمین تلاش کرده بودند زبان، تفکر و جهان ایرانی را حفظ کنند تا این بستر برای پذیرش حقیقت آماده بماند.

ایمنا: پرسش مهم این است که چرا تشیع در حجاز به آن معنا ریشه نگرفت، اما در ایران گسترش یافت؟

رضایی: پاسخ این است که در ایران، پیش‌زمینه‌ای تمدنی و فرهنگی وجود داشت که امکان فهم و پذیرش این جهان معنایی را فراهم می‌کرد. حتی عراق نیز در بسیاری از ویژگی‌های فرهنگی و تاریخی، امتداد همین ایران فرهنگی است. تمدن‌های بزرگ بابل، آشور و ایران باستان، همگی در همین جغرافیای تمدنی شکل گرفته‌اند و تشیع دوازده‌امامی نیز در همین بستر رشد کرده است.

فردوسی نقش بسیار مهم و اساسی در ایجاد این بستر داشت؛ وقتی به فردوسی می‌رسیم، مسئله فقط شعر و حماسه نیست. فردوسی در حال حفاظت از یک جهان بود؛ جهانی که اگر از بین می‌رفت، دیگر امکان درک بسیاری از مفاهیم هویتی و دینی نیز از بین می‌رفت. ایران از اساس سرزمینی توحیدی بوده است؛ اما متأسفانه در دوره پهلوی نوعی جداسازی میان ایرانیت و اسلامیت شکل گرفت. نتیجه این شد که بسیاری از مردم مذهبی تصور کردند شاهنامه فقط کتاب داستان پادشاهان است و ارتباطی با هویت دینی آن‌ها ندارد، در حالی که شاهنامه، به تعبیر بسیاری، «قرآن عجم» است؛ یعنی کتاب هویتی ماست. ما قرآن را در کنار شاهنامه بهتر می‌فهمیم و شاهنامه را نیز در کنار قرآن معنا می‌کنیم؛ چون فردوسی جهان ما را صورت‌بندی کرده است. در واقع، ایرانیان اسلام را نه از بنی‌امیه و خلافت‌های سیاسی، بلکه از زبان حافظ، سعدی و فردوسی فهمیده‌اند. اگر شاهنامه، گلستان و دیوان حافظ را از ایرانی بگیری، بخش مهمی از فهم او از اسلام را هم گرفته‌ای؛ چون این شاعران بودند که جهان معنوی ایرانی را زنده نگه داشتند.

اگر امروز دوباره درباره فردوسی سخن گفته می‌شود، بخش مهمی از آن را مدیون توجه رهبر انقلاب هستیم؛ کسی که هم فردوسی را دوباره به جامعه معرفی کرد، هم آرامگاه او را از تخریب و فراموشی نجات داد و هم زمینه توجه دوباره نسل‌ها به شاهنامه و هویت ایرانی را فراهم کرد

این شاعر است که نسبت انسان را با معنا، عشق، حماسه و حقیقت شکل می‌دهد. حتی شخصیتی همچون شاه عباس را هم باید در همین چارچوب دید. شاه عباس با همه تناقض‌های شخصیتی‌اش، نمادی از روح ایرانی بود؛ روحی که هم به دیانت و تشیع وابسته بود و هم با زندگی و شور انسانی پیوند داشت.

در جهان ایرانی، دینداری همیشه فقط یک امر خشک و رسمی نبوده؛ بلکه با زندگی، شعر، عشق، حماسه و زیست روزمره گره خورده است. همین شاعران بزرگ بودند که این جهان را برای ما حفظ کردند؛ فردوسی، حافظ، سعدی و دیگران، ما را در این مسیر نگه داشتند و هنوز هم نگه داشته‌اند.

لازم به ذکر است که اگر امروز دوباره درباره فردوسی سخن گفته می‌شود، بخش مهمی از آن را مدیون توجه رهبر انقلاب هستیم؛ کسی که هم فردوسی را دوباره به جامعه معرفی کرد، هم آرامگاه او را از تخریب و فراموشی نجات داد و هم زمینه توجه دوباره نسل‌ها به شاهنامه و هویت ایرانی را فراهم کرد.

برخی بزرگان مانند آیت‌الله جوادی آملی نیز بارها بر اهمیت فردوسی تأکید کرده‌اند و گفته‌اند جامعه امروز بیش از هر چیز به «حماسه» نیاز دارد. این همان نکته‌ای است که بسیاری متوجه آن نمی‌شوند؛ وقتی از حماسه سخن گفته می‌شود، منظور فقط یک مفهوم تاریخی نیست، بلکه سخن از جهانی است که فردوسی برای انسان ایرانی ساخته و هنوز هم می‌تواند او را سرپا نگه دارد.

