دستی که در دست رهبر انقلاب ماند

خبر شهادت رهبر انقلاب برای بسیاری با اشک همراه شد، اما برای رمضانعلی کاووسی، جانباز قطع نخاعی با بهتی عمیق؛ بهتی که او را به مهر ۹۷ برد، به لحظه‌ای که دستش در دست امام امت بود و نمی‌دانست که این دیدار، آخرین دیدار است.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، هنوز هم نتوانسته خبر شهادت امام امت را به خود بقبولاند، خبری که او را در بهتی سنگین فرو برد، در بهتی سنگین در سکوتی که حتی اشک هم راهی برای جاری شدن پیدا نمی‌کرد.

رمضانعلی کاووسی که سال‌هاست روی ویلچر با بدنی رنج‌کشیده اما ذهنی زنده و قلمی پویا زندگی می‌کند، اکنون از لحظه‌ای می‌گوید که «نتوانست گریه کند»، «خانمم و دخترم گریه می‌کردند، اما من نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم گریه کنم، شاید نمی‌خواستم این خبر را باور کنم»

نویسنده کتاب‌های «سیراب از عطش» و « موقعیت ننه»، تنها یک جانباز نیست، او از جمله جانبازان قطع نخاعی است که رنج جسم را به تولید معنا تبدیل کرده است؛ نویسنده‌ای با چندین عنوان کتاب که روایت‌هایش از جنس زیستن است، نه‌تنها نوشتن، سال‌هاست که از پشت میز کوچک و ویلچری که به بخشی از هویتش تبدیل شده، دوران دفاع مقدس را روایت می‌کند؛دورانی که سراسر شجاعت بود و ایستادگی و ایثار.

دستی که در دست رهبر انقلاب ماند

وقتی دستم در دستشان قرار گرفت

وقتی در مهر ۱۳۹۷، فرصت دیدار با رهبر انقلاب برایش فراهم شد، او نه‌تنها به‌عنوان یک جانباز، بلکه به‌عنوان یک «راوی» وارد آن دیدار شد، یک راوی که قرار بود خودش، بخشی از روایت شود.

حافظه‌اش هنوز در همان لحظه متوقف می‌شود: «این لحظات که یادم می‌آید، زمانی که دستم را در دستشان گرفتند، بدنم وا می‌رود، دلم می‌ریزد.»

او از حسرتی حرف می‌زند که اکنون بعد از شهادت رهبر، سنگین‌تر شده است: «من آن‌قدر شاد شده بودم که نایب امام زمان را می‌بینم که یادم رفت حتی یک انگشتر از ایشان بخواهم» در فرهنگ دیدارها، گرفتن انگشتر یا چفیه، یک یادگار بود اما او، «محو جمال یار» شده بود.

در همان دیدار، زمانی که از کتاب‌هایش گفت، اتفاقی افتاد که هنوز برایش زنده است: «وقتی گفتم چندین عنوان کتاب نوشته‌ام و اسم کتاب‌ها را گفتم، ایشان گفتند: آفرین... آفرین...» همین دو کلمه برای یک نویسنده، برای یک جانباز، برای انسانی که سال‌ها با درد زیسته، معنای دیگری داشت: «با همان صدای زیبا، به من قوت داد، آرامش داد»

نماز در گوشه‌ای از بهشت

دیدار به نماز مغرب و عشا ختم شد، اما برای کاووسی، آن نماز یک تجربه معمولی نبود: «زیباترین نماز عمرم را آن شب خواندم با طمأنینه حمد و سوره می‌خواندند» و بعد، جمله‌ای که روایت را از زمین جدا می‌کند: «من آن شب در حسینیه امام خمینی نبودم، در گوشه‌ای از بهشت بودم»

اکنون بعد از شهادت رهبر انقلاب، آن دیدار، رنگ دیگری گرفته است، رنگ حسرت: «پشیمانم چرا نگفتم که یک بوسه بر گونه‌ام بزنند» اشاره‌اش به همان صحنه‌هایی است که بارها در رسانه‌ها دیده بود که امام امت خم می‌شدند و بر پیشانی جانبازان قطع نخاعی بوسه می‌زدند، دست بر سرشان می‌کشیدند.

قائد شهید امت بارها در بیاناتشان، جانبازان را «سرمایه‌های زنده انقلاب» و «نشانه‌های ایثار» دانسته بودند؛ انسان‌هایی که به تعبیر ایشان «با جسم مجروح، روحی استوار را به نمایش گذاشتند.»

دستی که در دست رهبر انقلاب ماند

کاووسی می‌گوید: «همیشه آن فیلم‌ها را می‌دیدم، غبطه می‌خوردم، می‌گفتم نوبت من هم می‌رسد» اما این «نوبت» هرگز نرسید؛ «من ضرر کردم»، او این جمله را چند بار تکرار می‌کند، نه از سر ناامیدی بلکه از جنس حسرتی عمیق: «فکر می‌کنم من ضرر کردم اگر می‌دانستم این آخرین دیدار است حتماً می‌گفتم»، این روایت، روایت انسانی است که سال‌ها با درد کنار آمده، اما اکنون با یک «اگر»، دچار شکستگی شده است.

کاووسی، رهبر شهید انقلاب را نه در قالب‌های رسمی که در تجربه زیسته خودش تعریف می‌کند: «من ایشان را یک رهبر کاریزما می‌دانستم، با سواد، مهربان، سیاست‌مدار و روشنفکر» او حتی فراتر می‌رود: «از نظر من، روشنفکرترین مرد ایران بودند.»

این توصیف نه از یک تحلیلگر سیاسی، بلکه از انسانی است که دستش را در دست رهبر گذاشته و «نَفَس» او را حس کرده است و اکنون بعد از شهادت از چیزی فراتر از فقدان حرف می‌زند: «روح ایشان انگار دارد افکار بچه‌های ما را روی موجی از نور بالا می‌برد» و از امید: «مطمئنم شفاعت ما را خواهند کرد.»

روایتی که رمضانعلی از دیدار با رهبر شهید انقلاب می‌گوید، تنها یک خاطره نیست؛ ترکیبی است از حسرت، ایمان و لحظه‌هایی که دیگر تکرار نمی‌شوند، در میان تمام جملاتش، شاید مهم‌ترین، همان جمله‌ای باشد که با سکوت شروع شد؛ «نمی‌توانستم گریه کنم»، اما اکنون در لابه‌لای کلماتش، اشک به شکل روایت جاری است.

کد خبر 961947

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.