به گزارش خبرگزاری ایمنا، راشاتودی در تحلیلی نوشت: در واشنگتن، آتشبس دو هفتهای با ایران با شتاب بهعنوان آغاز کاهش تنش و نشانهای از اینکه فشار بار دیگر شرایط دیپلماسی را فراهم کرده، معرفی شد. اما وقتی این بستهبندی سیاسی کنار زده شود و رویدادها در بُعد واقعی راهبردیشان دیده شوند، تصویر کاملاً متفاوت است.
آنچه واقعاً رخ داد، یک توقف تحمیلی بود که زیر فشار حاصل شد و در واشنگتن و تهران با برداشتهایی ناسازگار احاطه شده است. موقتی بودن این وقفه، ماهیت میانجیگرانه آن و شکاف چشمگیر در تفسیر معنایش، همگی نشان میدهند که این پایان جنگ نیست، بلکه فرصتی برای نفسگیری در دل یک منازعه ناتمام است که تناقضهای سیاسی اصلی آن همچنان حلنشده باقی ماندهاند.
ایران، برنده روشن نبرد
مهمتر از همه، در نگاه بسیاری از ناظران خارجی و بخش بزرگی از افکار عمومی جهان، اکنون ایران بهعنوان برنده روشن این نبرد دیده میشود. ایران ضربه را جذب کرد، با قدرت و عزت پاسخ داد، از تسلیم سر باز زد و مهمتر از همه، بهتدریج کنترل منطق جنگی را که به آن تحمیل شده بود، به دست گرفت.
آمریکا و اسرائیل انتظار داشتند قواعد درگیری را تعیین کنند و سپس هر عقبنشینی تحمیلی ایران را بهعنوان نشانه پیروزی خود معرفی کنند؛ اما در عمل عکس آن رخ داد. ایران نهتنها شروط تحمیلی خارجی را نپذیرفت، بلکه هزینه جنگ را تا جایی بالا برد که کارزار نظامی آمریکا به یک بار سیاسی برای خود این کشور تبدیل شد. به همین دلیل، این لحظه بهطور فزایندهای نشانهای تلقی میشود از اینکه حتی با وجود برتری قاطع نظامی و فناورانه، آمریکا دیگر نمیتواند بهطور خودکار حملات نظامی را به تسلیم طرف مقابل تبدیل کند.
چرا واشنگتن عقب نشست؟
از ابتدا، این عملیات بر یک الگوی آشنا از اجبار استوار بود. آمریکا و اسرائیل بر این فرض پیش رفتند که مجموعهای از حملات مخرب همراه با لفاظیهای تهدیدآمیز، ایران را وادار به پذیرش خواستههای خارجی خواهد کرد. این منطق سالها از ویژگیهای سیاست آمریکا در خاورمیانه بوده است: ابتدا حداکثر فشار ایجاد میشود، سپس طرف مقابل میان تسلیم یا ویرانی قرار میگیرد و در نهایت هر عقبنشینی تاکتیکی بهعنوان اثبات تحمیل اراده واشنگتن معرفی میشود.
اما ایران بار دیگر ضعف اساسی این الگو را آشکار کرد. یک کشور بزرگ با بسیج داخلی، نظام سیاسی مقاوم و آگاهی تاریخی قوی، لزوماً با یک دور مجازات، حتی اگر خسارات سنگینی وارد کند، از هم نمیپاشد. ایران آسیبناپذیر نیست، اما نشان داده که شکستن آن بسیار دشوار است. رهبری آن پابرجا ماند، ساختار دولت فرو نریخت، توان پاسخگوییاش از میان نرفت و نفوذش بر محیط راهبردی پیرامون خلیج فارس و تنگه هرمز همچنان حفظ شد.
به همین دلیل، چرخش ناگهانی دونالد ترامپ در ساعات پایانی پیش از پایان ضربالاجلش، نه یک حرکت مطمئن از سوی یک پیروز، بلکه مانوری ناگزیر از سوی رهبری بود که بهدنبال خروج فوری از وضعیتی خطرناکتر میگشت.
اندکی پیش از اعلام این وقفه، لحن آمریکا تا حد تهدید زیرساختهای غیرنظامی بالا رفته بود. این نشانهها بهطور گسترده بهعنوان نزدیک شدن بحران به آستانهای بسیار خطرناک تعبیر شدند. تغییر مسیر بعدی به سمت توقف موقت حملات و مذاکره نشان داد که فشار نهفقط علیه ایران، بلکه علیه خود آمریکا نیز شروع به اثرگذاری کرده است.
ادامه جنگ برای واشنگتن هزینههای چندلایهای به همراه داشت: عدم قطعیت نظامی بالا بود، متحدان نگران بودند، بازارها واکنش عصبی نشان میدادند و خطر تبدیل شدن جنگ به یک درگیری طولانی بدون نتیجه قاطع، بهشدت واقعی شده بود.