ایمنا: امروز بسیاری معتقدند ایران و اسلام در هویت تاریخی ما به‌گونه‌ای در هم تنیده شده‌اند که تفکیک آن‌ها ممکن نیست. از سوی دیگر، بازگشت دوباره جامعه به فردوسی، حافظ و ادبیات حماسی نیز بسیار پررنگ شده است؛ در حالی که در مقاطعی تلاش می‌شد میان هویت ملی و هویت دینی تقابل ایجاد شود و حتی از فردوسی برای مقابله با اسلام استفاده شود. با این حال امروز دوباره شاهد رجوع جامعه به آن حافظه تاریخی هستیم. این بازگشت چگونه شکل گرفته و ظرفیت جهان فکری فردوسی برای امروز ما چیست؟

نیرومند: رهبر شهید انقلاب نسبت «جسم و جان» را می‌فهمید؛ یعنی نه فقط اهل ظاهرِ مذهب بود و نه گرفتار ظاهرگراییِ باستان‌گرایانه. در دوره‌ای، عده‌ای تمام همّ خود را صرف این کرده بودند که باستان‌گرایی را به یک ظاهر بی‌روح تبدیل کنند؛ مدام باستان‌شناس دعوت می‌کردند، تاریخ می‌تراشیدند، نمادسازی می‌کردند و تلاش داشتند از ایران فقط یک ویترین تاریخی بسازند؛ در زمان پهلوی مشتاق بودند که آثار تاریخی ایران را به موزه‌های جهان ببرند تا آنجا نمایش داده شود. اما مسئله این بود که آن نگاه، بیشتر در سطح ظاهر متوقف مانده بود.

از سوی دیگر، برخی هم در مواجهه با دین فقط اهل ظاهر بودند؛ یعنی شریعت را فقط در مجموعه‌ای از مناسک و ظواهر خلاصه می‌کردند. اما نگاه رهبر انقلاب این‌گونه نبود. ایشان هم به ظاهر فردوسی توجه داشتند و هم به باطن او. یعنی می‌فهمیدند که این معانی بلند دقیقاً در همین صورت و زبان تاریخی متجلی شده‌اند و نمی‌توان معنا را از صورت جدا کرد.

بعضی‌ها می‌گفتند اگر در شاهنامه یا ادبیات کهن معناهای خوبی وجود دارد، همان معناها را برداریم و خود اثر و شخصیت فردوسی را کنار بگذاریم؛ بگذاریم برود در آرشیو تاریخ. اما نگاه رهبری این بود که اتفاقاً این معانی در همین زبان، در همین روایت و در همین صورت تاریخی متولد شده‌اند و باید هر دو را با هم فهمید. این نگاه را حتی در عرصه سیاست هم می‌شد دید. جالب است که رهبر شهیدمان در عین حال که رهبر بودند، نوعی شأنِ «وزیر» بودن هم داشتتند؛ یعنی هم خرد سیاسی داشتند و هم خودْ ستون سیاست بودند. در تاریخ ایران کمتر حاکمی را می‌بینیم که سایه یک وزیر بر سرش نباشد، اما ایشان خودشان هم پیشوا بودند و هم صاحب آن خردی که معمولاً در جایگاه وزارت تعریف می‌شود.

درباره مسئله بازگشت جامعه به فردوسی و ادبیات حماسی، باید با دقت سخن گفت. اینکه امروز این مفاهیم را زیاد می‌شنویم، نباید ما را به این توهم برساند که مسئله حل شده یا این ظرفیت‌ها برای همیشه فعال مانده‌اند. اتفاقاً درست در همین نقطه است که باید مراقب باشیم این وضعیت به ضد خودش تبدیل نشود.

ما باید دائم مراقب باشیم که مبادا این هم‌پوشانی میان هویت ملی و هویت دینی، فقط به یک ابزار مقطعی برای عبور از بحران تبدیل شود و بعد دوباره فراموش شود. اگر این اتفاق بیفتد، دوباره به همان نقطه سرگردانی بازمی‌گردیم و می‌پرسیم: «حالا چه باید کرد؟»

ایمنا: این مسئله را بیشتر توضیح دهید. ارتباطش با ادبیات چیست؟

نیرومند: به نظر من، شأن اهل ادبیات و حکمت امروز دقیقاً همین است؛ اینکه دوباره بتوانند اراده انسان ایرانی را مورد خطاب قرار دهند. این اراده، از ایمان، از باورهای درونی، از سنت عرفانی و از زیست تاریخی این مردم می‌آید. حالا مسئله این است که اهل فرهنگ و ادبیات بتوانند متناسب با شرایط امروز، این اراده را دوباره فراخوان کنند و آن را به صحنه بیاورند.

رهبر شهید انقلاب به روشنفکر، اهل فرهنگ و اهل ادبیات گفتند دیگر نمی‌توانید تنها در پناه حرف‌های تاریخی و فرهنگی پنهان شوید. باید به میدان بیایید و ببینید در متن این وضعیت تاریخی چه کاری از شما برمی‌آید.

بخشی از روشنفکری ایرانی، با وجود اینکه مولوی می‌خواند، شاهنامه تدریس می‌کرد و اهل مطالعه بود، در نهایت به نوعی رخوت و انفعال رسید؛ چون نسبت خودش را با واقعیت قدرت در جهان از دست داده بود. اما رهبر انقلاب دقیقاً این نقطه را هدف قرار دادند. ایشان گفتند اگر ایرانی می‌خواهد «ایرانی» بماند، باید تکلیف خود را با مناسبات قدرت در جهان روشن کند. اگر اهل ادبیات است، باید وارد میدان شود؛ باید نسبت خودش را با واقعیت تاریخی زمانه تعیین کند. به تعبیر دیگر، ایشان «پتو را از روی سر همه کشید»؛ یعنی به روشنفکر، اهل فرهنگ و اهل ادبیات گفتند دیگر نمی‌توانید تنها در پناه حرف‌های تاریخی و فرهنگی پنهان شوید. باید به میدان بیایید و ببینید در متن این وضعیت تاریخی چه کاری از شما برمی‌آید.

