به گزارش خبرگزاری ایمنا از چهارمحالوبختیاری، آفتاب از پشت رشته کوههای زاگرس سرازیر شده بود تا چشم کار میکرد همه جا سرسبز بود، صدای همهمه گنجشکها صحرا را پُر کرده بود دامنه کوهها پُر بود از گلهای زرد و سفید و بنفش. نیمه تیر رد شده بود اما هنور رد سفیدی برف در دامنههای زاگرس خودنمایی میکرد حساب قلهها که دیگر جدا بود گاهی تا نیمه تابستان هم میزبان برف بودند.
در میان این رشتهکوهها روستایی پلکانی به چشم میخورد، خانههایش همه خشتی است، پنجرهها و درهای خانهها رو به طبیعت سرسبز و امامزاده آقاسید باز میشد، اهالی همه مشغول رتق و فتق امور خود هستند یکی به هوای گوسفندانش به صحرا رفته یکی مشغول جمع کردن علوفه است، دیگر در مزرعه کوچکش مشغول است، زنان مشغول امور خانه هستند صدای بازی بچهها در فضای روستا پیچیده است در این جریان عادی زندگی، ناگهان صدایی غیرعادی که اهالی تا حالا آن را نشنیده بودند توجه همه را به خود جلب میکند اما انگار صدا از بیرون روستاست.
مردان به هوای صدا از روستا خارج میشوند و آن چیزی که میبینند برایشان غیرقابل باور است، چرا که همان موی سپید کردهها هم در عمر خود چنین چیزی ندیدهاند چه برسد به جوانترها، هلیکوپتر خاکی رنگی که به دلیل شرایط کوهستانی روستا در گردنه جنگل بالاتر از روستا روی زمین مسطحی فرود آمده است و گرد و خاک زیادی به هوا برخواسته چشم چشم را نمیبیند اهالی با تعجب به همدیگر نگاه میکنند یعنی چه اتفاقی افتاده که باعث شده شهریها یادشان بیفتد که ما هم پشت این کوههای سر به فلک کشیده هستیم، آن هم با هلیکوپتر آمدهاند، پروانهها که آرام میشوند انگار دل آشوبه اهالی بیشتر میشود، و با خود میگویند «نکند کاری کردهایم که خودمان هم خبر نداریم» گردوخاک روی لباسهایشان را میتکانند، درب کابین هلیکوپتر باز میشود و اولین نفر پایش را روی زمین میگذارد و رو به اهالی میکند و میگوید: «شما از مردمان روستای سرآقاسید هستید؟» اهالی که هنور در تحیر هستند با تکان دادن سر پاسخ مثبت میدهند.
– از اینجا تا روستا راه زیادی است؟
یکی از اهالی که نسبت به بقیه سر زباندار است میگوید نه خیلی اما خب راه کوهستانی است اندکی سختی دارد.
با پیاده شدن نفر بعدی از هلیکوپتر تعجب اهالی بیشتر میشود و آن چیزی را که میبینند باور نمیکنند شاید چون تا حالا به چشم خودشان ندیدهاند مسئولی با این رتبه و مقام به روستای کوچک آنها بیاید. چشمهایشان را چند باری با دست پاک میکنند نکند اشتباه میبینند، نخیر درست است آقای خامنهای است، رئیسجمهور ایران، هر چند که چند نفری هنوز رئیسجمهور را به قیافه نمیشناسند فقط یادشان هست در برگه رأی نام او را نوشتهاند از اخلاق و مرامش شنیده بودند اما به چهره او را نمیشناختند.
آقای خامنهای لباس روحانیت به تن دارد نزدیک اهالی میشود مردان روستا یک به یک جلو میآیند و رئیسجمهور را غرق در بوسه میکنند. رئیسجمهور در حال گپ زدن با مردم راهی روستا میشود اصلا هدفش از آمدن به اینجا هم همین است که درددل مردم را بشنود اینکه گرهای از کارشان را باز کند شاید هم خواستههای اهالی با زبان دیگری به گوش رئیسجمهور رسیده باشد. دو نفر از اهالی قدمهایشان را تندتر میکنند تا خبر را به بقیه برسانند.

