به گزارش خبرگزاری ایمنا، بعضی نامها کوتاهاند، اما وقتی شنیده میشوند، انگار زمان برای لحظهای مکث میکند. نام «آنیلا» از همان نامهاست؛ نام دختر هشت سالهای که سال تحصیلیاش به نیمه هم نرسید و رویاهای کوچکش هنوز روشن بود؛ دختر هشت سالهای که هنوز فکر و خیالش در پی بازی بود و جنگ را فقط در بازیهای کودکانه دیده بود نه در وسط شهر و تفنگ را فقط در دست پسرکان بازیگوش دیده بود نه در دستان جانیانی وسط میدان شهر؛ کودکی که هنوز دنیا را از پنجره خیال نگاه میکرد و بزرگترین دغدغهاش شاید انتخاب رنگ لباس عروسکش یا تمام کردن نقاشی نیمهکارهای بود که گوشه دفترش مانده بود.
آنیلا فقط هشت سال داشت؛ سنی که بچهها هنوز زشتی و پلشتی دنیا را لمس نکردهاند و همواره با دنیای پیرامونشان آشتیاند. سنی که هر اتفاقی میتواند به یک ماجرای تازه تبدیل شود و هر روز، شبیه یک صفحه سفید باشد.

خانوادهاش میگویند: پرجنبوجوش بود، مهربان و پر از سؤال؛ از آن بچههایی که وقتی حرف میزنند، دلت برایشان ضعف میرود؛ دخترانگی او ساده و بیتکلف بود؛ در خندههای بلندش، در شیطنتهای کوچکی که بعدش با یک «ببخشید مامان» تمام میشد، در دلبستگیاش به چیزهای کوچک. هنوز فرصت نکرده بود معنای پیچیده دنیا را بفهمد؛ هنوز زندگی برایش همان مدرسه، دوستان، و خانهای بود که بوی امنیت میداد.
اما آن عصر، عصر عادیای نبود.خانواده آنیلا از آن شب میگویند؛ شامگاه هجدهم دی، شبی که قرار بود مسیری کوتاه و روزمره مثل همیشه تمام شود. چه کسی فکر میکرد چند دقیقه بعد، در کسری از ثانیه، زندگی برای خانواده آنیلا دو نیم شود. گلولهای که شلیک شد، در یک لحظه، آیندهای را متوقف کرد؛ آیندهای که میتوانست پر از امید، پیشرفت و زندگی باشد؛ لحظهای که کودکی را پر پر کرد و خانوادهای را داغدار، لحظهای نام شهید را پیش از اسم آنیلا نشاند و چه سنگین است این اسم برای دختری هشت ساله.
مادر اشک میریزد و میگوید: دخترم فرشته بود، آنیلا فرشته بود، چطور دلشان آمد فرشته من را با تیر بزنند؟ میگوید: هنوز صدای خندهاش در خانه میپیچد و نبودش برایمان غیر قابل باور است و پدرش از رویاهایی حرف میزند که قرار بود آرامآرام به حقیقت تبدیل شود؛ پدر هنوز به یاد روزهای گذشته در اتاق دخترش میرود و با خیال آغوش دخترش شب را به صبح میرساند؛ در چهرهها بیش از هر چیز دلتنگی موج میزند؛ دلتنگی برای کسر و صداهای کودکانه، برای نقاشیهایی که هنوز کامل نشدهاند و جای خالی دختری کنار سفره.

خانه بعد از او دیگر مانند قبل نمیشود، خانواده هم؛ پدر صحبت میکند، مادر حرف میزند اما چهرهها رنگ باختهاند؛ میگویند: جای خالیاش با هیچ چیز پر نمیشود؛ از مهربانیاش میگویند؛ از اینکه مثل همه بچهها زود دل میبست و زود میبخشید، از اینکه گاهی با جدیت کودکانهاش قول میداد وقتی بزرگ شد، کار بزرگی انجام دهد؛ قولهایی که حالا مثل یادگاری در ذهنشان نقش بسته است.
شهادت، واژهای سنگین است؛ وقتی کنار نام یک کودک میآید، سنگینتر هم میشود؛ شهادت مظلومانه یک گودک یادمان میآورد که دنیا همیشه به اندازه رویاهای کودکان مهربان و زیبا نیست. با این حال، در روایت خانواده، غم تنها واژه نیست؛ آنها از یاد و نامی حرف میزنند که میخواهند زنده بماند، از مهربانیای که میتواند ادامه پیدا کند، از اینکه هر یادآوری او یعنی یادآوری لبخند، نه فقط فقدان.
آنیلا شاید زیاد زندگی نکرد، اما در همان سالهای کوتاه، ردّی از خود گذاشت؛ ردّی شبیه خطهای مداد رنگی روی کاغذ سفید؛ خطهایی که در عین سادگی وقتی به آنها نگاه میکنی، میفهمی پشتشان دنیایی از خیال بوده است.
و حالا هر بار نامش بر زبان میآید، گویی در یک لحظه کوتاه، همه چیز در سکوت فرو میرود؛ مانند وقتی که کودکی آرام میخندد. داستان او، داستان ناتمام کودکی است که مظلومانه شهید شد؛ داستان کودکی که نشان داد جنگ دوازده روزه به پایان نرسیده است و همچنان ادامه دارد.




نظر شما