به گزارش خبرگزاری ایمنا، جنگ گاهی نه در خط مقدم، که در قلب شهر و در میان روزمرگیهای یک دفتر کار آغاز میشود. حمید وکیلی، عکاس خبری و مستندساز با سابقهای نزدیک به یک دهه فعالیت حرفهای، روایتی تکاندهنده از لحظاتی دارد که مرز میان حیات و ممات برای او به اندازه یک شاتر دوربین فاصله داشت. آنچه در ادامه میخوانید، روایتهایی است از گوشههای جنگ که حمید وکیلی یا تجربهشان کرده است یا از زبان شاهدان حادثه بیان میکند.
انفجار اول
همه چیز در یک لحظه رخ داد. روز پنجم یا ششم نبرد بود که لرزش ناگهانی سقف و دیوارها، سکوت دفتر کار را در هم شکست. وکیلی میگوید: «شیشهها در حال کنده شدن از جا بودند. بلافاصله خود را به پشتبام رساندیم و متوجه شدیم هدف، حوالی میدان فردوسی در نزدیکی ماست.» او بدون درنگ، دوربین به دست به سمت محل حادثه میدود تا وظیفه حرفهای خود را در ثبت ابعاد فاجعه به انجام برساند.
موشک دوم
در حالی که نیروهای امدادی در حال انتقال مجروحان بودند، فاجعهبارترین بخش ماجرا رقم میخورد. او ادامه میدهد:«دقیقا زمانی که داشتم از انتقال یکی از مجروحان به آمبولانس عکاسی میکردم، موشک دوم به همان نقطه قبلی اصابت کرد.» موج انفجار، عکاس را چندین متر پرتاب میکند. در آن لحظات تعلیق و بیوزنی، دوربین وکیلی بدون آنکه او بخواهد، بهصورت خودکار به ثبت تصاویر ادامه میدهد؛ تصاویری که شاید واقعیترین فریمها از لحظه وقوع یک جنایت باشند.
آسمانی که سنگ میبارید
وکیلی از لحظاتی میگوید که هوشیاریاش به حداقل رسیده بود: «چشم باز کردم و دیدم از آسمان سنگ میبارد.» اما آنچه او را در آن وضعیت وخیم به ادامه کار وا میداشت، چیزی فراتر از غریزه بود، او با وجود جراحت، چند فریم دیگر ثبت میکند پیش از آنکه از هوش برود. او در واکنش به آن چه که رسانههای معاند درباره «هوش مصنوعی» بودن این تصاویر مطرح میکنند، با قاطعیت میگوید: «وقتی این ادعاها را شنیدم، مطمئن شدم که راه را درست رفتهام؛ حقیقت آنقدر گزنده است که سعی در انکارش دارند.»
راه پلههای میناب؛ آغوش معلمان و آغوش خدا
وکیلی به همراه یک تیم برای ثبت مستند به میناب رفته است و سنگینترین بخش روایتهای این عکاس، مربوط به بررسیهای پس از انفجار مدرسه میناب است؛ وکیلی میگوید: «صحبت کردن درباره میناب واقعا سخت است.»؛ طبق گزارشهای نیروهای امدادی، پیکر بیشتر شهدای مدرسه میناب زیر راهپلهای بود که طبقه بالای دخترانه را به طبقه پایین پسرانه متصل میکرد. معلمان مدرسه پس از انفجار اول، دانشآموزان را به خیالیترین جای امن مدرسه، یعنی زیر راهپلهها هدایت کرده بودند.
تصویری که امدادگران با آن روبهرو شدند، فراتر از توانِ توصیف است: معلمان، دانشآموزان را در میان بازوان خود محصور کرده بودند تا ضرب آوار را با جان خود بخرند. وکیلی با صدایی لرزان این بخش از روایت را به پایان میبرد: «آنها بچهها را بغل کرده بودند... بعد از انفجار، از معلمان چیزی باقی نمانده بود.»
نظر شما