خیابان را رها نمی‌کنیم

در دل شب‌های جنگ، خیابان‌های ایران به صحنه‌ای از هم‌بستگی و مقاومت بدل شد، جایی که مردم با حضور مداوم، تحقق پیروزی را به یک مطالبه جمعی تبدیل کردند و با اتحاد و همدلی‌شان نشان دادند که این پرچم زمین نمی‌افتد و مردم خیابان را رها نخواهند کرد.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از لرستان، باید شب‌های جنگ، بوی ترس می‌داد؛ بوی باروت، بوی خطر، بوی آسمانی که هر لحظه ممکن است، شکافته شود. باید خیابان‌ها خالی می‌شد، چراغ‌ها زودتر خاموش می‌شد و صداها در گلو می‌ماند، اما در لرستان، از همان شب‌های ابتدایی، این «بایدها» رنگ باخت.

اینجا، شب‌ها نه با هراس، که با «وعده» آغاز شد؛ وعده‌هایی که مردم با هم گذاشتند تا خیابان را ترک نکنند. وعده‌هایی که قرار بود زیر بارش بمب شکل نگیرد، اما گرفت؛ قرار بود با نخستین باران سیل‌آسا فرو بریزد، اما نریخت، باران کوبید، برف نشست، سرما در استخوان‌ها دوید، اما این مردم، پا پس نکشیدند.

خیابان را رها نمی‌کنیم

روزها یکی‌یکی گذشت و جنگ به چهلم نزدیک شد، عددی که دیگر تنها شمارش روزها نیست، نشانه ماندگاری است، این همه شب ایستادن و برگشتن به همان خیابان به همان نقطه با همان صداها. شاید هر شب سخت‌تر از شب گذشته، شاید عجیب‌تر و غیرمنتظره‌تر، اما جمعیت همان جمعیت بود، حتی اگر چهره‌ها خسته‌تر می‌شد، صداها خسته نمی‌شدند، بلکه بلندتر، رساتر و محکم‌تر به دل آسمان پرتاب می‌شدند.

این اجتماعات، بی‌نظم نیست، آیین دارد، شب که می‌رسد، جمعیت شکل می‌گیرد. لحظه‌ای سکوت، و بعد سرود ملی. همان‌جا، در دل خیابان، عهدها بسته می‌شود، بیعت می‌کنند، اما کسی نمی‌نویسد، چرا که همه می‌دانند این یک قرار نانوشته است؛ قراری برای ماندن.

خیابان را رها نمی‌کنیم

در میان جمعیت، شگفتانه‌ها پایان ندارد، هر گوشه‌اش، یک روایت است، شبی در زیر باران تند خرم‌آباد، پدری ایستاده؛ کودکش را در آغوش گرفته، بی‌چتر و بی‌تردید آب از صورتش پایین می‌ریزد، لباسش خیس شده، اما صدایش نه. شعار می‌دهد، محکم و بی‌وقفه. کودک در آغوشش آرام است؛ انگار این صحنه برایش ناآشنا نیست، اما او تنها نیست، کم نیستند پدرانی که این‌گونه ایستاده‌اند، اینجا، جنگ تنها در خط مقدم نیست؛ گاهی جنگ، همین است، گذشتن از آسایش، از سقف امن، و ایستادن در خیابان، زیر باران، برای آنچه باورش داری.

خیابانی که روزی تنها محل عبور بود، اکنون محل ماندن شده است، دیگر کسی عجله‌ای برای رفتن ندارد. آدم‌ها نمی‌آیند که رد شوند؛ می‌آیند که بمانند. خیابان، شکل دیگری گرفته؛ شبیه یک سنگر، اما از جنس مردم و برای میهن.

در این سنگر، مردانی ایستاده‌اند با «برنو» بر دوش؛ همان سلاحی که بوی تاریخ و بوی غیرت می‌دهد، بوی روزهای سختی که این سرزمین از سر گذرانده است، کنارشان، زنان لری ایستاده‌اند؛ زنانی که نه تماشاگر که بخشی از صحنه‌ هستند، گاه با قطار فشنگ بر دوش که بر لباس اصیل لری خودنمایی می‌کند و گاه با نگاهی که از هر کلامی رساتر است، اینجا، ایستادگی، زن و مرد نمی‌شناسد.

خیابان را رها نمی‌کنیم

کمی آن‌سوتر، کودکانند، پرچم در دست، در دل سرما. دست‌های کوچکشان، اما محکم و با جان و دل پرچم‌ها را می‌چرخانند، دهه نودی و هزار و چهارصدی ندارد همه هستند، روی پرچم‌ها، نام «الله» نقش بسته؛ نامی که در این شب‌ها، تنها خوانده نمی‌شود، زندگی می‌شود.

میانه جمعیت، مادرانی هستند که این پرچم را جور دیگری نگه می‌دارند. یکی از آن‌ها، آرام اما قاطع می‌گوید: «بهای این پرچم و نام الله میانه آن را قبل‌تر داده‌ایم؛ این پرچم که نام الله را دارد، به این راحتی پایین نمی‌آید.»در صدایش، نه شعار است و نه اغراق؛ یک واقعیت است، فشرده، کوتاه، اما سنگین. پرچم، برای این‌ها، فقط یک نشانه نیست؛ خلاصه‌ای از خون، زندگی و ایمان است. پرچمی که قرار نیست به زمین بیفتد.

خیابان را رها نمی‌کنیم

شگفتانه‌ها اما به همین‌جا ختم نمی‌شود، موکب کلمه‌ای که سال‌ها است با نام کربلا پیوند خورده و اربعین را برای مردمان این دیار یادآور می‌شود، این‌بار در دل همین خیابان‌ها به پا شده موکب‌های مردمیی که با جان و دل پذیرای خیابان‌نشین‌های این شب‌ها هستند، اما آنچه این مسیر را زیباتر کرده حضور موکب‌های عراقی‌هایی است که آمده‌اند تا به عاشقان حسین(ع) خدمت کنند اما انگار کربلا، از مسیرش جدا شده و به اینجا رسیده است. اینجا، در همین خیابان‌ها، زائر و میزبان در هم آمیخته‌اند. مردمی که هیچ‌گاه همسایه‌شان را تنها نگذاشتند، این‌بار تنها نماندند.

حتی تریبون‌ها هم تغییر کرده‌اند. امام جمعه، دیگر تنها خطیب نیست؛ میان مردم ایستاده، با صدایی حماسی، فاصله‌ای نیست، دیواری نیست و صداها یکی شده‌اند تا رساتر به گوش جهانیان برسد.

این تصویر، محدود به یک خیابان یا یک شهر نیست. از شمال تا جنوب لرستان، از شهر تا روستا، هرجا چراغی روشن است، جمعی هم ایستاده. میعادگاه‌ها پراکنده‌اند، اما مقصد یکی است. هر شب، وعده‌ای تازه بسته می‌شود؛ وعده‌ای برای ماندن، برای ادامه دادن برای نرسیدن به هیچ نتیجه‌ای جز پیروزی.

باران این روزها، تنها باران نیست. برفی که می‌بارد، تنها برف نیست. انگار طبیعت هم وارد این روایت شده است، زمستانی که بی‌باران گذشت، اکنون در بهار جبران می‌شود؛ اما این بارش‌ها، نه مانع‌ هستند و نه سد، بخشی از صحنه‌اند؛ بخشی از همین ایستادن هستند.

خیابان را رها نمی‌کنیم

کد خبر 961839

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.