دشمن ‌می‌خواست آوارگی ببیند، ایستادگی دید

در جنگ رمضان دشمن با تمام توان آمده بود تا با بمباران شهرها مردم را به زانو درآورد، اما در تهران، اصفهان و سایر شهرها اتفاق متفاوتی رقم خورد، نه صف آوارگان دیده شد، نه کسی فریاد تسلیم سر داد؛ در این گزارش روایت ۵۰ شبی را می‌خوانید که مردم ایران ماندن در خیابان را به پناه‌بردن به زیرزمین ترجیح دادند.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، دهمین روز از ماه رمضان بود. موشک‌ها و بمب‌های دشمن نه به سمت سنگرهای خط مقدم که به سمت مغازه نانوایی سرِ کوچه، ماهی‌فروش محله و خانه پدری آن دخترک نشانه رفته بودند؛ آمریکا و رژیم صهیونی قواعد معمول جنگ را طبق روال خودشان شکستند؛ هدفشان قلب شهرها بود.

رسانه‌های خارجی پیش‌بینی می‌کردند که ظرف یک هفته، شهرها خلوت شود و مردم در هراس، از خانه‌هایشان فرار کنند، اما آنچه که در شب‌های بمباران دیدند، آن‌ها را شوکه کرد.

برعکس آن اتفاق افتاد؛ هرچه موشک بیشتری می‌بارید، خیابان‌ها شلوغ‌تر می‌شد. نه راهپیمایی، نه شعار سیاسی خاصی، فقط حضور. حضور زنانی که با بچه‌هایشان در چهارراه‌ها ایستادند، مردانی که بعد از تمام شدن کاسبی روزانه، داوطلب شیفت بعدی می‌شدند.

این گزارش روایت همین شب‌هاست. شب‌هایی که ایران فهمید قدرت نظامی فقط به تانک و هواپیما نیست. گاهی یک زن چادر به سر که با پرچم سه‌رنگ ایران در خیابان ایستاده، از یک گردان زرهی نیرومندتر است.

دشمن ‌می‌خواست آوارگی ببیند، ایستادگی دید

حماسه‌ای به نام «حضور در خیابان»

ساعات بامدادی روز نهم اسفند صدای مهیب انفجار، لرزه به استخوان‌های محله انداخت. تا چند دقیقه قبل، همه در خانه‌هایشان به روزه‌داری مشغول بودند. انتظار می‌رفت مثل جنگ‌های دیگر دنیا، دقایقی بعد سکوت مرگبار حاکم شود و مردم با چشمان ترسیده به زیرزمین‌ها پناه ببرند، اما نه. صدای بعدی، صدای آژیر آمبولانس نبود؛ صدای پای جمعیت بود که به سمت محل انفجار می‌دویدند.

مردمی که ساعاتی پیش سفره افطار پهن کرده بودند، حالا با دست خالی آوارها را کنار می‌زدند تا شاید نفسی زیر آجرها باقی مانده باشد.

این اولین روز جنگ رمضان نبود، اما روز و شب‌هایی بود که واژه «تاب‌آوری» در قاموس مردم ایران معنی تازه‌ای پیدا کرد. دشمن فکر می‌کرد ساختمان‌ها را هدف گرفته است، اما در واقع داشت «همبستگی» را هدف می‌زد؛ همبستگی‌ای که هر شب با هر انفجار، محکم‌تر می‌شد.

دشمن ‌می‌خواست آوارگی ببیند، ایستادگی دید

زنان؛ سنگرسازان بی‌سنگر

نکته عجیب در این شب‌ها، نقش زنان است. در بسیاری از جنگ‌های جهان، زنان اولین گروهی هستند که از شهرهای جنگی فرار می‌کنند، اما اینجا، زنان در خط مقدم حضور حماسی هستند.

این صحنه‌ها آن هم در روزهایی که هر لحظه امکان اصابت ترکش یا موج انفجار وجود داشت، هیچ‌جای جهان نمونه ندارد. ایران در جنگ رمضان، نه‌تنها از نظر نظامی، که از نظر فرهنگی، الگویی بی‌سابقه از ایثار جمعی ثبت کرد.

مردمی که موشک نمی‌شناختند، اما ایمان می‌شناختند؛ گویی ایستادن در خیابان برای آن‌ها به یک عادت ایمانی تبدیل شده است.

دشمن ‌می‌خواست آوارگی ببیند، ایستادگی دید

ایران یعنی «ایستادن»

برای گزارش میدانی از شور و ایستادگی مردم به میدان احمدآباد رفتم. چند متر آن‌طرف‌تر از ورودی خیابان سروش، زن جوانی ایستاده است. در آغوشش نوزادی را گرفته که آرام خوابیده است.

