گوشی که خاموش شد، دلتنگی که ماند

سجاد نادری، کارگر پرتلاش شهرک صنعتی جی اصفهان، صبح آن روز مثل همیشه برای یک روز کاری دیگر راهی محل کار شد، مردی خوش‌اخلاق و مهربان که تمام دغدغه‌اش خانواده و پسر شش‌ماهه‌اش بود. اما چند ساعت بعد، در میان دود و آتش حملات هوایی دشمن، خبر شهادتش به خانه رسید.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از چهارمحال‌وبختیاری، هوا سنگین‌تر از همیشه بود، انگار نفس حیاط هم بند آمده باشد، چادرش را محکم‌تر دور خودش پیچیده بود، اما دست‌هایش می‌لرزید. از صبح به او گفته بودند «مجروح شده… چیزی نیست… دعا کن.» دلش اما آرام نگرفته بود. مادرها همیشه زودتر از خبرها می‌فهمند.

زمانی که پیکر را آوردند، جمعیت بی‌اختیار کنار رفت. سکوتی افتاد که حتی صدای گریه هم در آن گم می‌شد. مادر چند قدم جلو آمد قدم‌هایی کوتاه و مردد، انگار زمین زیر پایش سست شده باشد. نگاهش که پیکر افتاد لب‌هایش تکان خورد، بی‌صدا گفت: «سجاد…»

دست برد جلو، انگشت‌هایش روی پارچه سفید مکث کرد. انگار می‌ترسید با کنار زدنش، حقیقت کامل شود، چند لحظه فقط نگاه کرد؛ همان نگاه مادری که سال‌ها قد کشیدن پسرش را دیده بود. بعد آرام، خیلی آرام، پارچه را کنار زد.

چهره‌اش آرام بود. همان آرامشی که صبح با «نگران نباش مادر» از خانه برده بود. مادر خم شد، صورتش را نزدیک برد، پیشانی‌اش را بوسید. زمزمه کرد: «گفته بودی زود برمی‌گردی پسرم…»

صدایش شکست. اشک‌هایش روی صورت پسرش چکید، اشکی که ۳۴ سال با هر تب و هر زمین خوردن پاکش کرده بود. دست کشید روی موهایش، همان‌طور که کودکی‌هایش را نوازش می‌کرد. گفت: «الهی مادر فدات بشه… تو که قول داده بودی سالم برگردی…»

کسی چیزی نمی‌گفت. حتی گریه‌ها هم عقب نشسته بودند تا این گفت‌وگوی کوتاه مادر و پسر تمام شود. مادر سرش را روی سینه‌اش گذاشت؛ انگار هنوز امید داشت صدای تپش قلبش را بشنود. اما سکوت، جواب همه سؤال‌ها را داده بود.

سر بلند کرد، اشک‌هایش را با گوشه چادر پاک کرد و با صدایی که از عمق جان می‌آمد گفت: «خودم بزرگت کردم… خودم هم بدرقه‌ات می‌کنم… فقط مواظب بچه‌ات باش از آن بالا…» و بعد همان‌جا، میان ازدحام و هق‌هق‌ها، ایستاد دلش شکسته بود؛ اما قامتش نه.

گوشی که خاموش شد، دلتنگی که ماند

صبح آن روز، پیش از آنکه راهی محل کار شود، مثل همیشه سری به خانه مادرش زد. سجاد نادری عادت داشت قبل از رفتن به سر کار، مادرش را ببیند و حالش را بپرسد. چند دقیقه‌ای کنار او نشست و هنگام خداحافظی با همان آرامش همیشگی گفت: «مادر نگران نباش… می‌روم سر کار و برمی‌گردم.»

مادر نگاهش کرد و بدرقه‌اش کرد؛ بدرقه‌ای که آن روز آخرین دیدارشان شد.

سجاد راهی شهرک صنعتی جی اصفهان شد؛ جایی که سال‌ها در آن کار کرده بود. او یک کارگر ساده بود اما برای کارش ارزش زیادی قائل بود. همکارانش می‌گویند سجاد همیشه با وجدان کار می‌کرد و معتقد بود نان باید با زحمت و صداقت به دست بیاید. اگر کاری روی زمین می‌ماند، حتی اگر مسئولیتش با او نبود، جلو می‌رفت و کمک می‌کرد.