همین نگاه بود که دوباره به ما جرئت داد تا خرد ایرانی را زنده ببینیم؛ نه به عنوان امری منزوی و تنها عرفانی در خلوت، بلکه به عنوان نیرویی زنده که می‌تواند در متن تاریخ و در متن جهان امروز حضور داشته باشد. به نظرم این همان نقطه تمایزی است که می‌تواند معنای این بازگشت دوباره به فردوسی و ادبیات حماسی را برای ما روشن‌تر کند.

ایمنا: در این میان نقش روایت چیست و چه نسبتی با فردوسی و زمان حال دارد؟

رضایی: به نظرم این همان نقطه تمایزی است که می‌تواند مسئله را برای ما روشن‌تر کند. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که یا باید روایت بسازیم یا در روایت دیگران زندگی کنیم؛ راه سومی وجود ندارد. یا انسان خودش حرکت می‌کند و حتی دیگران را نیز به حرکت وا می‌دارد، یا موجی بزرگ بر سرش فرود می‌آید و او را با خود می‌برد.

ما از طریق روایت کردن، خودمان را زنده نگه می‌داریم. اساساً جهان چیزی جز روایت نیست. نسبت میان انسان‌ها، نسبت ما با شهر، کشور، تاریخ و جهان، همه از طریق روایت معنا پیدا می‌کند. اگر شما بتوانید روایت قدرتمندی بسازید که برای دیگران نیز قابل فهم و پذیرش باشد، آن نسبت‌ها زنده می‌مانند؛ وگرنه همه چیز معلق و بی‌معنا می‌شود.

امروز بسیاری از شهرهای ما دیگر نسبتی با یکدیگر ندارند؛ حتی اجزای درونی یک شهر هم گاه از هم گسیخته‌اند. اما وقتی به نمونه‌ای مانند میدان نقش جهان نگاه می‌کنید، می‌بینید تمام اجزای آن در هماهنگی با یکدیگر قرار گرفته‌اند و یک روایت واحد تولید می‌کنند؛ روایتی درباره نسبت زندگی دنیوی و زندگی اخروی.

انسان ناچار است میان دنیا و آخرت صلح برقرار کند تا بتواند حرکت کند؛ وگرنه یا به دام رهبانیت می‌افتد، همان‌گونه که در بخشی از تاریخ مسیحیت رخ داد، یا گرفتار دنیازدگی می‌شود؛ آن‌گونه که درباره یهودیت گفته می‌شود. تنها دینی که توانسته میان دنیا و آخرت نوعی توازن برقرار کند، اسلام است و در درون اسلام نیز تشیع این نسبت را به شکلی عمیق‌تر حفظ کرده است.

برای همین است که برخی ویژگی‌های زندگی پیامبر اسلام(ص) برای تازه‌ مسلمانان جذاب است؛ اینکه پیامبر هم زندگی خانوادگی داشت، هم در متن جامعه حضور داشت، هم جنگ و سیاست را اداره می‌کرد و هم اهل عبادت و معنویت بود. پیامبر اسلام انسانی منزوی و بریده از دنیا نبود؛ بلکه دقیقاً در متن زندگی حضور داشت. اتفاقاً کسی که حقیقت دنیا را می‌فهمد، بهتر از دیگران می‌تواند از دنیا بهره ببرد و نسبتش را با آن تنظیم کند.

شکل دیگر این مسئله، مفهوم «ولایت» است. ولایت فقط به معنای محبت و دوستی نیست؛ هرچند محبت و عشق هم در آن وجود دارد. ولایت یعنی نسبت داشتن با حکمرانی، سیاست و جهت تاریخی. اختلاف اصلی شیعه و اهل سنت هم دقیقاً در همین نقطه است. بسیاری می‌گویند ما هم امیرالمؤمنین(ع) را دوست داریم؛ اما مسئله شیعه فقط دوست داشتن نیست، بلکه پذیرفتن ولایت به معنای قرار گرفتن در ذیل آن حقیقت و حکمرانی است.

امروز نیز ما در عصر جمهوری اسلامی زندگی می‌کنیم و در این دوره ناچاریم هم نسبت خود را با محبت و معنویت پیدا کنیم و هم نسبت خود را با قدرت، سیاست و تاریخ. صرف اینکه کسی کراوات ببندد، در جلسات روشنفکری بنشیند و درباره مولوی و فردوسی حرف بزند، کافی نیست؛ اگر این سخن هیچ نسبتی با جهان واقعی و وضعیت تاریخی ما نداشته باشد، به یک سرگرمی لوکس تبدیل می‌شود.

شاهنامه «قرآن عجم» است/ باید با روایت، زبان بی‌زبان‌ها شویم

ایمنا: به نظر شما فرهنگ و ادبیات چه زمانی پویا و زنده‌اند؟

رضایی: فرهنگ و ادبیات زمانی زنده‌اند که با واقعیت تاریخی جامعه پیوند داشته باشند. نکته مهم دیگر این است که اگر «زمین» نداشته باشید، «زمان» هم نخواهید داشت. زمین فقط به معنای خاک فیزیکی نیست؛ بلکه یعنی سرزمینی که ریشه تاریخی و تمدنی دارد. زمان نیز یعنی حضور و اثرگذاری در تاریخ.

