به گزارش خبرگزاری ایمنا، چهل روز... نه چهل روز معمولی مثل همه روزهای تاریخ. چهل روزی که اسمش را گذاشتند «جنگ تحمیلی سوم»، اما کسانی که زیر آوارهایش ماندند، اسمش را گذاشتند «جهنم روی زمین». جنگ چهلروزه تمام قواعد را شکسته بود. نه خط مقدمی داشت، نه جای امنی. پیرمرد و زن و کودک، همه در یک تراز ایستاده بودند؛ در تراز بیگناهیِ محض.
در میانه این جهنم، کسانی بودند که نه کلاه سبز بر سر داشتند، نه تفنگی به دست. لباس آتشنشانی به تنشان بود و کپسول آتش به دوش. آمدنشان وظیفه نبود، عشق بود. ماندنشان برای پول نبود، برای وجدانی بود که نمیگذاشت حتی یک لحظه چشم از مردم بدوزند.
در آن ۴۰ روز سهمگین، آتشنشانان اصفهان به خط مقدم بیسنگرها تبدیل شدند و هر روز چندین عملیات، چندین تخریب، چندین جسد تکهتکه، چندین مأموریت که روحشان را میسوزاند، اما پاهایشان را نمیشکست.
جالب اینجا بود که هیچکس عقب نمیماند. خدمت برایشان دیگر یک وظیفه خستهکننده نبود؛ مسابقهای شده بود نفسگیر. سبقت میگرفتند از هم. یکی زودتر خود را به آتش میرساند، یکی بیوقفهتر سوختگان را در آغوش میگرفت، یکی بیشتر از سایرین از حال میرفت اما دست از تلاش برنمیداشت. این رقابت را نمیشد در هیچ جدولی نوشت، اما در دل هر کدام از آن مردان آتشنشان، شعلهور بود. انگار با هر مأموریت، غرور خدمتشان جان تازهای میگرفت.
امروز برای تهیه گزارش بهسراغ یکی از همان رقابتکنندگان بیادعا رفتم که هنوز وقتی از آن چهل روز حرف میزند، صدایش میلرزد و چشمانش خیس میشود.

۲۰ سال خدمت در دل آتش و خون
«محمدعلی شوشتری» مسئول ایستگاه شماره ۲۷ آتشنشانی اصفهان، ۴۵ سال دارد. ۲۰ سال از این سن را در واحد عملیات گذرانده است. او از آن دسته آتشنشانانی است که هنوز بعد از دو دهه، وقتی بند کفش عملیاتی را میبندد، همان شوق روز اول را در قفسه سینه حس میکند: «این شغل را لطف خدا میدانم. علاقه درونی هم بود، اما اگر عنایت حضرت حق نباشد، هیچکس ۲۰ سال زیر این بار سنگین دوام نمیآورد.»
او میگوید: «۲۰ سال پیش برای اولینبار که لباس آتشنشانی را پوشیدم، خانوادهام خوشحال شدند. نه به خاطر پول و شهرت، برای اینکه میدانستند من پشتمیزنشین نمیشوم. آن روزها نه من میدانستم این شغل تا کجا میتواند انسان را به بلوغ برساند و نه کسی فکر میکرد خدمت به مردم آنقدر شیرین است که رقابتی شود میان همکاران.»
او تکرار میکند: «الان در ایستگاههای ما، همکاران برای خدمت به مردم از هم سبقت میگیرند. این را رقابت میگویند؟ آری، اما رقابتی که از جنس جانفشانی است.»
اما چیزی که این آتشنشان باتجربه را از دیگران متمایز میکند، گذراندن «جنگ تحمیلی سوم» است. جنگی که چهل روز طول کشید و به روایت شوشتری، آتشنشانان اصفهان چندین برابر روزهای عادی کار کردند.

روزهای جنگ، ظلم را به عینه میدیدیم؛ نه سهلانگاری را
به گفته شوشتری، تفاوت عمیقی میان روزهای عادی عملیات و روزهای جنگ وجود دارد: «در روزهای عادی با صحنههایی روبهرو میشویم که حاصل سهلانگاری یک فرد است. یک راننده خوابآلود، یک کارگر بیاحتیاط، یک پدر و مادر غافل. اما در جنگ قضیه فرق میکند. در جنگ ظلم را با چشم خود میبینی.»
اشک در چشمانش حلقه میزند. برای لحظاتی صدایش میگیرد و سپس ادامه میدهد: «اجساد کودکانی را دیدم که هیچ سهلانگاری نکرده بودند. زنان و مردانی که بیگناه به شهادت رسیده بودند و در مقابلشان، آدمهای خوکصفت، دلهایشان را از کینه پُر کرده بودند و انسانها را ارباً اربا کردند.»
نقطه اوج روایت وقتی فرامیرسد که او از «پای یک کودک سهساله» حرف میزند: «کاور کردم پای او را. اما دیگر کامل نبود. تکهتکه شده بود. باورم نمیشد که یک انسان بتواند چنین جنایتی مرتکب شود. آن روز بخشی از روحم با آن کودک دفن شد.»
در ادامه سکوت میکنیم. چند دقیقه فقط اشکهایش روی گونههای خاکخورده از دود و افسوس جاری است.

