به گزارش خبرگزاری ایمنا از زنجان، اکنون که این روایت را مینویسم، یک چشمم اشک است و دلم پر از آه، عکسها را یکی یکی نگاه میکنم؛ آقا چقدر جوان بودند، همان لبخند آرامشبخش همیشگی را به چهره دارند.
از نگاه کردن به عکسها سیر نمیشوم، هربار که نگاهشان میکنم، بیاختیار اشک از چشمانم جاری میشود و گریه امانم نمیدهد، چقدر دلم برایشان تنگ شده، چقدر این روزها جای خالیشان احساس میشود.
عکسها مربوط به دیدار ۲۲ سال پیش رهبر شهیدمان با پدر و مادر سردار شهید «محمد ناصر اشتری» است، زمانی که به زنجان سفر کردند و آن دیدار تاریخی رقم خورد.

پدر شهید اشتری از آن روز به یاد ماندنی برایم میگوید: «مهر سال ۱۳۸۲ بود که آقا به زنجان آمدند، حتی تصورش را هم نمیکردیم، قرار است مهمان خانه ما باشند.
یک روز قبل از آمدنشان به ما اطلاع دادند که قرار است مسئولان برای شبنشینی به خانه ما بیایند؛ نمیدانستم مهمان آن شب رهبر عزیزمان هستند، زمانی که زنگ در را زدند، چشمم به جمال ایشان روشن شد، آن لحظه در پوست خودم نمیگنجیدم، زبانم بند آمده بود، از خوشحالی نمیدانستم چه بگویم من یک کارگر ساده، رهبر انقلاب مرا در آغوش کشیدند، گویی دنیا را به من داده باشند.
ایشان با همان آرامش همیشگی از نحوه شهادت فرزندم پرسیدند و دقایقی مهمان خانه ما بودند، دیگر هیچ وقت آن لحظات برایم تکرار نشد.»
مادر شهید اشتری هم عکسها را یکی یکی ورق میزند و با حسرت به آنها نگاه میکند: «روزی که رهبر انقلاب به منزلمان آمدند، از خوشحالی گریه میکردم اصلاً باورم نمیشد میزبان رهبر هستم.
رهبری از شهادت پسرم سوال کردند، نمیدانستم چطور جوابشان را بدهم، زبانم بند آمده بود؛ یکهو آقا فرمودند: «ترکی فارسی هر طور راحتید بگویید.»

اشکهایش را پاک میکند و قرآن خانهشان را به دستش میگیرد: «ببینید این همان قرآنی است که آقا به ما هدیه دادند و امضایش کردند؛ هربار که قرآن را دستم میگیرم دلم آرام میگیرد.»
چقدر این ۲۲ سال زود گذشت؛ انگار همان دیروز بود که رهبر به زنجان آمده بودند.
عکسها را دوباره نگاه میکنم؛ ای کاش میشد دوباره آن چهره دلنشین و آرام را یک بار دیگر میدیدیم؛ چهقدر این روزها یک پدر کم داریم؛ یک پدر.
نظر شما