۲۴ سال پاکبانی، ۴۰ روز جنگ و خاطره‌ای که هیچ‌وقت فراموش نمی‌شود

سید جواد موسوی ۲۴ سال است در اصفهان پاکبانی می‌کند؛ او در جنگ رمضان صدای جوانی را از زیر آوار شنید و او را بیرون کشید. جوان زنده بود، اما رگ‌های مغزش پاره شده بود و چند قدم آن‌طرف‌تر جان داد. موسوی هم از ناحیه پا مجروح شد، اما در بیمارستان نماند تا خیابان‌های اصفهان همچنان پاکیزه بماند و نفس بکشد.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، جنگ رمضان ۴۰ روز طول کشید، اما دشمن در همان روزهای اول نشان داد که به هیچ قاعده‌ای پایبند نیست. نه خط مقدم، نه سنگر، نه پادگان. موشک‌ها به قلب شهرها خورد. به خیابان‌ها، به خانه‌ها، به مغازه‌ها. زن و کودک و پیر و جوان برای دشمن فرقی نداشت. هر جا نفس زنده بود، هدف بود.

در آن روزها، خیلی‌ها فرار کردند. اما خیلی‌ها هم ماندند. ماندند نه به خاطر شجاعت، به خاطر عشق. عشق به شهری که نفس‌هایش به شماره افتاده بود. در میان آن ماندگارها، پاکبان‌ها بودند. همان‌هایی که اسمشان در هیچ تیتری نیامد. همان‌هایی که اگر نبودند، خیابان‌ها تا هفته‌ها بوی آوار و خون می‌داد.

سید جواد موسوی یکی از همان ماندگارهاست، ۵۲ ساله با ۲۴ سال سابقه و دارای سه فرزند. یک دختر ۲۸ ساله، یک پسر سرباز ۲۲ ساله و یک پسر کلاس هشتمی. او روز اول جنگ جارو را برداشت و به دل خیابان زد. می‌گوید: «اصفهان به پاکیزگی در جهان شهرت دارد. پس باید شریان‌های حیاتی آن همیشه زیبا و پاکیزه باشد.»

۲۴ سال پاکبانی، ۴۰ روز جنگ و خاطره‌ای که هیچ وقت فراموش نمی‌شود

روز اول؛ خبر که آمد، جارو را برداشتم

سید جواد موسوی صبح روز اول جنگ، در پست خودش در خیابان حکیم نظامی مشغول کار بود. صدای انفجار که آمد، هنوز چیزی نفهمیده بود. چند لحظه بعد، سرکارگرش باموتورسیکلت به سمتش آمد و گفت: «سوار شو، چهارراه پلیس اصابت خورده.»

سوار موتور شد و رفت. آن‌جا دیگر خبری از چهارراه همیشگی نبود. آوار، خاک، شیشه‌های شکسته و چند نفر که زیر نخاله‌ها مانده بودند. شروع کرد به جمع کردن نخاله‌ها. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که جنگنده‌ها برگشتند و دوباره بمباران کردند.

«دیدم یک جوانی ناله می‌کند و می‌گوید: کمک، کمک... رفتم و با کمک بقیه او را از زیر آوار خارج کردیم.»

او را بیرون کشیدند. زنده بود، اما تمام پیکرش آسیب دیده بود. بعد فهمیدند که رگ‌های مغزش از شدت موج انفجار ترکیده و پاره شده بود. دوستان جوان از او پرسیدند: «خوبی؟» و او با آخرین رمق جواب داد: «آره، خوبم.» اما به محض اینکه از محل دور شدند، جانش را از دست داد.

سید جواد هنوز با گفتن این جمله اشک می‌ریزد. انگار آن صحنه دوباره جلوی چشمانش زنده می‌شود.

۲۴ سال پاکبانی، ۴۰ روز جنگ و خاطره‌ای که هیچ وقت فراموش نمی‌شود

زخمی شدم، اما نماندم

سومین بار که چهارراه پلیس بمباران شد، یک میله پرتاب شد و به پای چپ سید جواد اصابت کرد. نیمه هوش بود. با آمبولانس به بیمارستان الزهرا (س) منتقل شد. در گوش‌هایش صدای انفجار پیچیده بود. پرستاران گفتند باید بستری شود، اما او داد می‌زد: «می‌خواهم بروم!»

می‌گوید: «وقتی می‌دانستم در آن شرایط حضورم برای پاکسازی معابر اهمیت دارد، نمی‌توانستم در بیمارستان بمانم.»

با مسئولیت خودش و راضی کردن پزشکان، از بیمارستان بیرون آمد و به خانه رفت. چهار روز در خانه ماند تا حالش کمی بهتر شد. بعد، دوباره جارو را برداشت و به خیابان برگشت. پای او هنوز خوب نشده بود، اما شهر منتظر نبود.