شیشه شیر در کیفش و روسری‌اش به رنگ پرچم ایران بسته شده است. اسمش «مریم‌السادات» است، بیست‌وشش‌ساله که از محله نوی خواجو آمده است.

می‌گوید: «نوزادم جهل‌روزه است. همان روزهای اول جنگ به دنیا آمد. در بیمارستان صدای اصابت بمب می‌آمد، اما ماماها گفتند مادران این شب‌ها شجاع‌تر از همیشه‌اند. حالا هر شب می‌آیم اینجا تا پسرم از همان کودکی بفهمد ایران یعنی ایستادن.»

نوزاد بیدار می‌شود، گریه نمی‌کند؛ انگار صدای تکبیر جمعیت، لالایی‌اش شده است. مریم می‌گوید: «می‌خواهم وقتی بزرگ شد بداند مادرش در سخت‌ترین شب‌های تاریخ او را به میدان آورد، نه به پناهگاه.»

این نسل تازه‌متولدشده، با صدای «یا مهدی (عج)» بزرگ خواهد شد. نه با صدای آژیر خطر.

دشمن ‌می‌خواست آوارگی ببیند، ایستادگی دید

روزی که پسرم شهید شد، فهمیدم ترس یعنی فرار!

نزدیک چهارراه عسکریه هم انبوه جمعیت توجه مرا جلب می‌کند. اینجا زنی روی ویلچر نشسته است. چادر نماز بر سر دارد و پرچم بزرگ ایران را با دو دست لرزان بالا گرفته. صورتش چروک‌خورده، اما چشمانش برق می‌زند.

خانم حیدری هفتادوهشت‌ساله به سختی حرف می‌زند، اما کلماتش محکم است: «پسرم در جنگ هشت‌ساله شهید شد. نوه‌ام در همین جنگ رمضان مجروح شد، اما من اینجا نشسته‌ام تا دشمن بداند زن ایرانی حتی با ویلچر هم از خطش عقب‌نشینی نمی‌کند.»

از او می‌پرسم نمی‌ترسی؟ می‌خندد: «ترس که بود، اما روزی که پسرم شهید شد، فهمیدم ترس یعنی فرار و من هیچ‌وقت از خط ایران فرار نکرده‌ام.» در این لحظه حاضران دست می‌زنند.

پرچم روی ویلچر، زیر نور مهتاب، پرچم‌ترین پرچم شهر است.

دشمن ‌می‌خواست آوارگی ببیند، ایستادگی دید

شب‌ها پرچم‌گردانی را فراموش نمی‌کنم

ساعت ۱۰ شب است و بیشتر مغازه‌ها تعطیل شده‌اند، اما «رضا کریمی» تازه به میدان قدس رسیده است. لباس کار پوشیده، بوی نان هنوز از پیراهنش بلند می‌شود. او صاحب یک نانوایی در خیابان هشت بهشت است.

می‌گوید: «هر روز ساعت ۴ صبح بیدار می‌شوم تا نان بپزم. تا ظهر کار می‌کنم. بعد یک چرت کوتاه و دوباره از عصر تا شب سر کارم. اما از وقتی جنگ شروع شد، شب‌ها را فراموش نمی‌کنم. ۲۰ دقیقه از مغازه تا اینجا راه است. هر شب می‌آیم، دو سه ساعت پرچم می‌گیرم دستم و با مردم می‌ایستم. بعد خسته، اما خوشحال برمی‌گردم خانه.»

رضا پرچم را بلند می‌کند و وارد جمعیت می‌شود؛ قدم‌های او محکم است.

دشمن ‌می‌خواست آوارگی ببیند، ایستادگی دید

جانبازان اصفهانی و تکرار حماسه قدیم| آن خون‌ها هدر نرفته است

این شب‌ها فقط متعلق به مردم عادی نیست. جانبازان اصفهانی که روزگاری در شلمچه و فاو و جزایر مجنون جنگیده‌اند، دوباره سنگر به دست گرفته‌اند. این‌بار اسلحه ندارند، اما پرچم دارند. بسیاری از آنها با ویلچر یا عصا به میدان‌ها می‌آیند و ساعاتی می‌مانند. برایشان فرقی نمی‌کند دشمن صدام باشد یا ترامپ؛ وظیفه یکسان است: «خالی نکردن میدان»

کنار جدول میدان شهید علیخانی، مردی روی صندلی چرخدار نشسته است. یک پایش را از زانو به پایین ندارد. کلاه جانبازی بر سر دارد و پرچم ایران را زیر بغلش گذاشته است. اسمش «محمود» جانباز ۵۵ درصد جنگ تحمیلی است، می‌گوید: «سال‌ها پیش در فاو تکه‌پاره شدم. فکر نمی‌کردم دوباره جنگی اینگونه ببینم. اما شب اول جنگ رمضان، وقتی صدای انفجار را شنیدم، بدون اینکه به فکر ویلچر باشم، خودم را به در خیابان رساندم. دیدم مردم در حال دویدن به سمت محل اصابت هستند. گفتم اینها همان مردم سال‌های دفاع مقدس‌اند؛ تغییر نکرده‌اند.»

