به گزارش خبرگزاری ایمنا، ۴۵ روز است که داغداریم، غمی به بزرگی یک مرد، غمی به بزرگی بزرگترین انسانی که در طول عمرمان دیدیم و شاهد بزرگیاش بودیم، چهل روز را با بغض سپری کردیم، با بغض بزرگترین داغ زندگیمان گذراندیم و بغضهایمان را فرو دادیم؛ شاید پس از چهل روز کمی فرصت کردیم عزاداری کنیم، اشک بریزیم و درد و دل کنیم. پس از چهل روز در کنار مقتل آقایمان جمع شویم، نگاه کنیم و بغضهایمان را خالی کنیم، به عکسها خیره شویم و در دلمان مرثیه بخوانیم، دیوارها را نظاره کنیم و آه بکشیم؛ بنشینیم و حسرت بخوریم حضورمان در آن حسینیه به یادماندنی را.

پس از ۴۰ روز فرصت شد تا در نزدیکترین خیابان به محل زندگی رهبر عزیزمان، نزدیکترین مکان به محل شهادت عزیزتر از جانمان حضور پیدا کنیم و کمی از دلتنگیهایمان بگوییم و بنویسیم؛ بنویسیم که این روزها چه بر دلمان گذشت، چطور بغضهایمان را فرو دادیم و محکم ایستادیم، چطور غم را پشت پلکهایمان مخفی کردیم، چطور آه را فریاد کردیم بر سر دشمنانمان فرو آوردیم، چطور بعد از او شب و روزمان یکی شد و خیابان، محل زندگیمان شد.

چند شب است که مردم فرصتی پیدا کردهاند تا در خیابان کشور دوست، استشمام کنند هوایی را که مردمیترین رهبر دنیایشان در آنجا چندین سال زندگی کرد؛ قدم میزنند در خیابانی که عزیزشان روزگاری در آن سپری کرد؛ شاید برخی از آنها مرور میکنند خاطرات آن روزهایی که برای ملاقات با رهبرشان از این خیابانها گذشتند و انتظارشان برای دیدن او را در این خیابانها سپری کردند.

چند روزی است که فرصت کردهایم بر دیوارهایی که نظارهگر سادهترین رهبر دنیا بودهاند، بنویسیم، درد و دل کنیم و از حال و هوای این چهل روزمان بنویسیم؛ بنویسیم تا کمی دلمان سبکتر شود، بنویسیم برای او که همیشه گوش شنوای غمها و غصهها و شکایتهایمان بود.
بر روی این دیوارها از قرارها نوشتیم، قرار جان فدا شدن، جانهایی که قرار بود فدا شوند برای او، اما او در ابتدای یک جنگ نابرابر فدا شد و به مقتل رفت؛ از مجلسی که این بار شهدا را از ابتدایش چیدند و گلچین کردند و مردی که در بالاترین نقطه آن بیادعا زندگی کرد و بیادعا آسمانی شد.
از عهد و پیمانهایمان نوشتیم؛ عهدمان برای مسیری که او دستان ما را گرفت و آرام آرام همراهمان کرد و اکنون باید تا انتهای انتها برویم، بدون او ادامه دهیم، برویم تا به قله برسیم و میرویم با عزمی راسخ و قدمهایی محکم این مسیر را به قله میرسانیم، هرچند که شاید در پیچوخمهای آخر، مسیر سختتری داشته باشیم.

این روزها پرچم ایران برای ما مفهوم دیگری پیدا کرده است، این روزها همه دنیا وطن دوستی و وطن پرستی ما را میبینند؛ شاید برای کل عالم عجیب باشد که چرا با شروع جنگ مردم ایران به فکر مهاجرت نیفتادند؟ چرا مرزهای ما مملو از جمعیت برای خروج از کشور نشد؟ چرا چهل و اندی شب است که مردم ایران با وجود همه تهدیدها، در میدانند و خیابانها را رها نکردهاند؟
پاسخش پشت همین دیوارهای واقع در خیابان کشور دوست است؛ چهل سال است که مردی با خدا، سادهزیست و بیادعا به ما درس وطندوستی داده است؛ او که هیچگاه خودش را از این مردم جدا نکرد، مانندشان زیست و در نهایت برایشان فدا شد؛ مردی که ایرانیترین رهبر اینجا بود و این روزها همه ما احساس میکنیم دستش را که روی سرهایمان کشیده میشود.
داغت نمیشه باورم ای رهبرم...
نظر شما