راه سنگلاخی و سخت است، اما چون اهالی بلد راه هستند قدمهایشان تندتر از رئیسجمهور و همراهان است اما سعی میکنند قدم آهسته کنند تا همراه رئیسجمهور راه بروند گاهی هم دستانش را میگیرند اما آقای خامنهای با خنده میگوید ما از این شرایط بسیار در جبههها داریم.
یکی دو نفر از اهالی روستا به رئیسجمهور پیشنهاد میدهند که به قول محلیها روی کول آنها سوار شود تا در این مسیر سخت اذیت نشود اما ایشان تنها به گرفتن دست راضی میشوند.
ساعتی بعد دیوار خانههای روستا از بالای بلندی پیدا میشود. آقای رئیسجمهور در حالی که عبای خود را اندکی بالا گرفتهاند میایستند و از آن بالا به امامزاده سرآقاسید ادای احترام میکنند و خوب روستا را نگاه میکنند همه خانهها با گِل درست شده و پلکانی شکل است و مردم در هیاهوی سکوت روستا مشغول زندگی هستند.
مردم روستا که متوجه آمدن رئیسجمهور شدهاند همه آن چه راه که داشتهاند برای پذیرایی آماده کردهاند حتی چند نفر از اهالی زیر پای آقای خامنهای گوسفند سر بریدند اینجا دیار مردان و زنان بختیاری است اینجا مهماننوازی حرف اول را میزند آن هم مهمان به این عزیزی مگر میشود رئیسجمهور یک مملکت در بحبوبه جنگ تحمیلی که باید همه حواسش به دشمن خارجی باشد برای رسیدگی به امور یک روستا در دور افتادهترین نقطه ایران برود آن وقت برایش سنگ تمام گذاشته نشود.
اهالی روستا با تمام محرومیتها و سختیهایی که دارند خنده از روی لبانشان محو نمیشود جوانترها که از خجالت نزدیک نمیشوند و بغض و اشک امانشان نمیدهد اما پیرمردها حلقه محافظین را کنار میزنند و چند باره بر پیشانی رئیسجمهور بوسه میزنند و دستان وی را مرتب به مهربانی میفشارند شاید پیش خودشان فکر میکنند دیگر از این فرصتها نصیبشان نمیشود به خانههای کوچک اما پرمهرشان دعوتش میکنند و مدام میگویند غذا آماده است بفرمایید، آقای خامنهای با مهربانی دعوتشان را میپذیرد و راهی خانه یکی از اهالی میشود. در حالی که آقای رئیسجمهور از مشکلات مردم میپرسند اما آنها خجالت میکشند در این شرایط کشور که رزمندگان در حال جنگ با دشمن هستند از کمبودها بگویند و مدام از همه چیز احساس رضایت میکنند.

رئیسجمهور از همه چیز خبر دارد از نبود جاده برای روستا از اینکه با بارش اولین برف همین راه سنگلاخی هم بسته میشود و سرآقاسید تا اواخر بهار در پشت کوه برفها زندانی میشود از نبود برق هم خبر دارد اما میخواهد اهالی خودشان به زبان بیایند اما برای مردم سرآقاسید وجود آقای خامنهای برکت است و ایشان نوری هستند در دل اهالی روستا، رئیسجمهور شب را در روستای سرآقاسید میماند و فردای آن روز به محل کار خود برمیگردد و چند روزی طول نمیکشد که ماشینآلات راهسازی راهی منطقه میشود تا زمستان از راه نرسیده برای مردمان با صفای روستای سرآقاسید جاده ساخته شود و مدتی بعد هم چراغ خانه اهالی یک به یک روشن میشود و اینها همه از برکت حضور آقای رئیسجمهور بود.
بغض آقای دادور که در تمام مدت گفتوگو در گلو رسوب شده بود بیاختیار میترکد و اشکش جاری میشود آقای دادور معلم روستای سرآقاسید است که در تیرماه سال ۱۳۶۴ همزمان با سفر آقای خامنهای به این منطقه پنج سال بیشتر نداشته اما به گفته خودش همه چیز را خوب یادش است.
بوق ممتد تلفن من را به خود میآورد صدای حیدر حیدر مردم از خیابان شنیده میشود با امروز چهار روز است که اماممان را شهید کردهاند و مردم در جای جای ایران هر روز و هر شب برای خونخواهی امام شهیدشان به خیابانها میآیند.
نظر شما