یکی از مهم‌ترین کارهایی که جمهوری اسلامی انجام داد، حفظ همین «زمین» بود؛ یعنی حفظ ایران به عنوان یک موجودیت تاریخی و تمدنی، تا ما بتوانیم در تاریخ صدا و حضور داشته باشیم. رژیم صهیونیستی دقیقاً در همین نقطه بحران دارد؛ چون به تعبیر من، «زمین» ندارد. منظور فقط خاک نیست، بلکه فقدان ریشه تاریخی و تمدنی است. برای همین مدام تلاش می‌کند برای خودش سابقه و قدمت بسازد؛ برای مثال از طریق روایت‌های تاریخی یا بازسازی نمادهای باستانی. چون هرکس زمین نداشته باشد، زمان هم نخواهد داشت و صدایش در تاریخ ماندگار نمی‌شود. در مقابل، ایران به دلیل پشتوانه تمدنی‌اش توانسته نوعی از «بودن» را به جهان عرضه کند.

اگر «زمین» نداشته باشید، «زمان» هم نخواهید داشت

امروز اگر بخواهیم بپرسیم کدام کشورها واقعاً در جهان «وجود» دارند ـ نه فقط به معنای سیاسی، بلکه به معنای تمدنی ـ تعدادشان بسیار اندک است. به نظر من، ایران یکی از معدود کشورهایی است که هنوز می‌تواند نوعی از بودن و نوعی مواجهه با جهان را عرضه کند؛ و این به دلیل همان پشتوانه‌ای است که از عرفا، حکما، شاعران و سنت تاریخی ما به جا مانده است.

فردوسی، ابوسعید ابوالخیر، حافظ و دیگر بزرگان، برای ما روایت ساخته‌اند و همین روایت‌ها ما را تا امروز رسانده‌اند. در جمهوری اسلامی نیز برای نخستین‌بار ایرانیت و اسلامیت توانستند در قامت یک شخصیت تاریخی یعنی رهبر شهید انقلاب به شکلی آشکار با هم جمع شوند؛ شخصیتی که بسیاری ایشان را تنها در یک بُعد دیده‌اند، در حالی که وجوه مختلفی داشتند.

ایمنا: شخصیت رهبر انقلاب چگونه بود؟

رضایی: کسانی که ایشان را در جلسات شعر دیده بودند، یک وجه از شخصیتشان را می‌شناختند و کسانی که در جلسات فرماندهان نظامی حضورشان را دیده بودند، وجه دیگری را. در یک‌جا نهایت لطافت و ظرافت ادبی را می‌دیدید و در جایی دیگر، صلابت و قاطعیت سیاسی را.

برای مثال اینکه رهبر انقلاب به شیراز برود، در حافظیه و سعدیه شعر بخواند، فقط یک رفتار شخصی نیست؛ ایشان از طریق این رفتار، در حال گفت‌وگو با تاریخ و جهان است. وقتی می‌گوید «ملتی با این گذشته و این شأن با آمریکا بیعت نمی‌کند»، منظورش تنها یک موضع سیاسی نیست؛ بلکه سخن از یک حافظه تاریخی و یک هویت تمدنی است. این نزاع، فقط نزاع سیاسی یا اقتصادی نیست؛ بلکه نزاع میان دو نوع جهان‌بینی و دو نوع زیست است.

اینکه رهبر انقلاب به شیراز برود، در حافظیه و سعدیه شعر بخواند، فقط یک رفتار شخصی نیست؛ ایشان از طریق این رفتار، در حال گفت‌وگو با تاریخ و جهان است

بخشی از مشکل ما نیز همین تقلید سطحی از جهان مدرن است؛ تقلیدی که گاهی حتی در شکل زیست مذهبی ما هم دیده می‌شود. در حالی که مسئله اصلی، ساختن یک جهان اصیل است؛ جهانی که نسبت خودش را با تاریخ، فرهنگ، دین و زندگی پیدا کرده باشد.

شاید به همین دلیل است که وقتی رهبر انقلاب درباره مثنوی می‌گوید «مثنوی اصولِ اصولِ اصولِ دین است»، این حرف فقط یک اظهار نظر ادبی نیست؛ بلکه نوعی مداخله در فضای فکری و حوزوی است. چون هنوز هم در برخی فضاها، نگاه بدبینانه‌ای به ادبیات عرفانی وجود دارد؛ اما وقتی چنین سخنی از جایگاه رهبری مطرح می‌شود، در واقع افق تازه‌ای را برای فهم نسبت دین، عرفان، ادبیات و هویت ایرانی باز می‌کند.

ایمنا: به نظر شما ضرورت این حرکت مقام معظم رهبری چه بود؟

رضایی: بعضی‌ها می‌گویند ما رساله داریم، کتاب فقهی داریم و دیگر نیازی به خواندن مثنوی نیست؛ حتی گاهی می‌گویند مثنوی پر از اشتباه و اباطیل است. اما وقتی رهبر انقلاب درباره مثنوی سخن می‌گوید و آن تعبیر معروف را به کار می‌برد، این حرف تنها یک اظهار نظر ادبی نیست؛ بلکه اثری جدی در فضای فکری و فرهنگی ایجاد می‌کند. جریانی عرفانی که با مولوی و مثنوی و دیگر بزرگان شکل گرفته، در واقع بخشی از جریان ایرانیت ماست.

برای همین است که وقتی به شخصیتی مانند رهبر انقلاب می‌رسیم، با بسیاری از رهبران دینی یا سیاسی در دیگر نقاط جهان تفاوت دارد. این تفاوت، محصول تاریخی است که فردوسی و امثال فردوسی ساخته‌اند و برای آن زحمت کشیده‌اند.

