وداع بارانی نصف جهان با یاران آسمانی صاحب الزمان

امروز اشک‌های آسمان با اشک‌های اهل زمین گره خورده بود تا بار دیگر کاروانی از شهدای جنگ رمضان در اصفهان، رهسپار بهشت شوند.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، این روزها زندگی مردم جور دیگری با شهادت گره خورده است، به‌قول حاج قاسم به آن زمان رسیده‌ایم که همه شهدا آرزو دارند در آن زمان باشند و خوش به حال هرکه این روزگار را درک می‌کند درحالیکه از عزیزترین دارایی‌های خود، یعنی جان و مال و خانواده در مسیر پیروزی جبهه حق گذر کرده است...

 امروز هم اصفهان دوباره مهمانانی از جنس نور برای بدرقه دارد... و دوباره در طریق‌النور برای همراهی آمده‌ایم...

از همان ابتدا پوستر دو شهید توجهم را جلب می‌کند، شهید محمد محبی و شهید حسین قاسمی؛ پرس و جو که می‌کنم نزدیکان و آشنایان می‌گویند این دو هیچکدام نظامی نبوده‌اند و شهید قاسمی در خانه با حمله پهپادی به شهادت رسیده است.

بعد چشمم می‌افتد به کاروان خانوادگی شهیدان نصر آزادانی... پدر، مادر، مادربزرگ و نوه ها همه در خانه کنار هم شهید شده‌اند.

تصویر این شهدا را باید سر دست گرفت و کوبید بر فرق هرکسی که هنوز در گوشه ذهنش فکر می‌کند اسرائیل و آمریکا با مردم عادی این مرز و بوم کار ندارند! که خیال کرده پلیدترین موجودیت‌های این عالم برایشان فرقی دارد چه خونی از ایران و ایرانی می‌ریزند... و بر فرق هرکسی که معتقد است اگر این دشمن پلید نظامیان ما را شهید کرد، اتفاقی معمولی افتاده است! مگر این سربازان و سرداران وطن چیزی جز مردمند؟ و مگر خون این ها، خون فرزندان همین خاک نیست که برای سربلندی ایران مبارزه می‌کردند؟

امروز آمده‌ایم برای شهدای جنگ رمضان؛ جنگی که حماسه آفریده است، از همان روزهای اول و زبان روزه مردم و حضور و تشییع پیکرها تا امروز و تشییع بارانی شهدایی که خانوادگی آسمانی شدند.

پشت بلندگو اعلام می‌کنند امروز در کنار سرداران و شهدای حملات تروریستی این روزها، دو خانواده را هم تشیع می‌کنیم؛ خانواده نصر آزادانی و جهانبخش؛ یاران آسمانی صاحب الزمان که در طول عمر هم عهد شدند و حالا در پایان زندگی دنیایی، باهم همسفر شدند تا خانوادگی محضر ارباب‌شان برسند...

در میان شهدای امروز پوسترهای یک شهید دیگر هم بیش از دیگران خودنمایی می‌کند؛ شهید «مجید حسنی». از همان سربازان گمنامی که سال‌ها در قامت یک دیپلمات کارکشته کنار فرماندهان بزرگ اصفهانی همچون سردار شهید زاهدی و سردار شهید نیلفروشان برای نابودی دشمن و سربلندی وطن جنگیده است و در نهایت پس از سال‌ها مجاهدت در لبنان به شهادت رسیده است.

 امروز هم حضور زنان در تشییع پررنگ‌تر است و باز موعد روایت‌های زینب گونه است؛ موعد بازگویی داستان ایستادگی ملتی که هر روز شهیدی تشییع می‌کنند و کمر خم نمی‌کنند... در همین فکرها هستم که یکی از خانم‌های پشت کاروان شهدا می‌گوید دخترک سه ساله شهید نصر آزادانی در بیمارستان بستری است و از مردم میخواهد برای سلامتی‌اش دعا کنند، میپرسم نامش چیست؟ می‌گوید: نامش زینب است!

