به گزارش خبرگزاری ایمنا، جنگ رمضان که آغاز شد، هیچکس فکر نمیکرد ۴۰ روز طول بکشد، نه مردم، نه سربازان، نه حتی آنهایی که پشت جبهه، لباس خدمت به تن کرده بودند. درست در همان روزهای نخست برخی آدمها تصمیم سختی گرفتند. تصمیم بین ماندن در کنار خانواده یا رفتن به سمت خدمت!
علی نمازی چهلویکساله، نیروی اداری سازمان آرامستانهای شهرداری اصفهان، یکی از همین آدمها بود. او دانشجوی دکتری بود، همسری باردار داشت که پابهماه بود و هر لحظه امکان وضع حمل وجود داشت، اما جنگ، مرزهای شخصی را جابهجا کرده بود. علی میتوانست بگوید «من کار اداری دارم، وظیفهام این نیست» اما او داوطلب جابهجایی پیکر پاک شهدا از معراج شهدا به سمت حسینیه شهدا یعنی از قطعه ۱۵ تا قطعه ۲۲ آرامستان باغ رضوان شد.
وَنِ حمل شهدا را خودش راند، نه برای اسم و رسم، نه برای دیده شدن، فقط برای اینکه رسالت انسانیاش را انجام دهد. حالا چند هفته پس از آتشبس، پای صحبتهایش نشستهایم. صدایش آرام است، اما کلماتش آتش دارند.

روزهای اول؛ بههمریختگی و نگرانی
علی نمازی میگوید: «وقتی جنگ آغاز شد، افکارم بههم ریخت؛ خیلی نگران شدم. نمیدانستم آینده ما چه میشود.» او که هر روز با «مرگ» سروکار دارد، این بار مرگ را طور دیگری دید. نه در آرامستان باغ رضوان، که در خیابانها و خانهها.
میگوید: «با پیکر برخی شهدا که روبهرو میشدیم، صحنههای بسیار ناراحتکنندهای میدیدیم. عدهای برای دفاع از کشور در میدان نبرد شهید شده بودند و عدهای دیگر، مردم غیرنظامی بیگناه که در خانههای خودشان به شهادت رسیده بودند.»
آنچه برای علی نمازی تکاندهندهتر بود، کودکان بودند. «کودکانی که بدون اینکه اطلاعی از مرگ داشته باشند، زیر آوارها به شهادت رسیدند. این صحنهها تکاندهنده بود.» در آن لحظات، او به این فکر میکرد که «مهم مرگ نیست، مهم خدمتی و رسالتی است که انسان نسبت به دیگر همنوعانش دارد.»
از قطعه ۱۵ تا قطعه ۲۲؛ مسیری که هیچکس ندید
ون حرکت میکرد. پشت فرمان علی نمازی نشسته بود و پشت سرش، پیکرهای پاکی که دیگر نفس نمیکشیدند. «پیکر شهدا را میدیدم که چقدر مظلومانه شهید شده بودند. بیتابی خانوادهها، حال و هوایشان مرا دگرگون کرده بود. تا آن روز چنین چیزی تجربه نکرده بودم.»
او میگوید: «منقلب شده بودم. خیلی ناراحت بودم. هر لحظه خشم من از دشمن بیشتر میشد. دشمنی که به زن و بچه مردم رحم نکرده بود و غیرنظامیان را هم هدف گرفته بود.»

