به گزارش خبرگزاری ایمنا، نیمهشب بود که به مسجد جامع اصفهان رسیدم. شهری که در طول روز شلوغ و پرهیاهوست، اکنون آرام گرفته است، اینجا، در دل این مسجد کهن، زندگی جریان دارد. هوا نه سرد است که آدم را بلرزاند و نه گرم که سنگین شود؛ نسیمی خنک میآید و با خودش بوی شب، خاک نمزده و عطر چای تازهدم را میآورد.
نخستین چیزی که چشمم را گرفت، چایخانه حضرت زهرا (س) است که وسط حیاط برپا شده، نور ملایم چراغها روی سماورها افتاده و بخار آرام از لیوانها بالا میرود. چای و دمنوش در آیین ما یک پذیرایی ساده است و بی ادعا و همه ما چایی را به چای روضه میشناسیم، چای روضه امام حسین (ع).
به یاد چایی شیرین کربلاییها / لبم حلاوت احلی من العسل دارد
خادمهای کوچک، بچههای دبستانی، دور تا دور مسجد دیده میشوند. جدی و دقیق، با لباسهای ساده، مسئولیتهایشان را انجام میدهند؛ یکی لیوان میآورد، یکی راهنمایی میکند و دیگری مراقب نظم است. حضورشان هم شیرین است و هم معنادار؛ انگار این مراسم تنها متعلق به بزرگترها نیست، بلکه نسل بعد هم آرامآرام باید در این فضا رشد کند و بچه شیعه واقعی بار بیاید.
هرکه کوچک شد به پای تو بزرگش میکنند / خادم پایین مجلس از همه بالاتر است
شبستان اصلی مسجد پر از جمعیت است. صداهای آهسته دعا، زمزمههای طولانی و مکثهای عمیق، فضای شبستان را پر کرده است، حیاط هم کم از شبستان ندارد. صفهای اطراف مسجد پر است از آدمهایی که به دیوار تکیه دادهاند، چشمها را بستهاند یا به زمین خیرهاند و آرام دعا میخوانند؛ ماه رمضان به نیمه نرسیده است و مردم از همین ابتدا به دنبالند تا بهره کافی را از این ماه نورانی ببرند.
آنکه از فرط گنه ناله کند زار کجاست؟ / آنکه زاغیار برد شکوه بر یار کجاست
باز ماه رمضان آمد و بر بام فلک / می زند بانگ منادی که گنه کار کجاست

دعای ابوحمزه که پیش میرود، فضا آرامآرام عمیقتر میشود، نوای دعا گاهی اوج میگیرد، گاهی فرود میآید، گاهی همراه با بغضی کوتاه میایستد و دوباره اوج میگیرد. در گوشه و کنار مسجد بسیاری در حال خواندن نماز شبند.
دعای ابوحمزه ثمالی که در شبستان و حیاط طنین انداخته، دعایی است که آهسته شروع میشود و آرامآرام آدم را با خود همراه میکند؛ دعایی منسوب به امام سجاد (ع) که ابوحمزه ثمالی آن را روایت کرده و قرنهاست در سحرهای رمضان خوانده میشود. جملات دعا، ساده و صریحاند؛ برای گفتوگوی بیواسطه با پروردگار. در هر فراز، ترکیبی از اعتراف، امید، ترس و خواهش شنیده میشود؛ گویی انسان با تمام ضعفها و آرزوهایش روبهروی خدایی ایستاده که هم بخشنده است و هم شنوا.
سفره رنگین و خدا چشم به راه من و توست / تاکه معلوم شود طالب دیدار کجاست
بار عام است خدا را به ضیافت بشتاب / تا نگوئی که در رحمت دادار کجاست

