به گزارش خبرگزاری ایمنا از خراسان شمالی، روضه «چه کربلا نرفتهها که کربلاییاند» را شاید بتوان روایت شهید مدافع امنیت و بسیجی فداکار سجاد بقالیان دانست، جوانی خوشنام از دیار سپهرآیین که قرار بود ماه شعبان زائر حسین (ع) شود، اما پنجشنبه هجدهم دی اربابش حسین (ع) او را در آغوش کشید.
اقبالیان به حق همچون شهدا زندگی کرد و ۲۰ روز مانده به شهادتش برای مادر وصیت داشت، با هرکس درباره سجاد صحبت کردیم از دلسوزی و خوش قلبیاش میگویند، از اینکه با همه رفیق و دلسوز کودکان کار و معلولان ذهنی بود.
ذکر همیشگیاش «یا حسین (ع)» بود و آخرکار حسین او را کربلایی کرد، سجاد تنها یک بار به واسطه شغلش بهعنوان تکنسین دارو به کربلا اعزام شد، اما این بار پیش از اعزام به ماموریت، آسمانی شد.
اصرار داشتیم داماد شود
پدر خانواده بازنشسته نظامی و جانباز است، سجاد را آقازاده خطاب میکند و می گوید: آقازادهام رفیقم بود، من داغدار از دست دادن بهترین رفیقم هستم، همه جا با هم بودیم.
پدر به آقازادهاش اصرار میکند که وقت دامادیات است، به پدر میگوید که اول شما و مادر راهی حج واجب شوید و بعد من داماد میشوم، اما سجاد به مادرش گفته بود دعا کن من شهید شوم.
آقای بقالیان از فرزندش اینگونه برایمان تعریف میکند « آقازادهام حاج کربلایی سجاد گرهگشا بود و هر وقت تلفنش زنگ میخورد پاسخ همه را میداد. او کارشناس حسابداری و کارمند بیمارستان امام خمینی (ره) اسفراین بود و حدود دو سالی میشد که به بیمارستان امام حسن (ع) بجنورد منتقل شده و پای ثابت هئیت حسین جان بجنورد بود. سجاد بسیجی فعال شهر بود، ۳۰ بار خونش را اهدا کرده بود و کارت اهدای عضو همیشه همراهش بود.»
وی عنوان میکند: سال ۱۳۸۶ من، مادرش و آقازادهام راهی حج عمره شده بودیم، او اینبار اصرار داشت من و مادرش به حج واجب برویم. تمام کارهای ثبتنام حج من و مادرش را خودش انجام داد، گفتم قول بده برنامهمان تمام شد تا قبل رفتن به حج برایت خواستگاری برویم که گفت کمی صبر کنید. نمی دانستم او پابند این دنیا نیست.

خوابی که تعبیر شد
پدر از صبح روز هجدهم دی و خوابش برایمان میگوید، از اینکه در عالم رؤیا موتورسواری را میبیند که آقازادهاش را صدا میزند و میگوید سجاد جان بیا رفیق! دور میدان اصلی شهر منتظرت هستیم.
« صبح سجاد عازم محل کار شد که صورتش را بوسیدم و گفتم این شبها دیگر برای گشتزنی نرو، خودم میروم که پاسخ داد نه باباجان شما زحمتهایت را در جنگ کشیدی و جانبازی را به جان خریدی، اکنون نوبت من است. در اغتشاشات چند سال پیش هم آقازادهام را مجروح کردند، اما برایش مهم نبود.»
خانم بقالیان، مادر شهید که سه فرزند دارد میگوید: سجاد فرزند آخرم بود که بیستودوم اردیبهشت سال ۱۳۷۵ به دنیا آمد، بسیار دلسوز و آقا بود. من و همسرم با سجاد مثل سهقلوها بودیم؛ همه جا باهم میرفتیم، اگر رفقایش دنبالش بودند و پیدایش نمیکردند، سراغ همسرم میآمدند.
وی ادامه میدهد: یکی از پاتوقهای سجاد در اسفراین مزار شهدای بهشت زهرا (س) بود، روز تعطیل و غیرتعطیل برایش نداشت؛ هر وقت دلش هوایی میشد به سمت بهشت زهرا میرفت. یک روز به خواهرش زنگ زده و گفته بود، اگر حاجت داری بیا بهشت زهرا کمک؛ وقتی خواهرش رفته بود، دید سجاد به همراه دوستش در حال تمیز کردن قبور مطهر شهداست که خواهر هم به آنها کمک میکند.

روز آخر
پدر برای نماز به مسجد رفته و مادر آماده خواندن نماز شده بود که سجاد میگوید مادر دو رکعت نماز برایم بخوان و شهادتم را از خدا بخواه. مادر خاطرش است که ساعت ۱۷:۳۸ دقیقه سجاد از در بیرون میرود، اما لحظاتی بعد بازمیگردد و انگشترها، مدارک و دسته کلیدهایش را به مادر میدهد و از او خداحافظی میکند. شاید او میدانست دل مادر دیگر طاقت روضه انگشت و انگشتر را ندارد.
شب حادثه و در میدان اصلی شهر، ساعت از ۲۰ گذشته بود که عَملههای وحشی شیطان، مغولوار به میدان اصلی اسفراین هجوم بردند و با تخریب مساجد و آتش زدن قرآنها با هر آنچه در دست داشتند بر پیکر مدافعان امنیت زدند و در اقدامی وحشیانه سجاد بقالیان را به همراه علیاکبر حسینزاده دادستان خدوم شهر و دو تن دیگر از نیروهای جان برکف انتظامی در آتش قَهرشان به شهادت رساندند.
خانم بقالیان میگوید: با موتورسیکلتِ خودش عازم میدان شد و تا ساعت سه صبح جمعه منتظرش بودیم، اما خبری نشد و نمیدانستیم در شهر چه خبر است.
وی ادامه میدهد: ساعت ۱۲ ظهر جمعه با برادرش تماس گرفته میشود که برای تشخیص هویت پیکر برادرتان به پزشکی قانونی بجنورد مراجعه کنید. خدا میداند در منزل چه غوغایی به راه افتاده بود.
سجاد مظلومانه و غریبانه در آتش داعشیصفتان سوخت «وقتی پیکرش را دیدم سوختم، تنها میخواهم همانگونه که میدان اصلی شهر قتلگاه پسرم شد مسببان و عاملان شهادت عزیزانمان را در همین میدان به سزای عملشان برسانند.» این آخرین حرفهای مادر بود.
وصیتنامه سجاد از عمق انساندوستی او حکایت دارد؛ طبق وصیت این شهید ماشینش باید فروخته و هزینهاش برای شیرخوارگاه شهرک گلستان، هیئت حسین جان بجنورد و آسایشگاه معلولان ذهنی میدان بسیج اسفراین هزینه شود، او یک قطعه زمین هم نذر کرده بود تا فروخته و با هزینهاش در قطعه دیگر حسینیهای بهنام امام سجاد (ع) احداث شود.
نظر شما