به گزارش خبرگزاری ایمنا، جنگ که میآید، برخی فرار را بر قرار ترجیح میدهند، اما همیشه کسانی هستند که میمانند بهخاطر عشق به مردمی که حتی در بدترین شرایط، چشمشان به همان چهرههای آشناست که از روزهای آرامش میشناسندشان.
طی ۴۰ روز جنگ رمضان، صدها نفر از کارکنان شهرداری اصفهان ماندند؛ پاکبانها، پارکبانها، رانندگان لودر، آتشنشانان، مدیریت بحران، خدمات موتوری و در میانشان، مسئولان امور شهر؛ کسانی که نخستین نفراتی بودند که به محل اصابت میرسیدند. قبل از آتشنشانی، قبل از اورژانس، قبل از هلالاحمر؛ آنها نوار زرد میکشیدند، مسیرها را میبستند و مطمئن میشدند که نیروهای امدادی بدون مانع به مصدومان برسند.
یکی از این ماندگارها، محمد فریدونی است. مسئول امور شهر منطقه ۳ شهرداری اصفهان. سیوهشتساله دارای دو مدرک فوق لیسانس مدیریت دولتی و آیتی با ۱۹ سال سابقه خدمت. در سیستم خدمات شهری حوزه اداره کل پیشگیری و رفع تخلفات شهری شهرداری اصفهان با عشق وارد شد و سمتهای مختلفی همچون ناظر عالی، مسئولیت دفتر مدیر و مسئول کنترل نظارت داشته است.
او متاهل و دارای دو فرزند، یک دختر دهساله و یک پسر دوونیمساله است. در روزهای جنگ میتوانست پشت میز بنشیند، اما عشق به «خدمات شهری» او را به دل خیابان کشاند.؛ همان جایی که بوی خون و خاک به مشام میرسید، نه بوی چای و کاغذ.

کارگری که پای چپش را برای زیبایی شهر داد
شب هجدهم اسفند بود که اصابت در خیابان پاسداران اتفاق افتاد. فریدونی از طریق بیسیم خبردار شد. تیمی که از قبل تشکیل داده بود، حاضر بود. «اولین نفر بودیم که رسیدیم.»
در خیابان پاسداران، اوضاع آشفته بود. سه نفر روی زمین افتاده بودند؛ یک نفر که با موتور عبور میکرد و موج انفجار او را به گوشه خیابان پرتاب کرده بود. بیهوش بود. یک اسنپ موتوری دیگر هم کنارش بود. نفر سوم، جوانی بود که از شدت ضربه نقش بر زمین شده بود.
اما آنچه فریدونی را برای همیشه متحول کرد، کارگر فضای سبز منطقه ۶ بود. پارکبانی که در حاشیه زایندهرود مشغول کار بود. موج انفجار خیابان پاسداران، ترکشی را به آن سوی رودخانه پرتاب کرد که به پای این کارگر خورد. او پای چپش را از دست داد و به مقام جانبازی نائل آمد.
فریدونی با چشمانی که هنوز از آن روز خیس است، میگوید: «این کارگر نمونه، نماد واقعی غیرت و میهندوستی است. سالها برای زیبایی شهر تلاش کرد و در لحظه دفاع از خاک وطن، جان خود را فدا کرد. سرمایههای ارزشمند این مرزوبوم چنین افرادی هستند.»

فریدونی و تیمش هر ۳ ساعت یکبار وضعیت قرمز و سبز اعلام میکردند. نمیدانستند چه زمانی دوباره حمله میشود. اما هرگز عقب نشستند. «ظرف ۷۲ ساعت حجم زیادی از نخالهها با ماشینآلات خدمات موتوری جمعآوری شد. محل را پاکسازی کردیم و شستوشو دادیم. حتی دیوارکشی کردیم تا منظر شهرمان نازیبا نشود.»
تا ۴۸ ساعت بعد، دیوارها شکل گرفت و رنگآمیزی انجام شد. «اگر خستگی و فشار کار بر ما غالب میشد، در ماشین میخوابیدیم.» نه هتل، نه مهمانسرا، نه حتی یک تشک. صندلی ماشین، بالش و پتوی فریدونی در آن ۲۵ روز بود.

