به گزارش خبرگزاری ایمنا از مرکزی، دختران اراکی به یاد امام شهید و شهدای وطن با هنرنمایی دلنشین خود در گوشهای از میدان شهدا، بساط کوچکی به راه انداخته اند؛ بساطی ساده اما پر از رنگ، پر از زندگی.
آنها با روپوشهای رنگی و موهای بافتهشده، کنار هم نشسته بودند و با دقتی کودکانه اما باوقار، قلمموهای کوچکشان را در رنگهای سبز و سفید و سرخ فرو میبردند. این دختران آمدهاند تا پرچم پرافتخار ایران را بر چهره کودکان نقاشی کنند اما حقیقت این است که در همان لحظه، چیزی فراتر از یک نقاشی ساده در حال شکلگیری است.
هر ضربهی قلممو، هر لبخند کودکانه، هر نگاه مشتاق، تبدیل به پلی میان امروز و دیروز میشد، میان نسل کوچک امروز و نسلی که روزی برای همین پرچم جان داد.

مادران و پدران، کمی دورتر ایستاده و با لبخندی آمیخته به غرور، تماشاگر این صحنه بودند؛ گویا در چهره هر کودک، پرچم نه تنها یک نماد ملی، بلکه یادنامهای از امام شهید و شهدای وطن است؛ یادنامهای که با دستهای کوچک اما دلهای بزرگ نوشته میشد.
دختربچهها با جدیت و شوقی که تنها در دلهای پاک کودکان پیدا میشود، کارشان را ادامه میدادند؛ یکی از آنها که شاید شش یا هفت سال بیشتر نداشت، با صدایی آرام اما پر از اعتماد میگوید «میخواهم پرچم را قشنگ بکشم، چون این پرچم مال شهداست.» جملهاش ساده بود، اما چنان عمقی داشت که چند نفر از بزرگترها را بیاختیار به سکوت واداشت.
کودکی که روبهرویش نشسته بود، با چشمانی درشت و مشتاق، آرام سرش را بالا گرفته بود تا رنگها روی گونهاش بنشینند. وقتی نقاشی تمام شد، دخترک آینه کوچکی را جلوی او گرفت، کودک با دیدن پرچم روی صورتش، لبخندی زد، لبخندش شیرین بود انگار در دل شب آفتاب صبح طلوع کرده بود. مادرش زیر لب زمزمه میکرد: «خدا حفظتون کنه… این کارتون خودش یه یادگاریه.»

در گوشهای دیگر، گروهی از کودکان صف بسته بودند؛ بعضیها پرچم را روی گونه میخواستند، بعضی روی پیشانی و برخی حتی روی دستهای کوچکشان. هرکدام با شوقی کودکانه، اما با احترامی ناخودآگاه، منتظر بودند تا نوبتشان برسد. گویا همه میدانستند که امروز، روزی معمولی نیست؛ روزی است که باید یاد امام شهید و شهدای وطن را با رنگها زنده نگه داشت.
در میان جمعیت، پیرمردی آرام ایستاده بود، عصایش را کنار پایش گذاشته بود و با دقت به کودکان نگاه میکرد. وقتی یکی از مسئولان مراسم از او پرسید که چرا اینقدر با دقت نگاه میکند، لبخندی میزند و آرام میگوید: «ما روزی برای همین پرچم جنگیدیم… حالا میبینم که بچهها دارند با عشق نگهش میدارند، این یعنی راه ادامه دارد.»
رنگها روی صورت کودکان خشک، اما معنای آنها تازه آغاز میشد. هر کودک با پرچمی بر چهره، تبدیل به سفیری میشد؛ سفیر برای نسلی که شاید هنوز معنای کامل واژههایی همچون «شهادت»، «ایثار» یا «امام شهید» را نداند، اما با همین تجربههای کوچک، ریشههای این مفاهیم در دلش جوانه میزند.
یکی از آنها با لبخندی که بر لب داشت میگوید: «امشب بهترین شب بود… چون پرچم رو برای شهدا کشیدیم.» و همین جمله، شاید بهترین خلاصه تمام این شبهای حماسه در اراک باشد.

گویا پرچم ایران تنها روی چهره کودکان نقاشی نشد؛ بلکه در دلشان حک شد و شاید همین کافی است تا بدانیم که یاد امام شهید و شهدای وطن نه با مراسم بزرگ، بلکه با همین لحظههای کوچک اما عمیق، در نسلهای آینده زنده میماند.
نظر شما