به نظرم ما باید از این مرحله عبور کنیم که مدام بپرسیم ایرانیت چه نسبتی با اسلامیت دارد. این بازی دیگر تمام شده است. همان‌طور که امروز در وجود ولی‌فقیه، هم «شیخ» را می‌بینیم و هم «حاکم» را، بدون اینکه میان این دو تعارضی احساس کنیم. این دعوا مربوط به دوره‌های گذشته بود که می‌گفتند روحانیت باید فقط در حوزه بماند و حکومت کار دیگری است. اما امروز در شخصیت ولی‌فقیه، این دو وجه در کنار هم جمع شده‌اند. همان‌طور که در این نگاه، دنیا و آخرت هم در تقابل با هم نیستند. کسی که در بالاترین سطح، مسئولیت‌های دنیوی و سیاسی را برعهده دارد، می‌تواند در همان حال اهل معنویت و سلوک اخروی هم باشد.

دیگر نباید خودمان را درگیر دوگانه‌های جعلی ایرانیت و اسلامیت کنیم. ما از این مرحله عبور کرده‌ایم

در شخصیت رهبر شهید، هم حساسیت نسبت به زبان فارسی وجود دارد و هم توجه عمیق به زبان عربی و متون دینی. مثلاً در درس خارج فقه، از ادبیات سنتی و اصطلاحات دقیق حوزوی استفاده می‌شود، اما در عین حال نسبت به زبان فارسی هم حساسیت جدی وجود دارد. برای همین، دیگر نباید خودمان را درگیر دوگانه‌های جعلی ایرانیت و اسلامیت کنیم. ما از این مرحله عبور کرده‌ایم.

مسئله اصلی این است که جهان آینده چه جهانی خواهد بود؛ جهانی که در آن حتی مداحی مانند مهدی رسولی هم به فردوسی و رستم ارجاع می‌دهد، در حالی که شاید خودش شاهنامه را به صورت تخصصی نخوانده باشد. یا مداح دیگری در دل هیئت، ناگهان ابیاتی از فردوسی را می‌خواند. این اتفاق تصادفی نیست.

ایمنا: چه چیزی در فردوسی وجود دارد که انسان امروز احساس می‌کند باید به دامان او پناه ببرد؟

رضایی: به نظر من، فردوسی به نوعی تبدیل به قله‌ای استوار شده که انسان ایرانی می‌تواند در طوفان‌های تاریخی به آن بیاویزد تا از جا کنده نشود. در داستان رستم و سهراب، صحنه‌ای بسیار زیبا وجود دارد؛ جایی که سهراب از دژ بیرون می‌آید و بر بلندی می‌ایستد و از گیو می‌خواهد خیمه‌ها و پهلوانان سپاه را برایش توضیح دهد.

فردوسی این صحنه را با ظرافت عجیبی تصویر می‌کند؛ سهراب از خیمه‌ها می‌پرسد تا اینکه به خیمه‌ای سبزرنگ می‌رسد که مردی بلندبالا بر تختی نشسته و اسبی در کنار اوست. این نمادها برای ذهن ایرانی و شیعی آشنا هستند؛ خیمه سبز، پهلوان بلندبالا، اسب و شمشیر.

فردوسی صریحاً نمی‌گوید این شخصیت‌ها چه نسبتی با مفاهیم شیعی دارند، اما مخاطب ایرانی آن معنا را دریافت می‌کند. اصرار شاهنامه بر اسب، شمشیر و پهلوان فقط توصیف ظاهری نیست. در شاهنامه، اسب ادامه وجود پهلوان است؛ همان‌گونه که در فرهنگ شیعی، ذوالجناح فقط یک اسب معمولی نیست، بلکه نوعی همراه و یار امام حسین(ع) تلقی می‌شود.

در روایت‌های مذهبی ما، حتی حیواناتی که در کنار اولیا و اهل‌بیت بوده‌اند، نوعی شأن و حضور پیدا می‌کنند. این نشان می‌دهد که جهان نمادین ایرانی و شیعی چگونه با هم درآمیخته‌اند. وقتی فردوسی از «رخش» سخن می‌گوید، ذهن ایرانی امروز ناخودآگاه به سمت ذوالجناح هم می‌رود؛ حتی اگر خود فردوسی چنین تصریحی نکرده باشد.

این یعنی فردوسی توانسته نوعی بازآفرینی از جهان حماسی و معنوی ایرانی ایجاد کند؛ جهانی که بعدها با تخیل شیعی پیوند خورده است. او مستقیماً نمی‌گوید «این حسین‌بن‌علی است» یا «این عباس است»، اما ساختار نمادین و حماسی‌ای خلق می‌کند که مخاطب ایرانی آن نسبت را درک می‌کند.

بخش مهمی از شعر و ادبیات فارسی نیز همین‌گونه عمل کرده است؛ شاعران بزرگ ما جهانی ساخته‌اند که در آن ایرانیت، حماسه، عرفان و تشیع در لایه‌های مختلف به هم رسیده‌اند. البته همه شاعران در یک سطح نبودند و بعضی‌ها تنها ظاهری از این مفاهیم را داشتند، اما چهره‌هایی مانند فردوسی توانستند آن جهان عمیق را بسازند و تا امروز حفظ کنند.

