به گزارش خبرگزاری ایمنا، گاهی مهربانی آنقدر بزرگ است که نمیخواهد دیده شود، گاهی آدمها چنان از ته دل میبخشند که نامشان را پشت پرده حیا پنهان میکنند. بانوی اصفهانیالاصل که سالهاست تهران زندگی میکند، اما هنوز خانه دیگر خود در اصفهان را دارد.
وقتی خبر جنگ رمضان و خانههایی که فروریخت را میشنود، بیآنکه لحظهای درنگ کند، تصمیمش را میگیرد: «خانهام را به کسی میدهم که هیچچیز ندارد.»
او اما نمیخواهد اسمش در جایی نوشته شود. نه به خاطر کماعتنایی به کارش، بلکه به خاطر فروتنیِ بینظیرش. میگوید کاری که کرده در برابر جانفشانیهای مردم و رزمندگان، هیچ است، اما این «هیچ»، برای آن مادری که خانه و فرزندش را با یک موج انفجار از دست داده، یعنی «همهچیز».

کلیدی که با عزت چرخید
از پشت تلفن، صدایش آرام است، اما کلماتش محکم. انگار نه یک کار خیر، فقط یک وظیفه را انجام داده است. این بانوی میانسال که نخواست نامی از او در این گزارش برده شود، با چشمانی که از پشت تلفن هم میشود مهربانیشان را حس کرد، به خبرنگار ایمنا میگوید: «اینقدر کاری که انجام دادم را در مقابل جانفشانی برادرانمان در میدان نبرد و حضور و ایستادگی مردم که بیش از ۴۰ شب در خیابانها ایستادهاند، کوچک میدانم که نمیخواهم دربارهاش حرف بزنم. آنچه خدا به ما داده و منت سر من گذاشته است، در اختیار بندهای گذاشتم که خانه و فرزندش را از دست داده است.»
صدایش میلرزد، اما قطع نمیکند. ادامه میدهد: «آنچه استفاده من در سال یکی دو بار بود، در اختیار آسیبدیدگان جنگ قرار دادم. ماه رمضان امسال رفته بودم مسجد، بین نماز روحانی گفت اگر میتوانید برای بچههای بسیجی چیزی بیاورید که بدون سحری تا صبح نگهبانی میدهند. این ایثارگریها را که میبینم، کاری که انجام دادم را هیچ میدانم.»
از او میپرسم چطور با پویش «نذر خدمت» شهرداری اصفهان آشنا شدید؟ میگوید: «از طریق شبکههای اجتماعی.» اما شیرینترین بخش حرفهایش، جایی است که از مادری میگوید که خانهاش را در اختیارش گذاشته است. با بغضی که در صدایش موج میزند، روایت میکند:
«به آن مادری که خانهام را در اختیارش قرار دادم، گفتم تو زیر منت من نیستی، بلکه بر سر من منت گذاشتی که به خانه من آمدی. از هر آنچه در خانه هست، حتی خوراکیهای داخل فریزر و یخچال استفاده کن و لذت ببر و فکر کن داخل خانه خودت هستی.»

به گزارش ایمنا، این روایت، تنها یکی از دهها قصه مهربانیست که در پویش «نذر خدمت» شهرداری اصفهان رقم خورد، قصه آدمهایی که نامشان فریاد نمیشود، اما کارشان فریاد میزند. قصه زنانی که در اوج بینامی، الگوی نامآوری میشوند.
شاید بزرگترین فریب دشمن همین باشد که فکر میکند «خانه» فقط یک سازه بتنی است با سقف و دیوار. به همین راحتی موشک میفرستد تا آن را فروبریزد. اما آنچه او نمیداند، این است که در این شهر، آدمها خانههایشان را از مصالح دیگری ساختهاند؛ از خاطره، از تعهد، از «نذری» که هیچ انفجاری نمیتواند آن را ترک بردارد.
بانوی اصفهانیِ تهراننشین، خانهاش را که نداد، فقط یک ملک را واگذار نکرد. او «امنیت» را قرض داد، «آرامش» را امانت داد، «این باور را که شبِ بیسقف، پایانی دارد.» و آن مادر، در ازای این امنیت، چیزی کم نداشت. او «اعتماد» را به این شهر بازگرداند؛ اعتماد به اینکه هنوز میشود روی همسایهها حساب کرد.
جنگ رمضان، نقشه دشمنان ما برای تنها گذاشتن مردم بود، اما پاسخی که شنیدند این بود: «تنهایی یعنی نداشتن خانه و ما خانههایمان را با هم قسمت میکنیم.» شاید از این زاویه، جنگ برای ما یک پیروزی دیگر هم داشت: اثبات اینکه خانه، همان جایی نیست که موشک آن را نشانه میرود. خانه، جایی است که یک غریبه برایت درِ یخچال و فریزرش را هم باز میگذارد.

نظر شما