آتشنشانان در هر شرایطی دست از کار نمیکشیدند
شوشتری از روزهایی میگوید که همکارانش بعد از پایان هر عملیات، بدون هیچ نیرویی بر زمین میافتادند. برخی به دیوار تکیه میدادند و برخی با کپسول اطفای حریق در کنار جوی آب نفسنفس میزدند. مردانی که در لباس آتشنشانی، از هیچ خطری هراس نداشتند، اما پس از اتمام مأموریت، بدنهایشان فرمان نمیبرد.
در همین عملیاتهای سخت چهلروزه، یک عکس نمادین ثبت شد: عکس شوشتری با لباس آتشنشانی که از شدت خستگی کنار دیواری نشسته، دو دستش روی زمین افتاده، چشمانش نیمهبسته و کپسول آتشنشانی در کنار او روی زمین قرار دارد. انگار دیگر رمقی برای حمل آن ندارد. این تصویر، روایت تمام آتشنشانانی است که در روزهای جنگ تحمیلی سوم، از جان خود گذشتند اما نگذاشتند حتی یک نفر در میان آتش و خون تنها بماند.
شوشتری با صدایی گرفته میگوید: «۲۰ سال خدمت در واحد عملیات، انسان را در برابر مشقتها استوار میکند. اما جنگ، چیزی فراتر از مشقت بود. جنگ انسان را داغون میکند.»
اگر پسرم آتشنشان شود...
از آینده میپرسم. اگر فرزندش روزی بگوید میخواهم مثل تو آتشنشان شوم، چه پاسخی خواهد داد؟ شوشتری بدون لحظهای تردید جواب میدهد: «میگویم خیلی باید ظرفیت داشته باشی. آتشنشانی فقط دویدن در آتش نیست. این لباس را کسی به تن میکند که خدا او را گزینش کرده باشد. اگر خدا بخواهد، من هر چقدر هم ممانعت کنم، فرزندم به این راه کشیده میشود و اگر خدا نخواهد، هیچکس نمیتواند وارد این لباس مقدس شود.»
او شریفبودن را پیششرط اصلی میداند: «اگر انسان شریفی باشی، نیازی به گفتن من نداری. خود خدا مسیر را باز میکند.»

خطاب به مردم عاشق و مسئولانی که نباید فراموش کنند
بخش مهمی از صحبتهای شوشتری به مردم ایران تقدیم شده است. مردم همان کسانی که به گفته او، بیش از ۵۰ شب پیاپی در خیابانها حاضر شدند؛ با هر تفکر و سلیقهای، حتی مخالفان و افرادی که نقدهایی دارند. مردم به رزمندگان میگفتند: «شما میدان را پاسداری کنید، ما خیابان را.»
شوشتری با چشمانی اشکآلود خطاب به مردم میگوید: «خاک پای شما هستم. چقدر در وجود ایرانیان محبت و ابراز عشق است! هر بار که ما را میدیدند، محبت میکردند. امیدوارم ما هم بیش از پیش خدمتگزارشان باشیم.»
اما ناگهان صدایش جدی میشود: «ما این دوران را با سربلندی پشت سر میگذاریم، اما مسئولان نباید مردم را فراموش کنند. مردمی که اینچنین عاشقانه پای مملکت، نظام، رهبر و پرچمشان ایستادند. از مسئولان میخواهم شرایطی فراهم کنند تا مردم از زیر فشارها و استرسها خارج شوند. مردم لیاقت بهتری دارند.»

رقابت برای خدمت، ایستادگی تا آخرین نفس
محمدعلی شوشتری یکی از صدها مرد بیادعایی بود که در آن چهل روز جنگ ایستادند، ماندند برای خدمت. نه برای اسم، نه برای شهرت، نه برای اینکه کسی بعدها از آنها عکس بگیرد و بنویسد؛ ماندند برای مردمی که به کمک نیاز داشتند.
آن روزها خیلیها ایستادگی کردند، آتشنشانان با کپسول و ماسک، نیروهای جهادی با دستان تاولزده، پاکبانان با لباسهای خاکی یا گِلگرفته و خدمت نه یک لحظه، نه برای یک ثانیه، قطع نشد.
رقابت بود، اما رقابتی عجیب، هرکس میخواست بیشتر از دیگری خسته شود، بیشتر از دیگری بماند، بیشتر از دیگری با مردم همراه باشد. آنها میدانستند در این مسابقه، هیچ برندهای جز خودِ مردم وجود ندارد.
این مردان بینام و نشان، با دستان خالی، با چشمانی که از دیدن جنایت خوکصفتها خیس بود، با قلبی که هر روز تکهتکه میشد، هیچوقت نگذاشتند مردم احساس تنهایی کنند. آنها ایستادگی کردند تا آخرین نفس، تا آخرین قطره اشک، تا آخرین تکه از وجودشان که هنوز توان حمل یک آجر را داشت.
شوشتری امروز حرف زد که ما بشنویم، اما صدها نفر دیگر حرف نزدند. شاید دیگر فرصت نکردند، شاید هم حرف زدن برایشان معنی نداشت. این گزارش فقط یک صدا بود از میان سکوتی که هنوز بر آن چهل روز سنگینی میکند؛ صدای مردی که دوست داشت فراموش شود، اما ما نخواستیم.

نظر شما