به گزارش خبرگزاری ایمنا، روایت شکست همیشه از جایی شروع میشود که توهم، جای واقعیت را میگیرد.
ترامپ با این تصور وارد میدان شد که ایران، همان حریفی است که با یک ضربه برقآسا از پا درمیآید؛ جنگی کوتاه، کمهزینه و پر از دستاوردهای تبلیغاتی، اما آنچه امروز مقابل او ایستاده، نه یک سناریوی سینمایی، بلکه یک واقعیت ژئوپلیتیکی پیچیده است که هر حرکت اشتباه در آن، هزینهای چندبرابر دارد.
در نگاه نخست، همه چیز برای ترامپ ساده به نظر میرسید؛ فشار، تهدید، چند عملیات محدود و بعد هم اعلام پیروزی. اما اکنون ، پس از هفتهها درگیری، نهتنها خبری از پیروزی نیست، بلکه نشانههای فرسایش در همه سطوح دیده میشود. جنگی که قرار بود «نمایشی» باشد، به «فرسایشی» تبدیل شده و رئیسجمهوری که قرار بود فرمانده یک پیروزی سریع باشد، اکنون در نقش مدیری ظاهر شده که حتی کنترل روایت را هم از دست داده است.
بخش مهمی از این شکست، به همان توهم اولیه بازمیگردد؛ اینکه ایران در برابر فشارها کوتاه میآید، اما واقعیت خلاف این تصور را نشان داد. نهتنها این فشارها کارساز نشد، بلکه معادله را پیچیدهتر کرد. کنترل تنگهای که شریان حیاتی انرژی جهان محسوب میشود، اکنون به یک اهرم فشار تبدیل شده، اهرمی که نه با تهدیدهای لفظی از کار میافتد و نه با تصمیمات شتابزده.
ترامپ، اما همچنان در همان چارچوب قدیمی فکر میکند؛ تهدید بیشتر، فشار بیشتر، لحن تندتر. غافل از اینکه این ابزارها زمانی کار میکنند که طرف مقابل، قواعد بازی را پذیرفته باشد. وقتی این قواعد تغییر میکند، همان ابزارها به نشانه ضعف تبدیل میشوند. تهدید به نابودی یک ملت، دیگر نشانه قدرت نیست؛ بیشتر شبیه فریادی است از سر استیصال.
در این میان، شکاف در جبهه متحدان هم بهخوبی دیده میشود. اروپا که قرار بود شریک راهبردی باشد، اکنون فاصله گرفته است. نه تمایلی به همراهی دارد و نه هزینه تصمیمات واشنگتن را میپذیرد، اینجا دیگر مسئله تنها اختلاف نظر نیست؛ مسئله بیاعتمادی است. وقتی تصمیمی بهتنهایی گرفته میشود، طبیعی است که بار آن هم بر دوش همان تصمیمگیرنده بماند.
در داخل آمریکا هم اوضاع بهتر نیست. نظرسنجیها، زبان بیرحم واقعیتاند. کاهش محبوبیت، نگرانی جمهوریخواهان و سایه سنگین انتخابات، همه نشان میدهد که این جنگ، نهتنها دستاوردی نداشته، بلکه به یک هزینه سیاسی جدی تبدیل شده است. افزایش قیمتها، فشار اقتصادی و نبود یک توضیح قانعکننده برای آغاز درگیری، همه و همه به یک سؤال مشترک ختم میشود: «چرا اصلاً این جنگ شروع شد؟»
پاسخی که هنوز داده نشده، یا اگر داده شده، قانعکننده نبوده است.
در چنین شرایطی، رفتار ترامپ بیشتر شبیه کسی است که در حال از دست دادن کنترل است. تعیین ضربالاجلهای پیدرپی و عقبنشینی از آنها، نهتنها اعتبار نمیآورد، بلکه تصویر یک رهبری متزلزل را تقویت میکند. این همان نقطهای است که سیاست، از استراتژی فاصله میگیرد و به واکنشهای عصبی تبدیل میشود.
حتی در حلقه نزدیکانش هم نشانههای تردید دیده میشود. توصیهها نادیده گرفته میشود، تصمیمات شتابزده گرفته میشود و در نهایت، همان چیزی رخ میدهد که همیشه در چنین شرایطی رخ میدهد: تشدید بحران برای فرار از بحران. اما این بار، این تاکتیک جواب نداده است.
چنگ زدن به پیشنهادهای بیرونی برای آتشبس، بیش از آنکه نشانه تدبیر باشد، نشانه نیاز است. نیازی که از دل همان محاسبه اشتباه اولیه بیرون آمده است؛ محاسبهای که هزینههایش اکنون در حال پرداخت شدن است.
و در نهایت، آنچه باقی میماند، تصویری است از یک رئیسجمهور که در مسیری بیبازگشت قرار گرفته است؛ مسیری که هر قدم در آن، او را بیشتر از هدف اولیهاش دور میکند. جنگی که قرار بود سکوی پرتاب باشد، اکنون به وزنهای تبدیل شده که او را پایین میکشد.
ترامپ هنوز میدود؛ تند، بیوقفه و بیهدف، اما مشکل اینجا است که این دویدن، روی زمین صاف نیست روی تردمیلی است که زیر پایش روشن مانده است. هرچه سریعتر میدود، بیشتر درجا میزند و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد: او هنوز فکر میکند جلو میرود.
نظر شما