به گزارش خبرگزاری ایمنا، صدای سرفهها با ضربآهنگ بیل و جیرجیر چرخهای فرغون درهم میآمیزد. غبارِ غلیظ، همچون مهی سنگین، بر کوچه نشسته است و جهادگران، با چهرههایی آمیخته به خاک و عرق، در دل ویرانه خانهای ایستادهاند که روزگاری، صدای خنده کودکان در آن میپیچید. حالا اما، همان حیاطی که زمانی محل بازی و دویدن بود، به صحنه آواربرداری و تلاش بیوقفه تبدیل شده است.
یکی به جمعآوری پلاستیکها و خردهریزهای پاره مشغول است، دیگری تیرآهنهای خمیده را با زحمت از دل آوار بیرون میکشد؛ نفر سوم با دقت، دانهبهدانه شیشههای شکسته را از میان خاک و خشت جدا میکند تا مبادا پای کسی در این رفتوآمدها زخمی شود. هرکدام، سهم خود را در بازگرداندن آرامش به این خانه فرو ریخته ادا میکنند.
گرمای هوا نفس را در سینه حبس میکند. عرق از زیر کلاههای ایمنی بر پیشانی و شقیقهها میلغزد و با گردوخاکِ نشسته بر صورتها درمیآمیزد؛ تصویری ساده اما عمیق از ترکیب خستگی و ایستادگی. در همین میانه، ناگهان از مسجد کوچک محله، صدای اذان طنینانداز میشود؛ نه آنقدر نزدیک که گوش را در خود غرق کند و نه آنقدر دور که بیتفاوت از کنارش عبور کنند؛ به اندازهای که دلها را تکان دهد و یاد را زنده کند.
یکی از جهادگران، بیل را آرام بر زمین میگذارد، نفسی عمیق میکشد و زیر لب میگوید: بچهها… اذانه.
صدای بیلها یکییکی خاموش میشود. گویا فرمان «آرام» برایشان صادر شده باشد. آب لولهکشی همچنان قطع است و تنها دبهای آب، که برای رفع تشنگی کنار گذاشتهاند، اکنون نقش حوضچه وضو را پیدا میکند؛ آب کم است، اما نیتها بسیار.
آب هنگامی که بر چهرههای آفتابسوخته و خاکگرفته جهادگران میریزد، بر گونهها مسیر باریکی باز میکند؛ گویی ردّ ناپیدای اشکِ خستگی و شکر، برای لحظهای آشکار میشود. در میانه حیاط بیسقف، در کنار تلی از آجرهای شکسته و کیسههای گونیِ پاره، چند گونیِ سالم پیدا میکنند. یکی از جهادگران، گردوخاکشان را میتکاند و همانها را به سجادهای ساده تبدیل میکنند.
نماز در همان فضای نیمهویران، برپا میشود؛ در حیاطی که سقف ندارد اما آسمانش نزدیکتر از همیشه است. صفی ساده، میان دیوارهای ترکخورده و خرابهای که قرار است دوباره جان بگیرد. دستانی که تا لحظاتی پیش، بیل و چکش را محکم در دست داشت، اکنون برای دعا و نیایش بالا میرود.
اینجا، در میان آوار، کار و عبادت به هم گره خورده است؛ روایت خاموش اما روشنِ نسلی که زیر آفتاب داغ و میان گردوخاک، همزمان خانهای را از نو بنا میکند و دل خود را.