اشک در چشمانش حلقه می‌زند: «من در آن جنگ پا دادم، اما امروز می‌بینم که مردم با پای خودشان آمده‌اند. این یعنی آن خون‌ها هدر نرفته است.»

محمود هر شب تا نیمه‌شب می‌ماند؛ می‌گوید: «این روزها هم پشت جبهه‌ام، اما مهمات من پرچم ایران است و سنگر من قلب خیابان؛ تا زنده‌ام، حتی روی ویلچر، در خط مقدم می‌مانم.»

یکی از شهروندان می‌گوید: «هر شب حدود ساعت ۹، در محله‌مان صدای تکبیر بلند می‌شود. نه از بلندگو، از گلوی مردم. یک نفر شروع می‌کرد و ده‌ها نفر ادامه می‌دادند. بعد از چند شب، خودمان دیدیم که صدای موشک که می‌آمد، جای ترس، حس می‌کردیم باید قوی‌تر الله‌اکبر بگوییم. ما در محله‌مان موکب زدیم و از مردم پذیرایی می کنیم

این حضور جمعی، چیزی بیش از یک واکنش روانی بود. یک «اجماع نانوشته» بود میان مردم و رزمندگان: ما پشت شما هستیم. شما در جبهه بجنگید، ما شهر را خالی نمی‌کنیم.

دشمن ‌می‌خواست آوارگی ببیند، ایستادگی دید

برادران نظامی؛ از سنگر تا دل مردم

نیروهای نظامی و سپاه پاسداران در شب‌های جنگ، نه فقط در جبهه‌های نبرد، که در دل شهرها هم حضور داشتند، اما تفاوت بزرگ در این بود که آنها هرگز احساس تنهایی نمی‌کردند.

این همان پشتوانه‌ای بود که برادران نظامی را از سنگرهای سرد و بی‌روح به میدان‌هایی پر از حرارت ایمان متصل می‌کرد. مردم می‌دانستند که تنها سلاحشان «ماندن» است و همین ماندن، به اندازه تمام پدافندهای هوایی کارایی داشت. چون دشمن وقتی فهمید خیابان‌ها خالی نمی‌شود، فهمید که این جنگ را باخته است.

در این میان، کودکان هم بخشی از این روایت بزرگ بودند؛ آینده‌ای که آن کودکان امروز بزرگسال شده‌اند، می‌توانند به آن شب‌ها افتخار کنند. نسلی که با صدای انفجار بزرگ شد، اما روحیه‌اش هرگز ترکش برنداشت.

دشمن ‌می‌خواست آوارگی ببیند، ایستادگی دید

آتش از آسمان، غیرت از زمین بارید

جنگ به آتش‌بس رسید. موشک‌ها دیگر نمی‌آمدند. انتظار می‌رفت مردم نفس راحتی بکشند و به خانه‌هایشان برگردند. اما باز هم خیابان‌ها خالی نشد. نه به همان شکل شلوغ، اما هنوز گروه‌هایی از مردم هر شب در چهارراه‌ها جمع می‌شدند. انگار عادت کرده بودند به ایستادن. انگار اگر یک شب خیابان را خالی می‌دیدند، حس می‌کردند به دشمن باج داده‌اند.

همین ماندن بعد از جنگ، شاید بلندترین فریاد تاب‌آوری بوده است: «ما حتی وقتی دشمن رفته، باز هم عقب‌نشینی نمی‌کنیم. خیابان، مال ماست.»

جنگ رمضان تمام شد، اما افسانه‌اش ماند. افسانه‌ی مردمی که در سخت‌ترین شب‌های تاریخ معاصر ایران، نه با تفنگ، که با ایستادنشان جنگیدند. زنانی که از روسری‌هایشان سنگر ساختند، مردانی که خستگی را به چالش کشیدند و کودکانی که بازی را با شجاعت عوض کردند.

این ملت به دشمن فهماند که قدرت واقعی، در نبود ترس نیست، در زیستن با وجود ترس است. آیندگان وقتی تاریخ این شب‌ها را می‌خوانند، چشمانشان خیس می‌شود از افتخار. نه به‌خاطر موشک‌هایی که بر زمین خورد، که به خاطر مردمی که هرگز بر زمین نخوردند.

ما افتخار می‌کنیم در عصری زندگی کردیم که مردم عادی، قهرمانان بی‌نشان این سرزمین بودند و این، بزرگ‌ترین میراث جنگ رمضان برای تمام نسل‌هاست، اینکه تاب‌آوری، فقط یک واژه نیست؛ سبک زندگی یک ملت است.

کد خبر 963688

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.