بابا، نمیای خونه مامانم؟
سختترین لحظات برای فریدونی نه در میدان اصابت، بلکه نگرانیهای دختر دهسالهاش بود. او ۲۵ روز پیش خانوادهاش نبود. منزلشان بهارستان بود. در یکسوی شهر، خیابان پاسداران آتش میگرفت و در سوی دیگر، استانداری هدف موشک...
هر شب دخترش تماس میگرفت. «بابا، کی میای؟» و او سکوت میکرد. «نگران نباش» پاسخی بود که خودش هم به آن باور نداشت. یک روز دخترک دیگر تحمل نیاورد و پرسید: «بابا، نمیای خونه مامانم؟»
فریدونی نفس عمیقی کشید. هنوز هم با گفتن این جمله بغضش میترکد. «نمیتوانستم به دختر دهسالهام بگویم نگران نباش.» همسرش اما پشتیبانش بود. با وجود دلواپسی به او انرژی میداد و میگفت: «مطمئن باش، خدا مزد خدمت تو را میدهد.»

آن صحنهای که هیچوقت از جلوی چشمم کنار نمیرود
در یکی از نقاط اصابت در محدوده منطقه ۶، فریدونی صحنهای دید که هنوز هم شبها خواب را از چشمانش میرباید. «جوانی، نیمی از بدنش ناپدید شده بود.» آه از نهادش بلند شد. «دشمن چقدر ظالمانه و بیرحمانه مردم بیگناه را نشانه گرفته بود.»
اما کنار این صحنههای تلخ، چیزی فریدونی را سر پا نگه داشت: همدلی بود. میگوید: «مدیریت واحد خدمات شهری و جانبرکف بودن نیروهای آتشنشان، خدمات موتوری و خدمات شهری را میدیدم. راننده ماشین ۱۰ تن، ۲۴ ساعت پشت فرمان بود. سه شیفت پشتسرهم. بدون وقفه. حتی روز سوم، درختانی را که از جا کنده شده بود، واکاری کردیم.»
شهر نباید زخمی بماند. خیابان نباید خالی از سبزی باشد. فریدونی از آن روزها یکچیز را خوب فهمید: «در منطقه خودم پشتیبانی نیروها را میدیدم. هر کدام از نیروهای شهرداری میخواستند دِین خودشان را در حق مردم ادا کنند.»

فقط عشق میخواهد
از او میپرسم: چه درسی از این روزها گرفتی که تا آخر عمر فراموش نمیکنی؟ مکث میکند. فکر میکند. بعد میگوید: «درس انسانیت، رفاقت، پشتیبان هم بودن. این روزها گذشت، اما همین ماندنها و خدمتکردنها باقی ماند. مردم ما ثابت کردند که لایق بهترین خدمات هستند.»
و درباره توصیه به جوانی که میخواهد وارد کارهای شهر شود؟ لبخند میزند: «این کار فقط عشق میخواهد. به خدا قسم، ۴۰ روز درگیر بودن و ۲۵ روز خانواده را ندیدن و ۷۲ ساعت نخوابیدن، با هیچ حقوق و پاداشی قابل جبران نیست. ما فقط به عشق خدمت به مردم ماندیم و خدمت کردیم.»

از آن شبها تا امروز...
جنگ رمضان به آتشبس رسید، اما آدمهایی همچون محمد فریدونی هنوز نخوابیدهاند. نه بهدلیل ترس، به خاطر عادت. عادت به کنترل بیسیم و گوشبهزنگبودن ، عادت به این باور که «ممکن است یک جای شهر، کسی زیر آوار باشد و من نرسم.»
فریدونی حالا مثل قبل نیست. ۴۰ روز او را تغییر داده است. نه فقط او، که تیمش، خانوادهاش، دختر دهسالهاش. اما یک چیز عوض نشده است: عشقش به خدمت. همان عشقی که گفت: «با هیچ حقوق و پاداشی قابل جبران نیست.»
شاید همین بزرگترین درس این روزها باشد؛ اینکه بعضی انسانها، نه با موشک که با عشقشان از شهرشان دفاع میکنند. با خواب نرفتنهایشان، با نخاله جمع کردنهایشان، با جواب نداشتن برای دخترشان که میپرسد: «بابا، کی میای خونه؟»
پایان این گزارش، آغاز یک سوال است: ما بعد از جنگ، چقدر این آدمها را به یاد میآوریم؟ نه فقط فریدونی را، بلکه راننده ماشین ۱۰ تنی که سه شیفت نخوابید، کارگر فضای سبزی را که پای چپش را داد، پاکبانی که وسط آوار جارو کشید. اینها سرمایههای گمنام شهری هستند که اگر نبودند، خیابانهای ما هنوز بوی باروت میداد.
جنگ رمضان یک پیروزی دیگر هم داشت: اثبات اینکه قلب این شهر، با آدمهایی میتپد که نه در تیترها، بلکه در دل خاک و آوار، گمنامانه میدرخشند و شاید وظیفه ما، فقط یک چیز باشد: فراموش نکردنشان.

نظر شما