ایمنا: نقش ما در این میان چیست؟

نیرومند: بالاخره ما یک نسبتی با آن شاعر و آن جهان برقرار می‌کنیم؛ همان‌طور که یاران امام حسین(ع) در میدان کربلا نسبت خودشان را با امام می‌فهمیدند و می‌گفتند: «پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را - الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را» یعنی ما بسته به آن اراده‌ای که وارد صحنه می‌کنیم، می‌توانیم شعر را هم وارد میدان کنیم و آن را در روایت خودمان جاری سازیم؛ همان‌طور که آقای رضایی می‌گفت، شعر و ادبیات وقتی زنده‌اند که در روایت ما جریان پیدا کنند.

در عهد امام خمینی و عهد سید شهید، انسان ایرانی دوباره در حال برپا شدن است

در این روزگار تازه، در عهد امام خمینی و عهد سید شهید، انسان ایرانی دوباره در حال برپا شدن است؛ انسانی که می‌تواند تمام گذشته خود را با خودش بیاورد، دست گذشته‌اش را روی شانه اکنونش بگذارد و بگوید: «بلند شو.» درست مانند همین مداحی «باید برخاست» که بسیار مناسب شرایط این روزهای ایران است. این همان کاری است که امروز از اهل حکمت و ادبیات برمی‌آید؛ البته به شرط آنکه نسبت به زمانه خود حساس باشند.

رضایی: بسیاری از این کلمات، در حقیقت روح زمانه‌اند؛ زمانه آن‌ها را دوباره زنده می‌کند. مثلاً شاید همین احساس را مردم در دوره کوروش یا شاپور ساسانی هم داشته‌اند؛ نوعی حس تاریخی و پیوستگی. حتی جالب است که در سال‌های اخیر بعضی گرافیست‌ها تصویر رهبر انقلاب را کنار نقش‌نگاره‌های تخت جمشید قرار می‌دهند. چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟ چون روح زمانه، نوعی شباهت و نسبت را احساس می‌کند؛ انگار مردم حس می‌کنند این چهره ادامه همان ریشه تاریخی است.

نیرومند: بله، گاهی هم مردم دوست دارند این نسبت‌ها را بسازند؛ این یعنی لحظه اکنون، خودش را به تاریخ متصل می‌کند.

انسان ایرانی هنوز وقتی زخمی می‌شود یا در بحران قرار می‌گیرد، می‌خواهد دوباره به قامت گذشته تاریخی خودش بازگردد؛ آن هم در مسیر تشیع. در سنت شیعی و ایرانی، صاحبان نفس و مردان بزرگ معمولاً پشت سرشان نوعی سابقه ایثار و شهادت وجود داشته است.

شاهنامه «قرآن عجم» است/ باید با روایت، زبان بی‌زبان‌ها شویم

رضایی: خود شاه عباس را ببینید؛ پدرش حیدر کشته شد، خاندان صفوی سابقه کشته شدن و مبارزه داشتند. این خاندان، با نوعی سنت درویشی و فداکاری ایران را برپا کردند. درباره امام خمینی هم همین‌طور است؛ در خاندان ایشان هم سابقه شهادت و مبارزه وجود داشت.

این نگاه می‌گوید انسانی که قرار است در لحظه‌های بزرگ تاریخی بایستد، باید از خونی آمده باشد که پیش از او هزینه داده، رنج کشیده و تقاص پس داده است. در مقابل، اگر تمام زیست یک انسان فقط در ناز و نعت و رفاه خلاصه شود، طبیعی است که روحیه دیگری پیدا کند.

برای همین است که در تخیل تاریخی مردم، میان خاندان‌هایی که سابقه رنج، مبارزه، شهادت یا سختی داشته‌اند با مفهوم رهبری و ایستادگی نسبت برقرار می‌شود. شاه عباس و بسیاری از چهره‌های تاریخی ایران هم در همین چارچوب فهمیده می‌شوند؛ یعنی خاندان‌هایی که پیش از قدرت، هزینه داده بودند و چیزی را بر دوش کشیده بودند. این همان پیوندی است که میان تاریخ، حماسه، تشیع و حافظه جمعی ایرانی شکل گرفته و هنوز هم خودش را در زبان و روایت مردم نشان می‌دهد.

ایمنا: حالا با توجه به اینکه گفتید فضایی ایجاد شده که نوعی یکپارچگی میان مردم به وجود آورده و ایرانی‌بودن و اسلامی‌بودن دیگر در تقابل با هم دیده نمی‌شوند و حتی در بالاترین سطح، این دو در هم تنیده شده‌اند، پرسش این است که چگونه می‌توان این فضا را حفظ کرد؟ چون به نظر می‌رسد بعد از جنگ دوازده‌روزه هم چنین حالتی به وجود آمده بود اما به مرور کمرنگ شد تا دوباره در این مقطع زنده شد. در این فاصله چه باید کرد که این هویت ایرانی ـ اسلامی از بین نرود؟ و اساساً دشمن اصلی این تمدنی که فردوسی و دیگر بزرگان برای ما ساخته‌اند چیست؟

نیرومند: یک مسئله خیلی پررنگ وجود دارد و آن هم ادبیاتی است که مدام می‌خواهد تیزی و جدیت اضلاع مختلف این فضا را انکار کند. یعنی اگر ما از وحدت صحبت می‌کنیم، ابداً به این معنا نیست که همه شبیه هم شوند یا اراده‌های مختلف را صاف و یکدست کنیم و سر و ته همه چیز را به هم بیاوریم.

