به گزارش خبرگزاری ایمنا، جنگ که میآید، خط مقدم فقط مرز کشور نیست. خط مقدم، گاهی یک کوچه پسکوچه است در خیابان باهنر. گاهی یک خانه خشتی در هفتون. گاهی یک ایستگاه اتوبوس در اپتیک. سربازان این خط مقدم، همیشه تفنگ به دست نیستند. گاهی راننده لودری است که خانهاش بیرون شهر است، پدرش مریض است و جهیزیه دخترش مانده است، اما وقتی تماس میآید، اول به صحنه حادثه میرسد.
۴۰ روز جنگ رمضان، سازمان خدمات موتوری شهرداری اصفهان نفسهای شهر بود. کمپرسیها، لودرها، بیلمکانیکیها، جرثقیلها، تانکرهای آب، خودروهای نوررسان، حتی جاروهای خیابانی. همه و همه آمدند میدان. نه با منت، نه با چشمداشت، فقط با یک جمله: «کجا اعزام شویم؟»
این گزارش، روایت فرزاد اللهیاری است از آن روزها. روزهایی که آتش بهقدری زیاد بود که دیدنش وحشت به تن انسان میانداخت، اما لودرها به دل حادثه میزدند. روزهایی که احتمال انفجار مخزن سوخت بود، اما نیروها عقبنشینی را بلد نبودند.

«وصفنشدنی»؛ اولین کلمهای که اللهیاری میگوید
فرزاد اللهیاری، متولد ۱۳۵۲، حدود ۲۳ سال است که در سازمان خدمات موتوری شهرداری اصفهان فعالیت میکند. دو فرزند دختر دارد. مقطعی با عنوان رئیس اداره خدمات شهری سازمان خدمات موتوری شهرداری اصفهان کار میکرد و از اوایل اسفند سال گذشته، بهعنوان رئیس اداره حملونقل و ماشینآلات عمرانی این سازمان مشغول به کار شده است.
از او میپرسم: «جنگ رمضان چه فرقی با همه آن سالها داشت؟»
نگاهی به دور دست میاندازد. انگار دارد میان خاطرهها راه میرود. میگوید: «نمیتوانم دقیق بگویم. اتفاقات جنگ چهلروزه وصفنشدنی بود. از اولین اصابت در شهر اصفهان، در عملیات حضور داشتم.»
صدایش میلرزد، اما محکم میایستد. «جا دارد از همین جا از همکارانم در اداره حملونقل سازمان خدمات موتوری قدردانی کنم. در طول جنگ رمضان، با جان و دل، هر بار اصابت اتفاق میافتاد، همه پای کار بودند. با لودر، کمپرسی، جرثقیل، بیل مکانیکی و تانکر آب. همه بچهها تماس میگرفتند و سوال میکردند: کجا اعزام شویم؟»
اللهیاری از مدیریت میگوید، از دلگرمی. «هادی اسحاقیان، مدیرعامل سازمان خدمات موتوری، هرجا به ماموریت اعزام میشدیم، ایشان هم حضور داشت و موجب دلگرمی ما و سایر همکارانم میشد.»

هفتون؛ جایی که بغض ترکید
از او میپرسم: «سختترین عملیات آواربرداری کجا بود؟» بیمکث میگوید: «هفتون. پیکر ۲۴ شهید را از زیر آوار خارج کردیم. مجروحانی را انتقال دادیم که اگر کمی دیرتر رسیده بودیم، احتمال شهادت آنها به دلیل خفگی وجود داشت.»
صدایش میشکند. ادامه میدهد: «هفتون خانهها خشت و گلی بود. بچهها، کودکان و خردسالان به شهادت رسیده بودند. عروس و دامادی را دیدم که ۲۳ روز دیگر قرار بود به خانه بخت بروند. جهیزیه را در خانه چیده بودند، اما در بمباران هفتون به شهادت رسیدند.»
آن صحنهای که هیچوقت فراموش نمیکند؛ مادری که پرسید بچههایم چطورند؟
«در آواربرداری محله هفتون، شاهد صحنهای بودم که مادر دو فرزندش در کنارش بودند. کودکان چهار و پنجساله شهید شده بودند. مادر وقتی از زیر آوار خارج شد، نخستین سوالی که کرد این بود: «بچههای من حالشان چطوره؟» ما نمیدانستیم چه بگوییم. این صحنه خیلی غمانگیز بود.»
مکث میکند. انگار بغض دارد خفهاش میکند. «دست یکی از کودکان شهید، آتلبندی شده بود. یعنی قبل از شهادت مصدوم شده بود.»

وقتی مادران و پدران به شهادت فرزندانشان افتخار میکردند
اللهیاری از توپخانه ۴۴ و ۵۵ هم میگوید: «در توپخانه ۴۴ و ۵۵ میدیدم مادران و پدران آمده بودند و بچههایشان که در بمباران شهید شده بود، به شهادت آنها افتخار میکردند. گفتن از آن روزها خیلی سخت و دشوار است.»
همدلی قوت قلب بود
از او میپرسم چه چیزی باعث شد سر پا بمانند؟ میگوید: «همدلی که بین بچهها بود. از آتشنشانان، مدیریت بحران، خدمات شهری و سایر مناطق پانزدهگانه شهرداری. دلگرمی اعضای شورای اسلامی شهر و حضور علی قاسمزاده، شهردار اصفهان، که در این روزها و صحنهها کنار ما بود. اینها برای ما قوت قلب بود.»
اپتیک؛ آتشی که لودرها را هم میترساند، اما عقب ننشستند
«یادم نمیرود وقتی اپتیک مورد اصابت موشک قرار گرفت، آتش بهقدری زیاد بود که دیدن آن وحشت به تن انسان میانداخت. اما لودر و بیل مکانیکی ما با وجود احتمال انفجار مخزن سوخت آن محل، به دل حادثه زدند و با تمام وجود در آتش کار میکردند. در آواربرداریها هم احتمال ریزش دیوارها وجود داشت، اما با جان و دل کار میکردیم.»