میان همسر باردار و پیکر شهدا
شاید سختترین لحظات وقتی بود که داخل ون پیکر شهدا بود و علی میدانست همسرش در خانه منتظر است، هر لحظه امکان زایمان وجود داشت. از او میپرسم چطور بین «رساندن امانت شهدا» و «رسیدن به خانه» تعادل برقرار میکردی؟ میگوید: «ایمان و خودباوری کمک کرد برای ایستادگی و استوار ماندن. تا آخرین لحظه فرصت برای خدمت، از خداوند مدد گرفتم.»
یک روز بعد از آتشبس، همسرش «آریا» را بهدنیا آورد؛ از علیآقا پرسیدم «در آن ۲۴ ساعت آخر جنگ، حسرت نخوردی که پیش همسرت نبودی؟» پاسخ داد: «خیلی دلم میخواست آن اتفاق بیفتد، ولی فرصتش پیش نیامد. خدمت به مردم را انتخاب کردم تا در آینده فرزندم به ایثارگری و در خدمتمردمبودن پدرش افتخار کند.»
پسرم، پدرت کجا بود؟
از او میپرسم اگر روزی آریا بزرگ شود و بپرسد «بابا وقتی من قرار بود به دنیا بیایم، تو کجا بودی؟» چه جوابی به او میدهی؟
علی نمازی چند ثانیه سکوت میکند. سری تکان میدهد و میگوید: «چه سوال سختی… به او میگویم داشتم به مردم کشورم خدمت میکردم. سعی میکنم این موضوع را به او تفهیم کنم که چقدر خدمت به مردم، وطن و کشورمان مهم است.»

حرف آخر؛ عشق است دیگر
«یک سری از شهدا، کودکانی بودند که ناجوانمردانه در بمباران منازل مسکونی به شهادت رسیده بودند. دو کودک دختر و دو کودک پسر که همگی حدود پنج، شش سال داشتند. خیلی با دیدن پیکر این شهدا ناراحت شدم. من که خودم قرار بود پدر شوم، دیدن این صحنهها برایم سخت بود. هیچچیز جای این کودکان را برای پدر و مادرشان پُر نمیکرد.»
و بعد، صدایش میلرزد: «شدت عشق و علاقه به فرزند را وقتی آریا را برای اولینبار بغل کردم، حس کردم.»
او از کودکان میگوید که رفته بودند مهمانی، شب مانده بودند، کنار هم خوابیده بودند و نمیدانستند آخرین شب زندگیشان است. «آنها بیگناه شهید شدند. مردم داشتند زندگی عادی خودشان را میکردند. از دست رفتن این عزیزان جایگزین ندارد. جنگ خوب نیست. دوست دارم همیشه صلح باشد.»
از او میپرسم اگر یک جمله به همه مردانی که در روزهای جنگ بین خانواده و وظیفه مانده بودند، چه میگویی؟ میگوید: «عشق است دیگر. عشق به کشور و ناموس موجب میشود که انسان ایستادگی کند.»

جای درست ایستادن؛ میراث یک پدر برای پسرش
علی نمازی، همان کسی که میتوانست پشت میز اداریاش بنشیند و بگوید «وظیفه من نیست»، داوطلب شد، داوطلب برای جابهجایی پیکر شهدا. در حالی که همسرش در آستانه زایمان بود، او پیکر کودکانی را جابهجا میکرد که دیگر هیچکس قرار نبود آنها را در آغوش بگیرد.
او دانشجوی دکتری است و در جنگ اولویتهای زندگیاش را جابهجا کرد. یک روز پس از آتشبس «آریا» بهدنیا آمد. همانطور که خودش میگوید، شدت عشق به فرزند را در همان لحظه اول بغل کردن فهمید، اما همان لحظه، یاد آن کودکان بیگناهی افتاد که زیر آوار ماندند. کودکانی که هیچ پدری دیگر قرار نبود آنها را بغل کند.
جنگ رمضان تمام شد. موشکها دیگر نمیآیند. اما روایت انسانهایی همچون علی نمازی، هنوز تازه است؛ آدمهایی که میتوانستند نباشند، اما بودند. میتوانستند بهانه بیاورند، اما به عشق کشور و ناموس ایستادگی کردند.
حالا آریا چندروزه است. پدرش میخواهد روزی به او بگوید: «پدرت در سختترین روزهای جنگ، پیکر کودکان و سایر شهدا را جابهجا میکرد، نه برای دیده شدن، نه برای اسم و رسم. فقط برای اینکه خدمت کوچکی به شهدا کرده باشد.»
و شاید همین، بزرگترین ارثی باشد که یک پدر میتواند برای پسرش بگذارد. نه یک خانه، نه یک ماشین، نه یک حساب بانکی. فقط یک افتخار: اینکه در روزهای سخت، جای درست ایستاد.

نظر شما