یکی از ضعف‌هایی که در بعضی روایت‌ها از «وفاق» وجود داشت همین بود؛ اینکه وفاق را این‌گونه معنا می‌کردند که کسی کاری به کار دیگری نداشته باشد و همه فقط با هم خوب باشند، بدون اینکه اراده‌ای جدی وارد میدان شود. در حالی که اگر قرار باشد همه ضعیف باشند، همه از آوردن ادبیات تازه و فهم تازه نسبت به واقعیت صحنه خودداری کنند، آن وقت چیزی زنده نمی‌ماند.

ما باید مراقبت کنیم؛ باید حواسمان باشد که دچار نوعی فریب و آرامش کاذب نشویم. مثل کسی که یک شب حال معنوی خوبی پیدا می‌کند، نماز شب می‌خواند، بعد تا یک هفته هر کاری خواست انجام می‌دهد چون خیال می‌کند حالا دیگر چیزی در درونش تثبیت شده است. اگر آن عبادت، انسان را به عجز تازه‌تر و مراقبت بیشتر نرساند، اتفاقاً ممکن است او را زمین بزند؛ چون نوعی غرور در او ایجاد می‌کند. همان تعبیری که می‌گویند: گاهی لغزشی که انسان را متواضع می‌کند، بهتر از حسنه‌ای است که او را دچار عجب کند. بعد از جنگ دوازده‌روزه هم عده‌ای گفتند: «خوب شد، تنش تمام شد، حالا دیگر راحت شدیم.» اما مسئله این نیست.

اتفاقاً در وضعیت بحران، تقوای موقعیت اقتضا می‌کند که چیزی از کف ندهی؛ یعنی مراقبت کنی، روایت تازه بیاوری، به اراده‌های مختلف مجال ظهور بدهی و در عین حال این پیوند جمعی را هم حفظ و تقویت کنی. مسئله اکنون ما همین است؛ اینکه کسانی که خودشان را به روایت‌های جدی‌تر و عمیق‌تر این هویت نزدیک می‌دانند، بتوانند آن را روایت‌مند کنند و از دلش اراده به صحنه بیاورند؛ اراده‌ای که ایران را نگه دارد.

ایران فقط یک احساس یا هیجان مقطعی نیست. ایران مثل بعضی گروه‌های جهادی منطقه تنها بر اساس یک تمنّا یا سودا شکل نگرفته است. ایران زمین دارد، زمان دارد، تاریخ دارد. ما باید بفهمیم در ایران زندگی می‌کنیم و مسئله ایران فقط تحمل یکدیگر نیست که بگوییم «تو آن‌طوری باش، او هم این‌طوری باشد، همه هم کنار هم بمانیم.» نه، مسئله عمیق‌تر از این حرف‌هاست.

در قرآن هم تعبیر «تعارفوا» جالب است؛ یعنی شما باید همدیگر را بشناسید، مختصات یکدیگر را بفهمید و صحنه را برپا کنید. صحنه برپا کردن یعنی اراده‌ها را به میدان آوردن. باید امکان ظهور به جریان‌ها و اراده‌های مختلف داده شود؛ جریان‌هایی که در همین دوره آتش‌بس دوباره فهمیدند می‌توانند همان نقاب‌های قدیمی را بزنند، دوباره دعوت به ضعف کنند، دوباره دعوت به انفعال و فقر اراده کنند.

در حالی که بعضی جریان‌ها واقعاً می‌توانند اراده تولید کنند؛ می‌توانند انسان‌ها را به کنش دعوت کنند، ایده تازه بیاورند و میدان را زنده نگه دارند. اگر ما احساس می‌کنیم گروهی یا جریانی می‌تواند اراده و حرکت ایجاد کند، دریغ کردن امکان ظهور از او، برخلاف تقوای سیاسی و اجتماعی است. ما باید اجازه بدهیم این اراده‌ها در میدان حاضر شوند، روایت بسازند، ایده تولید کنند و این پیوند ایرانی ـ اسلامی را زنده نگه دارند؛ نه اینکه همه چیز را در یک وضعیت بی‌خطر، بی‌رمق و خنثی حل کنیم.

ایمنا: آقای رضایی نظر شما چیست؟

رضایی: ببینید، من یک نکته را بگویم؛ چرا تشیع مانده؟ شاید این‌طور بهتر باشد بگوییم: چرا تشیع مانده، در حالی که قاعدتاً نباید می‌مانده است؟ شما هر طرف ماجرا را نگاه کنید، تهدید برای تشیع وجود داشته است. منصور عباسی شیعیان را زنده‌زنده لای جرز دیوار دفن می‌کرد؛ تعداد زیادی از سادات در دیوارهای کاخ عباسیان مدفون شدند. معاویه سال‌ها و سال‌ها لعن امیرالمؤمنین(ع) را رسم کرده بود و احادیث مربوط به فضائل حضرت علی(ع) را محو می‌کرد و فضائل را به نام خودش بازمی‌گرداند. عالم و عامی، هرجا می‌رفتند، یکی پیدا می‌شد که بگوید پیغمبر درباره معاویه فلان فضیلت را گفته است.

شیعه توانست خوب داستان تعریف کند و قصه‌گوی خوبی بود

اما چه می‌شود که امروز حتی اهل سنت هم به قبر معاویه تمسک نمی‌جویند، در حالی که ضریح امیرالمؤمنین(ع) ـ که تا زمان امام صادق(ع) مخفی و گمنام بود ـ امروز مرکز توجه است؟ قبر حضرت علی(ع) پشت کوه و دور از چشم‌ها پنهان بود تا امام صادق(ع) آمد و فرمود: «اینجا قبر جد من است» و تازه امکان آشکار شدنش فراهم شد.

