به گزارش خبرگزاری ایمنا، جنگ فقط آمار و ارقام نیست، جنگ داستان لحظههای ناگهانی است که زندگی را به دو بخش قبل و بعد تقسیم میکند، شنبهای که دیگر مثل شنبههای قبل نبود؛ در یکی از مدرسههای شهرستان آبیک در استان قزوین، زنگ تفریح زده شده بود، بچهها در حیاط مدرسه امام رضا (ع) مشغول بازی بودند، معلمان در دفتر مشغول کار بودند و تعدادی از والدین برای تحویل گرفتن فرزندانشان به مدرسه مراجعه کرده بودند، اما هیچکس نمیدانست که این روز، آخرین روز بازی یکی از دانشآموزان است و آسمان آبی قرار است رنگ خون بگیرد.
تلاش برای حفظ آرامش در دل طوفان
درست در لحظاتی که هواپیماهای جنگی رژیم صهیونیستی و آمریکا در آسمان ایران چرخ میزدند و مناطق مختلف را مورد اصابت قرار میدادند، کادر مدرسه تلاش میکردند فضای امنی را برای دانشآموزان فراهم کنند. یکی از همکاران مدرسه، با شهامتی وصفناپذیر، برای اینکه استرس و ترس دانشآموزان را کم کند، وسط حیاط مدرسه ایستاده بود و با آنها بازی میکرد تا با خنده و بازی، صدای مهیب جنگ را در ذهن کودکان خاموش کند. دانشآموزان بهتدریج داشتند به سمت کلاسها میرفتند، اما دشمن بیرحم فرصت نداد تا بازی کودکانه تمام شود.
لحظه وحشت؛ وقتی زمین زیر پا لرزید
ناگهان صدایی مهیب و فراموشنشدنی فضا را پاره کرد. انفجاری که تمام شهر را لرزاند، در مدرسه نیز طنینانداز شد. دوربینهای مداربسته مدرسه، صحنهای را ثبت کردند که هر بینندهای را به لرزه میاندازد. موج انفجار آنقدر قوی بود که شیشههای دفتر مدرسه و درب ورودی سالن در هم شکستند و فرو ریختند، زمین زیر پا میلرزید و همه چیز در گرد و غبار فرو رفت.
در آن لحظه، هرجومرج کامل بر مدرسه حاکم شد، دانشآموزانی که لحظهای پیش در حال بازی بودند، حالا با وحشت تمام به سمت دربهای ساختمان میدویدند. هر کس به سویی میرفت؛ آنها نمیدانستند باید کجا بروند یا پناه بگیرند، فقط میدویدند تا از آن صدای مرگبار فرار کنند. کادر مدرسه با وجود ترسی که در وجودشان جاری بود، سعی میکردند نظم را برقرار و دانشآموزان را به نقاط امن هدایت کنند، چراکه میترسیدند حمله دوم در راه باشد.
جانی بیجان؛ تصویری که قلب را مچاله کرد
در میان آن هرجومرج و دویدنهای بیهدف، یکی از همکاران مدرسه نگاهی به حیاط انداخت. در میان گرد و غبار و هیاهو، او متوجه دانشآموزی شد که وسط حیاط روی زمین افتاده بود. در نگاه اول، تصور کرد یکی از دانشآموزان از شدت ترس و وحشت روی زمین دراز کشیده و خود را جمع کرده است، با نیت نجات و آوردن او به داخل ساختمان، به سمتش دوید، اما وقتی به بالای سرش رسید، دنیا زیر پایش خالی شد.
آن تن بیجان، دانشآموزی نبود که از ترس بیهوش شده بود، بلکه شهید شده بود، میله دکل مخابراتی که بر اثر شدت موج انفجار کنده شده بود، مثل شمشیری برنده، مستقیم به سر این کودک معصوم برخورد کرده و جانش را گرفته بود. همکار مدرسه، با دستانی لرزان و قلبی که از غم فشرده میشد، متوجه شد که دیگر کاری از او ساخته نیست.

مادری که با قلبی پارهپاره خبر شهادت فرزندش را شنید
تراژدی این داستان تنها به شهادت آن کودک ختم نشد؛ مادر این دانشآموز، به مدرسه آمده بود تا فرزندش را به خانه ببرد. وقتی برای بار اول به مدرسه مراجعه کرد، به او گفتند که فرزندش را فرستادهاند و رفته است، اما مادر که تردید داشت، برای بار دوم مراجعه کرد و پاسخی شنید که دنیا بر سرش آوار شد و به او گفتند که فرزندش شهید شده است.
مادری که برای بردن فرزندش آمده بود، حالا باید با دستان خالی و قلبی پارهپاره پیکر فرزندش را تحویل میگرفت و مادری که آمده بود فرزندش را به خانه ببرد، حالا باید فرزندش را به بهشت میبرد.
دستنوشتهای از این شهید کوچک
در میان این همه غم و اندوه، چیزی باقی مانده است که روح را جلا میدهد و نشان میدهد این کودک، در قامت یک شهید بزرگ، از دنیا رفته است؛ دستنوشتهای از این دانشآموز که در وسط حیاط مدرسه امام رضا (ع) به شهادت رسید، حرفهای بزرگی میزند:
«به نام کوچهها و خیابانهای محل زندگی خود نگاه کنید، نام این دلاوران و شهیدان وطن را در آنجا میتوانید ببینید.»
این جملات، نشاندهنده عمق ایمان و عشق به وطن در وجود این کودک است، او میدانست که نام شهدا فراموش نمیشود و در کوچهها و خیابانهای شهرش زنده خواهد ماند. او به جمع دلاوران وطن پیوست و نامش برای همیشه در تاریخ این آب و خاک ثبت شد.

خون کودکان؛ بذری برای مقاومت
اتفاقی که در مدرسه امام رضا (ع) در آبیک افتاد نشان داد جنایتکاران معروف جهان حتی از کودکان و مدرسه هم رحم نمیکنند، اما آنها نمیدانند که خون این کودکان معصوم، درخت مقاومت ایران را آبیاری میکند.
مهیار زنگانه رفت، اما دستنوشته و یادش ماند تا درس ایستادگی و شهادت در کلاسهای درس تدریسی همیشگی داشته باشد.

نظر شما