داستان عجیبی شده داستان این خانواده، به زینب کوچولو فکر می‌کنم که آخرین بار در کنار پدر و مادر و خواهر و برادر بوده و حالا دشمن تروریست جنایتکار تمام خانواده را از او گرفته است... دعا می‌کنم صاحب نامش نظر کنند به وجود پاک این دخترک و خود بانو دعاگوی سلامتی و محافظش باشند...

کاروان شهدا در میان خیل جمعیت رهسپار بهشت‌اند و در این جمعیت کسی دست خالی نیامده است، یکی عکس رهبر جوان انقلاب را به دست دارد، کودکی پرچم کشور را به دست گرفته، بانویی چفیه به سر و دست مشت کرده، آن طرف‌تر پسر جوانی روی ماشین در حال عکاسی است و خلاصه هرکسی به نحوی آمده تا با کاروان دیگری از شهدای مظلوم رمضان بیعت کند.

به گلستان شهدا، مقصد نهایی کاروان، نزدیک می‌شویم؛ اما پخش صدایی جمعیت را بهم می‌ریزد... صدای شهیده شش ساله فاطمه زهرا نصر آزادانی که دعای سلامتی امام زمان می‌خواند، در مسیر پخش می‌شود؛ با این صدا انگار در میان جمعیت زلزله می‌شود و ناخداگاه اشک چشمانمان با نم باران همراه می‌شود... قصه رنگ و بوی حضرت رقیه می‌گیرد، قصه دخترانه، لطیف و نازدار... باز هم ماجرای دختری است که پابه‌پای پدر رهسپار بهشت شده است.

مجری پشت تریبون جمله‌ای می‌گوید که صدای گریه و شیون جمعیت بلند میشود؛ می‌گوید پیکر فاطمه زهرا را که پیدا کرده بودند چادر نماز سفید گلدارش را به سر داشته... با خودم می‌گویم کاش این فرشته پاک ۶ ساله با زبان شیرین کودکانه اش، از خدا امضای استجابت دعای این روزهای امت اسلام را گرفته باشد... کاش خون این شهیدان بی‌گناه ظهور منجی عالم را مهر کرده باشد... کاش...

پیش از ورود به گلستان شهدا به نماز می‌ایستیم. البته این نماز هم مثل بسیاری از چیزهای این روزها حال و هوای دیگری دارد، زیر رگبار بارش رحمت الهی برای شهدایی که سبک گام بودند و سبک بال به جمع دوستانشان پیوستند نماز می‌خوانیم و از آنها می‌خواهیم که دعای همیشگی خودشان را بدرقه راه ما کنند؛ می‌گویند دعا زیر باران مستجاب است...

با سلام خاصه اذن ورود می‌گیریم و تابوت شهدا را با دستانمان به سمت خانه ابدی‌شان می‌بریم.

آسمان هم امروز دلش گرفته و گریه می‌کند.‌.. حق دارد؛ گل‌هایی را رهسپار خاک می‌کنیم که با گریه‌های بسیار هم جبران نمی‌شوند.

و حالا قطعه جدید گلستان شهدا پر شده از شهیدانی که هنوز چهل روز از شهادتشان نگذشته و حالا مهمان دارند... مهمانانی که حالا میزبان هستند.

 در آخر با شهدایمان عهد می‌بندیم نخواهیم گذاشت آتش مبارزه در دل مردان سرزمین‌مان سرد شود...‌ دگر حسرت حضور در هیچ کجای تاریخ را نداریم چون همین‌جا، جای درست تاریخیِ ما است. جایی که شهدایمان را با اشک بدرقه می‌کنیم اما میدانیم تک تک قطرات این خون‌های پاک سیل خروشانی خواهد شد که مستکبران و ظالمان عالم را با ایمان و اراده این ملت درهم خواهد کوبید، انشاالله...

کد خبر 958280

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.