من در یک جمله می‌گویم؛ شیعه توانست خوب داستان تعریف کند. شیعه قصه‌گوی خوبی بود. اهل سنت هیچ‌وقت نیاز به روایت نداشتند، چون قدرت داشتند. وقتی قدرت داری، نیازی به قصه ساختن نمی‌بینی؛ اما وقتی دستت خالی است، ناچار می‌شوی روایت بسازی، خاطره تعریف کنی، قصه‌ها را زنده نگه داری.

بزرگ‌ترین قصه‌گوی تشیع کیست؟ حضرت زهرا(س). حضرت زهرا(س) مادر است و قصه‌گوست. حدیث کسا را ببینید؛ این فقط یک دعا نیست، یک روایت است. حضرت می‌فرماید این را در جمع بخوانید، برای هم تعریف کنید. ما سریع وارد سوگواری و گریه می‌شویم، در حالی که اصل ماجرا، روایت است. حضرت زهرا(س) برای فرزندانش قصه تعریف می‌کند؛ اینکه جبرئیل آمد، چه گفت، چه شد، چه کسی زیر کسا بود. این یعنی انتقال روایت.

غدیر هم قصه است؛ قصه‌ای که قرار است پدر برای پسرش تعریف کند. اصل تشیع بر روایت زنده استوار بوده است. از روز تولد امیرالمؤمنین(ع) تا شهادت امام حسن عسکری(ع)، شما در روایت شیعه انسجام می‌بینید. داستانی که شیعه تعریف کرده، یک داستان منسجم است.

امام حسین(ع) می‌دانستند در کربلا شهید می‌شود. می‌دانستند با هفتاد یا صد نفر در برابر هزاران نفر ایستاده است. اما چرا خیمه‌ها را آن‌طور می‌چینند؟ چرا می‌گویند امشب شمشیرها را تیز کنید؟ چرا جزئیات را می‌سازند؟ چون می‌خواهند روایت بسازد؛ می‌خواهند تا روز قیامت مردم بنشینند و داستان ایشان را بشنوند.

یزید قصر داشت، حرمسرا داشت، دلقک داشت، نوازنده داشت؛ اما هیچ‌کس امروز قصه یزید را تعریف نمی‌کند. اما هنوز بعد از هزار و چندصد سال، مردم درباره بند کفش قاسم بن الحسن(ع) حرف می‌زنند؛ درباره اینکه بند نعلین پای چپش باز بود. چرا؟ چون روایت ساخته شد.

حمید بن مسلم در لشکر عمر سعد ایستاده بود، اما وقتی قاسم(ع) از خیمه بیرون آمد، گفت: «جوانی آمد که صورتش مثل ماه می‌درخشید و بند نعلینش باز بود.» این یعنی روایت دارد جزئیات را جاودانه می‌کند. کسی نمی‌پرسد عمر سعد چه لباسی پوشیده بود؛ چون قدرت داشت و نیازی به روایت نداشت. اما جبهه مظلوم نیازمند روایت بود.

امام حسن و امام حسین(ع) حتی برای آموزش وضو هم قصه می‌ساختند. پیرمردی وضوی اشتباه می‌گرفت؛ حضرت نمی‌گفت «اشتباه می‌کنی»، بلکه می‌گفت: «من و برادرم اختلاف داریم، شما ببین کدام‌مان درست وضو می‌گیرد.» این یعنی ساختن روایت برای انتقال حقیقت.

ایمنا: در جامعه کنونی چطور این مسئله نمود دارد؟

رضایی: امروز هم معتقدم یکی از ویژگی‌های مهم رهبر انقلاب همین «میزانسن چیدن» و روایت‌سازی است. ایشان می‌توانست به پناهگاه برود و کسی هم ملامتش نمی‌کرد، اما نرفت؛ چون می‌داند خودش هم بخشی از روایت است. می‌داند اگر در صحنه بماند، تصویر و روایت می‌سازد.

باید زبان بی‌زبان‌ها شویم. همان‌طور که فردوسی زبان بی‌زبان‌ها شد

حتی نوع سخن گفتن فرزندشان بعد از شهادت ایشان هم بخشی از همین روایت است. وقتی رهبر جوان انقلاب می‌گویند «به من گفتند دست سالمش مشت شده بود»، دقیقاً دارند برای تخیل مردم میدان باز می‌کنند؛ روایت را زنده نگه می‌دارند. مسئله این است که ما هم باید بتوانیم روایت بسازیم. اگر رسانه، اگر جایی که در آن نشسته‌ایم، نتواند روایت تولید کند، تبدیل می‌شود به «حمالة الحطب»؛ یعنی فقط هیزم آتش دیگران را جمع می‌کند.

فردوسی هم همین کار را کرد. نرفت از مردم نظرسنجی کند که درباره تاریخ قبل از اسلام چه فکر می‌کنند. قرآن را خواند، منابع شیعه را خواند، همه را در وجود خودش هضم کرد و بازآفرینی کرد؛ شد شاهنامه. ما هم باید همین کار سخت را انجام دهیم؛ نه کار آسان مصاحبه‌های تکراری و سؤال‌های دم‌دستی. باید زبان بی‌زبان‌ها شویم. همان‌طور که فردوسی زبان بی‌زبان‌ها شد، ما هم باید با ساختن روایت، زبان مردم شویم.

کد خبر 971505

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • صبا IR ۱۸:۱۲ - ۱۴۰۵/۰۲/۲۹
    0 0
    عالی بود 🌱✨