به گزارش خبرگزاری ایمنا، در جغرافیای درد، نقطهای وجود دارد که هیچ نقشهای آن را نشان نمیدهد؛ خانهای در میناب که در آن، زنی هر روز با آغوشی باز رو به باد میایستد، چراکه سهم او از تمام دنیای پسرش، ماکان، اکنون تنها همان نسیمی است که از میان نخلها میگذرد و بوی پسرش را از مدرسه به او میرساند؛ پسری که تنها نشانههایی که از او باقی ماند، یک ژاکت خونی و یک لنگه کفش بود.

برای یک مادر، سختترین لحظه آنجایی است که حتی مزاری برای در آغوش کشیدن فرزندش نداشته باشد؛ ماکان در حمله وحشیانه رژیم صهیونیستی، چنان در ملکوتِ آن خاک ذوب شد که حتی گوشهای از پیکرش یا تکهای از استخوانهای کوچکش را برای تسلای دل مادر باقی نگذاشت.
تصور کن مادری را که میخواهد برای مزار پسرش گلاب ببرد، اما نمیداند کدام وجب از این خاک پهناور، تن پارهتنش را در آغوش گرفته است. او مزار ندارد؛ او خانهای روی خاک ندارد که سنگش را بشوید و با آن درددل کند. ماکان او، اکنون در تمام ذرات هوای میناب منتشر شده است؛ او به جای یک مزار، یک سرزمین پیدا کرده است.
اکنون که از پیکرِ نحیفِ ماکان نصیری حتی به قدرِ مشتی خاک برای تسلای دل مادر باقی نمانده، واژهها به صف شدند تا برای او مزاری بنا کنند. در ادامه صدای ماندگار پرویز پرستویی خطاب به مادری را میشنوید که آغوشش را رو به باد باز نگه داشته تا شاید ردی از فرزند بیمزارش را در میان نخلهای میناب پیدا کند.
« … گریه نکن خواهرم...
در خانهات درختی خواهد رویید...
و درختهایی در شهرت...
و بسیار درختان در سرزمینت!
و باد پیغامِ هر درختی را به درختِ دیگر خواهد رسانید...
و درختها از باد خواهند پرسید:
در راه که میآمدی سحر را ندیدی!»
نظر شما