فشار داخلی بر آمریکا
شدت وضعیت برای آمریکا فقط ناشی از فشار خارجی نبود، بلکه ریسک داخلی نیز نقش مهمی داشت. برای ترامپ، یک جنگ طولانی با ایران بهسرعت به آزمونی برای تابآوری سیاسی داخلی تبدیل میشد. هر تشدید تنش در خاورمیانه، خیلی زود به مسئلهای درباره ثبات داخلی دولت آمریکا بدل میشود: افزایش قیمت نفت و سوخت، نوسانات بازارهای مالی، احتمال حمله به پایگاهها و تأسیسات آمریکا، خطر تلفات جدید، افزایش انتقادها در داخل و خطر تبدیل «پیروزی سریع وعدهدادهشده» به یک جنگ پرهزینه و غیرقابل پیشبینی، همگی محیطی سیاسی بسیار سمی ایجاد میکردند.
برای رئیسجمهوری که میخواهد قدرتمند و کارآمد دیده شود، یکی از خطرناکترین سناریوها این است که بهعنوان فردی شناخته شود که کشور را بدون چشمانداز روشن به یک جنگ دیگر کشانده است. چنین وضعیتی میتوانست بهسرعت به اتهام بیپروایی، از دست دادن کنترل و تبدیل نمایش قدرت به بنبست پرهزینه منجر شود. این، بهاحتمال زیاد، یکی از دلایل اصلی بود که کاخ سفید را وادار کرد از لفاظی حداکثری به سمت آتشبس حرکت کند.
شهادت افراد در ایران، عامل انسجام بیشتر
از نظر نظامی، آمریکا و اسرائیل بدون تردید خسارات جدی به ایران وارد کردند: زیرساختها هدف قرار گرفت، آمار شهدا قابل توجه بود، فشار اقتصادی افزایش یافت و فشار اجتماعی در داخل کشور بالا رفت. اما جنگ فقط با تعداد اهداف تخریبشده سنجیده نمیشود؛ در نهایت، معیار اصلی این است که آیا نیروی نظامی به نتیجه سیاسی موردنظر رسیده یا نه و فروپاشی سیاسی داخلی که شاید طراحان این جنگ انتظارش را داشتند، رخ نداد.
در مقابل، ایران نهتنها نظامی، بلکه سیاسی و روانی پاسخ داد. فشار خارجی در این سطح معمولاً اثر دوگانه دارد: از یک سو ترس، خستگی و خشم را افزایش میدهد، اما از سوی دیگر میتواند حس همبستگی تاریخی را تقویت کند، بهویژه زمانی که جامعه، این فشار را نه صرفاً علیه دولت، بلکه علیه کشور، حاکمیت و حق موجودیت مستقل خود بداند. به نظر میرسد دقیقاً همین اتفاق رخ داده است.
حتی اگر اضطراب و خستگی در داخل ایران افزایش یافته باشد، جنگ همزمان موجب انسجام داخلی، بسیج عمومی و تقویت این باور شد که بقای ملی در خطر است. این یکی از مهمترین دلایلی است که چرا اکنون ایران در نگاه بسیاری از ناظران خارجی، برنده این مرحله از درگیری به نظر میرسد.
این به معنای نبود مشکلات داخلی در ایران نیست؛ کشور همچنان با چالشهای جدی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی روبهروست. اما شدت حملات، اولویت تهدیدها را تغییر داد. وقتی یک کشور مستقیماً هدف حمله قرار میگیرد، نارضایتیهای داخلی در برابر منطق «بقای ملی» عقب مینشینند. در این معنا، آمریکا و اسرائیل به نتیجهای معکوس رسیدند: بهجای تضعیف انسجام داخلی، به تقویت آن کمک کردند.
پیامدهای منطقهای و جهانی
پیامدهای منطقهای جنگ نیز بسیار گویا بود. این درگیری بهسرعت از یک نزاع میان آمریکا، اسرائیل و ایران فراتر رفت و کل معماری امنیتی خاورمیانه را زیر سؤال برد—ساختاری که دههها بر چتر نظامی آمریکا تکیه داشت. جنگ نشان داد که این ساختار دیگر نه بیقیدوشرط است و نه کاملاً قابل اتکا. هر رویارویی بزرگ با ایران، پایگاهها، بنادر و زیرساختهای انرژی متحدان آمریکا را به مناطق پرخطر تبدیل میکند. واکنش بازارهای خلیج فارس به آتشبس—که با نوعی آسودگی شدید همراه بود—نشان داد منطقه تا چه حد به لبه فاجعه نزدیک شده بود.
