به گزارش خبرگزاری ایمنا، پا در گلستان شهدای اصفهان میگذارم، از سمت درب اصلی گلستان، از درب اصلی که وارد گلستان شهدا میشوی قطعه شهدای جنگ دوازده روزه و شهدای حوادث دی در دورترین نقطه قرار دارد، باید از کنار مزار آیت الله ناصری رد شوی، از کنار قطعه شهدای مدافع حرم عبور کنی، خیمه قدیمی گلستان شهدا یا همان سالن شمع را دور بزنی، مزار حاج حسین خرازی و یارانش را رد کنی تا به قطعه شهدای اخیر برسی.
به قطعه شهدای مدافع حرم میرسم، مانند همیشه میانشان چرخی میزنم و فاتحهای میخوانم، چشمم به حجله شهیدی میخورد، تازه است، هنوز سنگ مزار ندارد و مشخصاتش را به صورت دستنویس روی کاغذی نوشتهاند و عکس شهید روی بنر بزرگی بالای مزار نصب شده است، گلهای روزی مزار و پارچه روی آن نشان از تازگی دارد؛ همه میدانند شهدای دی پشت شهدای جنگ دوازده روزه خاکسپاری شدهاند، اما نام شهید را در میان شهدای دی شنیدهام، شهید عباس کامرانی.

بر سر مزار میروم ، روی مزار یک نقاشی کودکان چسبانده اند، نقاشی به نظر برای یک کودک 7یا 8 ساله است، نقاشی سه نفره از پدر مادر و یک دختر بچه که دستش یک بادکنک قلبی است، با دست خط کودکانه نوشته : «بابا دوستت دارم»؛ نقاشیاش رنگارنگ است، رنگین کمان دارد، چندتا قلب گوشه و کنار نقاشی است و همه اعضای خانواده در این نقاشی میخندند.

اطراف مزار به دنبال کسی میگردم که پرسشهایم را پاسخ دهد، دوستی، آشنایی، فامیل یا اقوامی؛ دوست شهید را پیدا میکنم، هم رزمش را، کسی که سالهاست با عباس کامرانی را از نزدیک میشناسد.
سوالاتم را میپرسم، در کمال آرامش پاسخم را میدهد، در لحن صحبتش خبری از غصه نیست، انگار که شهادت عباس کامرانی برایش خیلی هم دور از ذهن نبوده است، انگار که میدانسته عباس روزی شهید میشود، دیر یا زود.
از روز ماجرا میپرسم، از هجدهم دی؛ میگوید: صبح ساعت نه تازه از مشهد رسیده بودند، بعد از ظهر همان روز هم مامور شد برای حضور در شهر و جلوگیری از آشوبها، برای دفاع از امنیت و همان شب هم به دست آشوبگران به شهادت رسید.
از نحوه شهادتش میگوید، از این که نامردها با چاقو و قمه به جان پیکرش افتادهاند و بی جانش کردهاند.
میپرسم چرا اینجا به خاک سپرده شدهاند و در قطعه شهدای دی نیستند؛ پاسخ میدهد: از سال 96 به سوریه رفت و آنجا مدافع حرم بود، در همان سوریه هم یک بار مورد اصابت قرار گرفت و جانباز شد؛ از زمان رفاقتمان هر وقت به گلستان شهدا میآمدیم میگفت که من اینجا به دفن میشوم، در همین قطعه شهدای مدافع حرم، آخر هم همان شد؛ برای خاکسپاری سپردیم که در همین قطعه عباس را به خاک بسپارند، اما چون تعداد شهدا زیاد بود، این مسئله امکان پذیر نبود؛ روز تشییع شهدای اصفهان، پیکر عباس جزو شهدا نبود، عباس را نیاورده بودند و پیکر عباس با تاخیر نسبت به سایر شهدا تشییع و خاکسپاری شد، همین تاخیر سبب شد، خواستهاش محقق شود؛ گفتند حالا که دیرتر آمده شاید حکمت همین است که جایی دفن شود که خودش میخواسته؛ در قطعه شهدای مدافع حرم.
از خانواده عباس کامرانی میپرسم، از فرزندانش؛ میگوید یک فرند هفت ساله داشت و یک فرزند دوسال و نیمه؛ یک دختر و یک پسر.
حدسم درست بود، نقاشی روی مزار برای دختر هفت ساله است، همان که اکنون نام دختر شهید پیش از اسمش نقش بسته، دختر شهید عباس کامرانی؛ آدم های نقاشی هنوز لبخند به لب داشتند، اگر نقاشی برای قبل از شهادت پدر نباشد و آن را پس از شهادت پدر کشیده باشد، دختر هنوز رفتن پدرش را باور نکرده است، هنوز دلش به آمدن پدر روشن است و هنوز امید دارد که پدر از راه برسد، در خانه را باز کند، دخترش را در آغوش بگیرد و بادکنک قلبی را به دستش بدهد.



نظر شما