فرازهای آغازین دعا، انسان را به یاد نعمتهایی میاندازد که انسان در آن غرق است و ، از عمر و سلامتی تا فرصت توبه، زمزمهها در شبستان میچرخید و کلمات، یکییکی در تاریکی شب گم میشدند: شکایت از غفلت، اعتراف به کوتاهی و خواهش برای بازگشت. لحن دعا نه تند است و نه شعاری؛ بیشتر شبیه نجواست، شبیه گفتوگویی که تنها در دل شب میشود گفت.
هرچه دعا جلوتر میرفت، مضمونها شخصیتر میشد. سخن از خطاهایی که آشکار و پنهان انجام شده، از دلهایی که سخت شده و چشمهایی که کمتر گریستهاند. در همان لحظهها، بعضی سرشان را پایین انداخته بودند، بعضی چشمها را بسته بودند و بعضی زیر لب با دعا همراهی میکردند؛ انگار هر جمله برای هرکدام خاطرهای را زنده میکرد.
بخشهایی از دعا پر از امید است؛ امید به رحمت، امید به بخشش، امید به تغییر. امام سجاد (ع) در این دعا خدا را با صفاتی صدا میزند که هم ترس را آرام میکند و هم امید را زنده نگه میدارد: خدایی که دیر خشم میگیرد، زود میبخشد و درِ بازگشت را نمیبندد. این دوگانه ترس و امید، در صدای دعا و در چهره آدمها هم دیده میشد؛ در مکثها، در نفسهای عمیق، در دستهایی که آرام بالا میرفت.
در بخشهایی دیگر، دعا از آینده سخن میگوید؛ از لحظه مرگ، از تنهایی قبر، از ایستادن در برابر حساب. اما حتی این بخشها هم تهدیدکننده نیستند؛ بیشتر شبیه یادآوریاند، شبیه گفتوگویی صمیمی که انسان را به فکر وامیدارد، نه به وحشت. شاید به همین دلیل است که بسیاری تا نزدیکیهای سحر میمانند؛ چون این دعا تنها خوانده نمیشود، شنیده میشود، در ذهن میماند و در سکوت شب تکرار میشود.

وقتی صدای دعا در مسجد جامع پیچیده بود، احساس میکردم هرکس نسخه شخصی خودش را از این جملات میشنود. یکی در فراز بخشش مکث میکند، دیگری در فراز اعتراف و کسی هم در فراز امید. دعای ابوحمزه، در این شبها، شبیه یک دفترچه گفتوگو با خود و با خداست که قرنهاست باز مانده و هر نسل، جملههای خودش را در آن پیدا میکند.
در گوشهای از حیاط، چند پسر بچه مشغول فوتبال بودند. توپ آرام به دیوار میخورد و برمیگشت و خندههای کوتاهشان در شب میپیچید. شاید عجیب به نظر برسد، اما حضور آنها بخشی از واقعیت این شب بود؛ شبهایی که هم دعا دارد، هم بازی، هم سکوت، هم خنده. خانوادههایی که کنار هم نشسته بودند، بچهها را کنار خود نگه داشته بودند، یا اجازه داده بودند کمی بازی کنند. بعضیها تنها آمده بودند؛ تنها نشسته بودند، تنها دعا میخواندند، تنها فکر میکردند.
کنار مقبره علامه مجلسی، آدمها آرام میآمدند، میایستادند، دستی به سنگ میکشیدند، چند جمله دعا میخواندند و دوباره به جمع برمیگشتند. فضا ترکیبی بود از احترام، سکوت، زمزمه و رفتوآمد. هیچچیز نمایشی نبود؛ همهچیز ساده، جاری و زنده بود.
برای من که نخستین بار به این مراسم آمده بودم، بیش از هر چیز، همین جزئیات بود که شب را بهیادماندنی میکرد: چای داغ در نیمهشب، پتوهایی که روی شانهها افتاده بود، صدای آرام دعا که در حیاط میپیچید، بچههایی که فوتبال بازی میکردند، پیرمردی که آرام تسبیح میچرخاند، جوانی که سرش را به دیوار تکیه داده بود و چشمها را بسته بود، و خادمهای کوچک که با جدیت، نقش خودشان را بازی میکردند.
مسجد جامع اصفهان در شبهای مراسم ابوحمزه، شبیه یک شهر کوچک است که در نیمهشب بیدار میماند. شهری که در آن دعا، خواب، بازی، سکوت، خستگی و امید، کنار هم جریان دارند. تجربهای که هم جمعی است و هم شخصی؛ هم پرجمعیت است و هم پر از خلوتهای کوچک.
وقتی از مسجد بیرون آمدم، هنوز نسیم خنک میوزید و صدای دعا از دور شنیده میشد. شهر خواب بود، اما مسجد بیدار مانده بود؛ با آدمهایی که هرکدام به شیوه خودشان، شب را تا سحر، با دعا و حضور، معنا میکردند.



نظر شما