چند ساعت از شروع کار گذشته بود که با خانواده تماس گرفت. مادرش صدای او را از پشت تلفن شنید. سجاد برای آرام کردن دل مادر گفت: «هیچ خبری نیست، همه‌چیز آرام است.»

اما ساعاتی بعد، آرامش شهرک صنعتی جی با صدای انفجارهای مهیب شکسته شد. حملات هوایی دشمن صهیونیستی ـ آمریکایی فضای شهرک صنعتی را در دود و آتش فرو برد. در آن میان، تماس‌ها بی‌پاسخ ماند و تلفن سجاد هم خاموش شد.

صدای دلشوره در خانه پیچید. هرچه تماس گرفتند، پاسخی نیامد.

برادر سجاد برای پیگیری راهی اصفهان شد. وقتی به شهرک صنعتی رسید و جست‌وجو کرد، خبر سنگینی به او رسید؛ سجاد نادری در همان محل کارش به شهادت رسیده بود. خبری که گفتنش به خانواده آسان نبود. او وقتی به خانه برگشت، برای اینکه مادر تاب بیاورد، فقط گفت: «سجاد زخمی شده.»

مادرش حالا با چشمانی اشک‌آلود از پسرش یاد می‌کند و می‌گوید: «سجاد خیلی خوش‌اخلاق بود. با همه مهربان بود. مهمان‌نواز بود و خیلی با شخصیت. هرکسی که او را می‌شناخت دوستش داشت.»

گوشی که خاموش شد، دلتنگی که ماند

در خانه سجاد اما دلتنگی شکل دیگری دارد. همسر جوانش هنوز باور نکرده مردی که همیشه کنار او بود، دیگر برنمی‌گردد.

او از روزهای زندگی مشترکشان چنین می‌گوید: «همسرم خیلی مهربان بود. هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد کارهای خانه فقط روی دوش من باشد. همیشه کمک می‌کرد و می‌گفت زندگی یعنی با هم بودن و کمک کردن به هم.»

چند ماهی بیشتر از پدر شدن سجاد نمی‌گذشت. پسرشان فقط شش ماه داشت؛ کودکی که حالا یادگار اوست.

همسر شهید می‌گوید: «قبل از اینکه آن روز به سر کار برود، پسرمان را در آغوش گرفت. بعد او را به من سپرد و گفت مراقبش باش. خیلی دلواپسش بود. مدام می‌پرسید حالش خوب است یا نه.»

او می‌گوید آن روز هم چند بار تماس گرفتم تا خیالمان راحت باشد آقا سجاد مرتب می‌گفت نگران نباش، خبری نیست، همه‌جا آرام است.

اما ساعاتی بعد، دیگر تلفنش خاموش شد و دیگر هیچ وقت روشن نشد.

حالا این روزها بیش از ۲ ماه از رفتن آقا سجاد گذشته است در خانه‌ای که روزی با خنده‌های سجاد گرم بود، سکوتی سنگین نشسته است. نگاه‌ها گاهی به گهواره کوچکی می‌افتد که یادگار او در آن آرام گرفته است؛ کودکی که شاید هنوز نداند پدری داشته که تمام آرزویش شنیدن یک کلمه از زبان او بوده است.

مادر آقا سجاد می‌گوید: «سجاد همیشه می‌گفت فقط می‌خواهم بزرگ شدن پسرم را ببینم و یک روز صدایش را بشنوم که بابا صدایم می‌کند.»

سجاد نادری، کارگر زحمتکش شهرک صنعتی جی، زندگی‌اش را با تلاش و مهربانی گذراند؛ مردی که دلش برای خانواده‌اش می‌تپید و برای آینده پسر کوچکش کار می‌کرد.

بیش از ۶۰ روز از شهادت آقا سجاد گذشته است اما دلتنگی برای او هنوز در خانه مادر، در دل همسر و در نگاه پسر شش‌ماهه‌اش جاری است یادگاری از پدری که صبح با جمله «نگران نباش» خداحافظی کرد و چند ساعت بعد، آسمانی شد.

کد خبر 969683

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.