هشدار قرمز بود، اما نیروها عقب نشستند!
«چهارراه پلیس بودیم. دشمن صهیونیستی بمباران کرده بود. هنوز هشدار قرمز وجود داشت، اما نیروهای خدمات موتوری برای کمک و خدمترسانی در محل حضور داشتند. بچههای ما حاضر به عقبنشینی نشدند. با ۵۰ متر فاصله از محل ماندند. با جان و دل تا پای جان ماندند.»
۵۰۰ سرویس خاک و آوار؛ فقط برای بیرون کشیدن شهدا
از حجم نخالهها میپرسم. میگوید: «چیزی حدود ۴۰۰ تا ۵۰۰ سرویس خاک و آوار را در شهر جابهجا کردیم. این سطح آوار مربوط به زمانی بود که شهدا زیر آوار بودند. وگرنه با احتساب سایر شرایط اصابت، میزان نخالهبرداری و آواربرداری بسیار زیادتر از این میزان بود.»
با دست و ناخن؛ برای رسیدن به صدای زیر آوار
«آواربرداری در مناطق مسکونی با پروژههای عمرانی خیلی فرق دارد. در پروژههای عمرانی با دل آسوده خاکبرداری انجام میشود، اما در محلهای اصابت باید با احتیاط کار کرد، زیرا امکان داشت هموطنان ما زیر آوار باشند.»
و بعد، خاطرهای که تصویرش تا همیشه با اوست: «در یکی از صحنههای اصابت، در کنار نیروهای آتشنشان، با دست و ناخن آجر و خاک را پس میزدم تا به صدای شهروندی برسم که از زیر آوار به گوشم رسیده بود.»
راننده لودری که جهیزیه دخترش را رها کرد
از او میپرسم خاطرهای از نیروهایش دارد که فراتر از وظیفه عمل کردند. با لبخندی که بغض پشتش پنهان است، میگوید: «یک راننده لودر داشتیم که خانهاش بیرون از شهر اصفهان بود. وقتی به او اطلاع میدادیم، با سرعت میآمد، لودر را به صحنه میبرد. با عرق میآمد. پدرش مریض بود. باید جهیزیه دخترش را میبردند، چون عروسی او نزدیک بود. اما اصرار به خدمت داشت و گفت خدمت به مردم برایش اهمیت بیشتری دارد. به وجودش افتخار میکنم.»
دخترم گفت: اگر کاری از دستم برمیآید، به من بگو
از خانواده که حرف میزند، صدایش نرمتر میشود: «خانواده تماس میگرفتند، نگران بودند. کمتر از صحنههایی که هنگام آواربرداری میدیدم با آنها صحبت میکردم. به آنها میگفتم نگران نباشید. گاهی دلگرمی میدادند. دخترم میگفت اگر کاری از دست من برمیآید، به من بگو.»
از دامادش میگوید، با افتخار: «دامادم مشاور املاک است. این روزها در کنار من بود. هر جا باید با سرعت به محل میرسیدیم، با موتور من را به محلهای اصابت میرساند. شبانهروز آماده خدمت بود و حتی خودش پیشنهاد میداد که از ترافیک با موتورسیکلت برویم.»

اصفهان با چنین مردانی، همیشه ایستاده است
فرزاد اللهیاری پس از ۲۳ سال خدمت، هنوز هم کلمه «وصفنشدنی» را برای توصیف جنگ رمضان به کار میبرد. نه به خاطر کمبود واژه، بلکه به خاطر عمق آنچه که دیده است. مادری که از زیر آوار، اول از بچههایش پرسید. کودکی که دستش آتل بسته بود. عروس و دامادی که جهیزیهشان چیده بود، اما خانه بختشان آوار شد. راننده لودری که جهیزیه دخترش را رها کرد و آمد.
اما در میان همه این تلخیها، یکچیز همیشه روشن بود: همدلی. همدلی میان نیروهای آتشنشانی، مدیریت بحران، خدمات شهری، مناطق پانزدهگانه، شورای شهر، شهردار اصفهان، و مهمتر از همه، مردم. مردمی که نهتنها از شهدایشان با افتخار یاد کردند که در سختترین لحظات، پشتیبان نیروهای امدادی بودند.
حالا جنگ رمضان تمام شده است. اما روح خدمتی که در آن روزها جان گرفت، تمامشدنی نیست. راننده لودری که جهیزیه دخترش را رها کرد، حالا دوباره پشت فرمان است. اللهیاری هنوز در سازمان خدمات موتوری است. هنوز آماده است. چون میداند همیشه بحرانی هست، همیشه آدمی هست زیر آوار، همیشه صدایی هست که باید به آن رسید.
و شاید همین، بزرگترین دستاورد جنگ رمضان باشد: اثبات اینکه در این شهر، آدمهایی هستند که «عشق خدمت» را به همهچیز ترجیح میدهند. حتی به جهیزیه دخترشان، حتی به سلامتی پدرشان، حتی به جان خودشان.

نظر شما