به گزارش خبرگزاری ایمنا از قم، در دل روزهای پاسداری از انقلاب و ارزشهای اسلامی نامهایی همچون شهید مهدی زینالدین میدرخشد؛ پاسدارانی که با ایمان و شجاعت، مرزهای دفاع را از خاک تا آسمان گسترش دادند.
در تاریخ پرهیاهوی دفاع مقدس، نامهایی است که نه تنها در صفحات کتابها، بلکه در بافت روح این سرزمین تنیده شدهاند؛ چهرههایی که گذر زمان نه از شکوهشان میکاهد و نه از عمق اثرشان. شهید مهدی زینالدین از همین جنس است.
فرماندهای جوان که قامتش کوتاهتر از سالهای تجربه بود اما ارتفاع تفکر، ایمان و نبوغش از مرزهای سن و زمان عبور میکرد. او روایت انسانی است که میان خاک و آتش در آستانه بیستوچندسالگی، به چنان بلوغی رسید که تاریخ را واداشت در برابرش بایستد و سر تعظیم فرود آورد.
شهید مهدی را نمیتوان تنها در قاب جنگ دید، داستان او داستان جوانی است که سطرهای زندگیاش را با مرکب طهارت، قلم تواضع، خط ایثار و امضای ایمان نوشت.
از کودکی در آغوش قرآنی مادر برخاست، در نوجوانی بر شانههای کتابهای پدر رشد کرد و در جوانی بر قلههای سختترین عملیاتهای جنگ ایستاد؛ جوانی که فرماندهان باتجربه او را «چشم بینای جبهه» مینامیدند.
سرلشکر رحیم صفوی، توصیفی یگانه از شهید مهدی زینالدین دارد. به گفته وی آنچه او را از دیگران متمایز میکند، نه تنها مهارت نظامی یا شجاعت در میدان بلکه ترکیب بیبدیل عقل، اخلاق و عرفان است، ترکیبی که کمتر در چهرهای به این جوانی دیده شده است.
زندگیاش سندی بر این است که قهرمانان بزرگ، گاهی در سنین کوچکتر از انتظار، اما با روحهایی بزرگتر از زمانهشان متولد میشوند.
مهدی سال ۱۳۳۸ در تهران و در آغوش خانوادهای مذهبی و آشنا با مکتب تشیع به دنیا آمد؛ خانوادهای که تقوای مادر و صلابت پدر، نخستین معلمان زندگیاش شدند. مادرش وضو داشتن هنگام شیر دادن را فریضه میدانست و مهدی پیش از آنکه واژهها را بشناسد، طهارت را آموخت. خودش بعدها میگفت: «اولین تربیت من، نگاه مادرم به قرآن بود.»

نبوغش از همان خردسالی آشکار بود، قرآن را بدون معلم و استاد فراگرفت و دنیای کودکیاش با کلمات نورانی آیات گره خورد؛ پس از ورود به مدرسه بخشی از وقت خود را در کتابفروشی پدرش میگذراند؛ جایی که بوی کاغذ، صدای ورق زدن کتابها و رفتوآمد اندیشهها، روحش را از همان نوجوانی جلا میداد.
شاید نقطه عطف زندگیاش، آشنایی با شهید محراب آیتالله مدنی بود، عالمی که نصایحش جرعهای از حکمت را در جان مهدی ریخت. بارها میگفت «رشد مذهبیام را مدیون آیتالله مدنی هستم.»
نوجوانیِ تبعید و مبارزه
سالهای دبیرستان برای مهدی، سالهای آزمون بود. پدرش به دلیل مبارزات سیاسی، بارها تبعید شد و خانواده میان شهرهای مختلف کوچ داده میشد. مهدی نیز از تبعید پدر، بی نصیب نبود «دوری از آسودگی و ورود به میدان مبارزه.»
در خرمآباد، هنگامی که حزب رستاخیز عضویت اجباری را کلید زد، مهدی امضا نکرد. نتیجهاش اخراج از مدرسه بود، اما این اخراج، پایان نبود؛ آغازی بود بر استقامت. مجبور شد رشتهاش را تغییر دهد، از ریاضی به علوم تجربی برود، با همان تلاش همیشگی دیپلم گرفت و در کنکور سال ۱۳۵۶ رتبه چهارم دانشگاه شیراز شد. میتوانست پزشک شود، اما تقدیرش چیز دیگری بود.
وقتی پدرش دوباره تبعید شد و این بار به سقز، مهدی از ادامه تحصیل انصراف میدهد و میگوید: «نمیگذارم سنگر پدر خالی بماند.» بعدها حتی از دانشگاه پاریس پذیرش گرفت، اما وقتی سخن امام خمینی (ره) را شنید که «جوانان به کشور برگردند»، راه پرسنگلاخ انقلاب را برگزید.
با پیروزی انقلاب، از نخستین کسانی بود که وارد جهاد سازندگی شد، کمی بعد و با تشکیل سپاه پاسداران، در سپاه قم مسئولیت واحد اطلاعات را پذیرفت. سالهای آشوبهای ضدانقلاب او را به فرماندهی آزمود. جوانی بیستوچند ساله، اما با بینشی که گویا سالها تجربه پشت آن است.
همرزمانش میگویند «در جلسهها که حرف میزد، تحلیلهایش از بسیاری فرماندهان باتجربه قویتر بود.»