نه ترس، نه خواب، فقط شهر

سید جواد می‌گوید در روزهای بمباران، اصلاً به این فکر نمی‌کرد که ممکن است خودش هدف بعدی باشد. «فقط شهادت برای پرچم و جمهوری اسلامی ایران برایم ارزش دارد.»

خواب به چشم‌هایش نمی‌آمد. هر جا اصابت و تخریبی بود، تا آخرین لحظه می‌ماند. تا وقتی خیابان دوباره تمیز می‌شد.«ما می‌گوییم «اصفهان من، شهر زندگی». پس باید شریان‌های حیاتی آن همیشه زیبا و پاکیزه باشد.»

و او ماند. در همان خیابان‌هایی که هنوز بوی باروت می‌داد. در همان ساعاتی که کسی جرئت قدم گذاشتن نداشت.

همسری که سنگ صبور بود

سید جواد ۳۰ سال است که با همسرش زیر یک سقف زندگی می‌کند. از او می‌گوید که «انسان قانع و به قولی بسازی است». در روزهای جنگ، همسرش شرایط او را درک می‌کرد. نه فقط درک می‌کرد، که هر شب با پرچم ایران به خیابان می‌رفت تا در کنار سایر مردم حماسه آفرینی کند.

«او سنگ صبورم است. وقتی خسته بودم، انرژی می‌داد. وقتی دلم گرفته بود، حرف نمی‌زد، فقط کنارم بود.»

۲۴ سال پاکبانی، ۴۰ روز جنگ و خاطره‌ای که هیچ وقت فراموش نمی‌شود

جنگ تلخ، اما پاکبانی افتخار است

سید جواد می‌گوید: «جنگ صحنه‌های تلخ و ناراحت کننده زیادی دارد. نمی‌توان گفت بر ما چه گذشت. دشمن به نامردی حمله می‌کرد. نظامی و غیرنظامی برایش تفاوتی نداشت. زن و کودک، همه و همه قربانی پلیدی دشمن شدند.»

او در میان تمام این تلخی‌ها، یک چیز را خوب فهمیده است: شاید بعضی‌ها به شغل پاکبانی با دید پایین نگاه کنند، اما او در تمام این سال‌ها به این شغل شریف افتخار می‌کند چون نان زحمت کشی برای فرزندانش آورده و سه فرزند خودم را با نان حلال بزرگ کرده است.»

می‌گوید: اگر دوباره جنگ بشود؟ «باز هم جارو را با افتخار برمی‌دارم و به خیابان می‌برم. هر کاری باشد، با جان و دل انجام می‌دهم.»

جارو دستش، خستگی بر دوشش، اصفهان در نظرش

سید جواد موسوی هنوز هم هر روز صبح جارو برمی‌دارد و می‌رود سر کوچه. پای چپش گاهی درد می‌گیرد، جای همان میله‌ای که در جنگ به پایش خورد. اما نمی‌گوید. می‌رود، جارو می‌زند، خیابان را تمیز می‌کند، برمی‌گردد خانه.

از او پرسیدم بعد از این همه سال، هنوز هم دوست داری پاکبان باشی؟ گفت: «دوست دارم. اصفهان شهر تمیزی است. باید همیشه تمیز بماند.»

۲۴ سال پاکبانی، ۴۰ روز جنگ و خاطره‌ای که هیچ وقت فراموش نمی‌شود

رد پای آدم‌هایی که شهر را نفس‌دار نگه داشتند

نام سید جواد موسوی در هیچ خبری نیامد. عکسش را روی هیچ بنری ندیدید، اما او با پای زخمی و جاروی شکسته، از زیر بار مسئولیت شانه خالی نکرد؛ نه برای دیده شدن، برای اینکه «اصفهان شهر تمیزی است و باید تمیز بماند»

کار جهادی فقط آن نیست که کسی در خط مقدم با تفنگ بجنگد. کار جهادی گاهی یعنی یک پاکبان ۵۲ ساله که با پای زخمی، جارو را برمی‌دارد و می‌رود سر کار. یعنی کسی که شب نخوابد تا صبح، خیابانی که دیشب بمباران شده، امروز قابل عبور باشد. یعنی کسی که اسمش در هیچ خبری نیست، اما شهر مدیون اوست.

حالا که جنگ تمام شده، شاید وقت آن رسیده باشد که قدر این آدم‌ها را بدانیم. نه فقط در کلام، که در احترام روزانه‌ای که به آنها می‌گذاریم. در نگاه گرمی که هنگام عبور از کنارشان به آنها می‌کنیم. در باوری که می‌گوییم «خسته نباشید» از ته دل، نه از سر ناچاری.

کد خبر 970462

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 1
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • یک شهروند اهل نصف جهان IR ۰۶:۲۵ - ۱۴۰۵/۰۲/۲۴
    0 0
    آدم با خوندن این گزارش منقلب میشه. چه آدم های خوبی داریم خداوکیلی الهی خدا خیرشون بده