در میان متحدان اروپایی آمریکا نیز حالوهوای مشابهی دیده شد. هرچند اتحاد رسمی حفظ شده، اما نشانههایی از فاصلهگیری محتاطانه وجود داشت. اروپا بیش از همراهی با جنگ، از توقف درگیری و بازگشت به دیپلماسی استقبال کرد. آمریکا نتوانست این جنگ را به پروژهای مشترک برای متحدانش تبدیل کند.
در سطح جهانی، پیامدها فراتر از منطقه بود. هر بحران در تنگه هرمز مستقیماً بر اقتصاد جهانی، حملونقل دریایی، بازارهای بیمه و قیمت انرژی اثر میگذارد. واکنش بازارها به توقف درگیری نشان داد که این جنگ یک خطر سیستمی بوده است. این موضوع برای آمریکا دردناک است، زیرا تصویر آن بهعنوان «منبع نظم جهانی» را تضعیف میکند و در عوض، آن را بهعنوان عامل بیثباتی نشان میدهد.
آیا صلح پایدار ممکن است؟
وقفه فعلی بیشتر شبیه یک توقف تاکتیکی است تا یک توافق راهبردی. تغییر ناگهانی موضع کاخ سفید بیش از آن سریع بود که بخشی از یک برنامه بلندمدت به نظر برسد. معمولاً چنین چرخشهایی نشان میدهد سناریوی اولیه یا شکست خورده یا بیش از حد خطرناک شده است.
فرآیند مذاکره نیز پیچیده و دشوار به نظر میرسد. آمریکا تلاش میکند این وقایع را نتیجه فشار موفق جلوه دهد، در حالی که تهران تأکید دارد آتشبس به معنای پذیرش خواستههای طرف مقابل نیست. حتی بر سر تفسیر همین وقفه نیز اختلاف وجود دارد. گفته میشود ایران طرحی ۱۰ مادهای برای صلح ارائه کرده که شامل شروطی است که آمریکا پیشتر رد کرده بود؛ اما همین که چنین طرحی در حال بررسی است، نشان میدهد واشنگتن ناچار به مذاکره درباره چارچوب پایان درگیری شده، در حالی که ایران نیز شروط خود را مطرح میکند.
ماهیت میانجیگرانه مذاکرات نشان میدهد اعتماد مستقیم تقریباً وجود ندارد و هر طرف نگران گرفتار شدن در روایت طرف مقابل است. آمریکا میخواهد این وقفه نتیجه قدرتش دیده شود؛ ایران آن را حاصل مقاومت خود میداند. این، محور اصلی کشمکش در مذاکرات است.
عامل اسرائیل
اسرائیل در این جنگ نقش مستقیم داشت، اما در هفتههای اخیر تا حدی به حاشیه رفت؛ زیرا اظهارات تند ترامپ توجهها را از آن منحرف کرد. این امر به نتانیاهو کمک کرد در زمانی حساس از کانون انتقادها فاصله بگیرد. در همین حال، اسرائیل به اقدامات خود در جنوب لبنان ادامه داد. این نشان میدهد چگونه در دل یک بحران بزرگتر، توجه به اقدامات اسرائیل میتواند به حاشیه رانده شود.
اگر این وقفه شامل لبنان نشود، به این معناست که جنگ واقعاً پایان نیافته، بلکه فقط تغییر شکل داده است. یک جبهه موقتاً آرام شده، اما جبههای دیگر فعال مانده است—نشانهای روشن از یک توقف تاکتیکی، نه صلح واقعی.
در نهایت، این جنگ یک خطای محاسباتی در راهبرد آمریکا را آشکار کرد. آمریکا و اسرائیل از منطق اجبار دست نکشیدند، اما ناچار شدند بپذیرند که این مرحله از فشار به نتیجه سیاسی مورد انتظار نرسیده است. واشنگتن احتمالاً تابآوری ایران، واکنش آن، حساسیت بازارهای جهانی، نگرانی متحدان و ریسکهای داخلی خود را دستکم گرفته بود.
در مقابل، برای ایران—با وجود خسارات سنگین—این مقطع به لحظهای از تثبیت سیاسی تبدیل شد. مهمترین نتیجه ماندگار احتمالاً تغییر در برداشت جهانی است: جهان دید که آمریکا هنوز میتواند بحرانهای بزرگ ایجاد کند، اما دیگر نمیتواند بهسادگی آنها را به نظم سیاسی پایدار تبدیل کند. همچنین دید که ایران ممکن است آسیب ببیند، اما شکستن آن دشوار است.
به همین دلیل، این وقفه نه نشانه پیروزی قدرت آمریکا، بلکه نشانهای از محدودیتهای آن تلقی میشود.
نظر شما