آغاز جنگ؛ آغاز مردانگی
با آغاز جنگ تحمیلی، مهدی بیدرنگ به همراه گروهی صدنفره راهی جبهه شد. روزهای نخست به شناسایی و اطلاعات عملیات مشغول شد؛ کاری که نیازمند دل شیر و ذهنی تیزبین بود. در بیابانها، در نیزارها، در شبهای تاریکی که سکوتش از صدای گلوله هراسانگیزتر بود، مهدی پیش میرفت.
نقش او در عملیات فتحالمُبین و در شناسایی و طراحی اطلاعات عملیات، چنان کلیدی بود که فرماندهان بارها از او به عنوان «چشم بینای عملیات» یاد کردند.
در بیتالمقدس، مسئول اطلاعات عملیات قرارگاه نصر بود و در رمضان، به دلیل شجاعت و نبوغ نظامیاش، مسئولیت فرماندهی تیپ علیبنابیطالب (ع) را برعهده گرفت؛ تیپی که بعدها به یکی از لشکرهای خطشکن و درخشان دفاع مقدس تبدیل شد.
فرماندهی متواضع و مهربان
از مهدی زینالدین همواره دو تصویر در ذهنها مانده است؛ یکی تصویر فرماندهای استوار با چشمانی تیز و نگاهی نافذ و دیگری تصویر جوانی مهربان، بیتکلُف و سادهزیست که شبها ظرفهای نیروها را میشست.
یکی از بسیجیان روایت میکند «یک شب مردی را که کنار چادر خوابیده بود، به خیال سرباز بیدار نکرده، با قنداق اسلحه بیدار کردم و گفتم پاشو نگهبانی! بلند شد رفت سر پست؛ بعد فهمیدم او خودش فرمانده لشکر، آقا مهدی بوده است. از خجالت دلم میخواست زمین دهان باز کند.»
همین تواضع بود که عشق نیروها را چنان به او گره میزد که گاه هنگام سخنرانیاش، جمعیت بسیجیها او را محاصره میکردند و رهایش نمیکردند.
مهدی زینالدین اهل مستحبات بود، با وضو بودن، ذکر گفتن و نماز اول وقت برایش از ضروریات بود. میگفت «جبهه جای تقرب است.» هرگاه سخن از ولایت فقیه میآمد، قلبش میتپید و تکرار میکرد «ای کاش صدها جان داشتم و در راه امام فدا میکردم.»
وی نسبت به بیتالمال حساس بود. بارها میگفت «در برابر بیتالمال مسئولیم.» زندگیاش چنان ساده بود که دوستانش روایت کردهاند «در خانهاش اجازه نمیداد حتی کُلمن یا پتوی اضافه از بیتالمال برده شود.»
فرماندهی نبوغآمیز
مهدی فقط شجاع نبود، نابغه نظامی بود. بارها شهید صیاد شیرازی از طرحهای تاکتیکیاش تمجید کرده بود. در قرارگاه کربلا وقتی کالک عملیات را نگاه میکرد، نکاتی را میگفت که دیگران بعد از ساعتها بررسی متوجه میشدند.
صدام حتی برای سر او جایزه تعیین کرده بود؛ چون میدانست حضور این جوان ۲۳ ساله، کارِ ارتش بعث را سختتر میکند.
شهادت؛ پایان پرواز زمین و آغاز پرواز آسمان
آبان سال ۱۳۶۳، مهدی زینالدین و برادرش مجید برای شناسایی منطقه عملیاتی از کرمانشاه به سمت سردشت حرکت کردند، ساعتهایی پیش از مأموریت به همرزمش گفته بود «خواب دیدم من و برادرم شهید میشویم.»
در میانه راه، با ضدانقلاب درگیر شدند؛ گلولهها آمدند تا ستارهای را از زمین بگیرند و به آسمان بسپارند. مهدی زینالدین در ۲۵ سالگی به شهادت رسید؛ جوانی که به اندازه یک نسل تجربه، به اندازه یک تاریخ تأثیر و به اندازه یک آسمان ایمان داشت.
پیکرش در گلزار شهدای علیبنجعفر قم کنار برادرش آرام گرفت، آن روز پاییزی از سختترین روزهایی بود که شهر قم به خود دیده است؛ گویا شهر قامتش خم شده بود.

وصیتنامهای که آیینه روح اوست
در وصیتنامهاش با زبانی پر از نور نوشته بود «اولین شرط پاسداری از اسلام، اعتقاد به امام حسین (ع) است، اگر امروز ما در صحنهایم، به عشق حسین است؛ منتظر کسی است که منتظر باشد؛ منتظر شهادت، منتظر ظهور.»
و در جای دیگر دعا کرد «ای خدا! این جان ناقابل را قبول کن و در عوض، اسلام را پیروز گردان.»
خاطراتی که آتش عشق را زنده نگه میدارد
مجید قربانی یکی از همرزمان روایت میکند «در جزیره مجنون، گلولهباران بود. هیچکس جرئت نداشت آذوقه را به خط ببرد، مهدی آمد، چند بسته برداشت و خودش تا خط مقدم برد. انگار گلولهها هم ادب میکردند و راه باز میکردند.»
وی میگوید «در عملیات خیبر، دیدم آرپیجی روی دوشش است و مثل یک بسیجی ساده میخواهد برود جلو. صدایش زدم، حاج مهدی شما اینجا؟ گفت مگر فرمانده باید فقط در سنگر بنشیند؟»
مهدی زینالدین مکتب بود؛ جوانی که پیش از ساختن لشکر، خودش را ساخته بود، فرماندهی که وقتی نامش میآید، دلها همزمان هم میگریند و هم میبالند. فرماندهای که نشان میدهد سپاه قهرمان چطور اسطوره میسازد و چگونه از این اسطورهها قدرت میگیرد.
نظر شما