ایستاد تا امنیت بماند؛ روایت ایثار شهید محمد همتی

شجاعت برایش شعار نبود؛ انتخاب بود. محمد همتی، پلیسی جوان در شبی که می‌توانست کنار خانواده‌اش باشد، ایستادن را انتخاب کرد و با دستانی خالی و دلی سرشار از تعهد، میان آشوب ایستاد و جانش را داد تا امنیت از خیابان‌ها عقب‌نشینی نکند؛ مردی که پیش از دیدن چهره فرزندش، معنای دلاوری را برای او به تصویر کشید.

به گزارش خبرگزاری ایمنا، محمد همتی از آن مردهایی نبود که شجاعت را در فریاد معنا کنند. شجاعت برای او، ماندن بود؛ وقتی می‌شد رفت. ایستادن بود؛ وقتی ترس، ساده‌ترین انتخاب به نظر می‌رسید. او باور داشت امنیت، نتیجه فداکاری آدم‌هایی است که دیده نمی‌شوند اما بار سنگین آرامش دیگران را به دوش می‌کشند.

محمد کم‌حرف بود و عمل‌گرا. خانواده‌اش می‌گویند همیشه پیش از آنکه از خستگی‌اش بگوید، از وظیفه‌اش حرف می‌زد. نظم را دوست داشت، نه از سر اجبار، بلکه از سر باور. باور به اینکه اگر هرکس جای خودش نایستد، چیزی از امنیت باقی نمی‌ماند.

او افسر یگان‌های ویژه فراجا بود؛ جوانی ۲۵ ساله که میان آرامش خانه و مسئولیت، دومی را انتخاب کرد. نه به خاطر هیجان، نه برای قهرمان شدن؛ بلکه چون معتقد بود لباس خدمت، تعهد می‌آورد. شب حادثه هم همان‌گونه بود که همیشه بود؛ آرام، متمرکز و مصمم. با دست‌هایی خالی، اما دلی پر از شجاعت. ایستاده بود تا آشوب جلوتر نیاید، تا ترس وارد خانه‌ها نشود، تا مردم شب را با خیال راحت‌تری به صبح برسانند.

ایستاد تا امنیت بماند؛ روایت ایثار شهید محمد همتی - ایمنا

آن شب، شهر ناآرام بود و خیابان‌ها بوی اضطراب می‌داد. در هیاهوی صدا و دود، مردی ایستاده بود که نه برای دیده‌شدن آمده بود و نه برای جنگیدن. مأمور پلیس بود؛ با دست‌هایی خالی، اما با دلی پر از مسئولیت. آمده بود تا بین ترس و شجاعت بایستد.

او خوب می‌دانست ممکن است بازنگردد، اما ایستاد. ایستاد چون باور داشت اگر او عقب بکشد، امنیت عقب می‌نشیند. سینه‌اش را سپر کرده بود تا آشوب به خانه‌ها نرسد؛ تا چراغ‌ها خاموش نشود؛ تا شب، بی‌پناه نماند.

همان شب، چند کیلومتر آن‌سوتر، همسر باردارش نام محمد را زمزمه می‌کرد و منتظر بود. منتظر مردی که قرار بود لحظه تولد فرزندشان کنار او باشد. محمد اما در خیابان بود؛ میان وظیفه و خطر، میان ایستادن و رفتن. همان‌جا که آشوب، نفس شهر را گرفته بود. با دست‌هایی خالی و دلی پر از تعهد، سینه سپر کرد تا امنیت از خیابان‌ها عقب‌نشینی نکند.

محمد همتی ۲۵ سال بیشتر نداشت؛ افسر یگان‌های ویژه فراجا. جوانی آرام، کم‌حرف و مسئولیت‌پذیر؛ کسی که به گفته خانواده‌اش، همیشه کار را مقدم بر خودش می‌دانست و باور داشت امنیت مردم، شوخی‌بردار نیست.

شب هجدهم دی‌ماه، محمد در خیابان بود و همسرش در بیمارستان. فاصله‌شان فقط چند کیلومتر بود، اما تقدیر فاصله‌ای ساخت که دیگر هیچ‌وقت پر نشد. همسرش لحظه‌شماری می‌کرد؛ منتظر محمد، منتظر شنیدن صدای قدم‌هایش، منتظر شریکی که قرار بود کنار او در جایگاه پدر قرار گیرد.

در همان ساعت‌ها، محمد در میدان علیخانی اصفهان ایستاده بود. نه اسلحه جنگی داشت و نه قصد درگیری. مأموریتش روشن بود، حفظ جان مردم و جلوگیری از گسترش ناامنی. ایستاد، چون باور داشت اگر او نایستد، شاید فردا نوبت خانه‌های دیگر باشد.

پدری که دخترش او را ندید، اما تمام عمر، به نام او افتخار خواهد کرد

پدر شهید از پسرش می‌گوید که از کودکی اهل دردسر نبود؛ آرام، مؤدب و متعهد. می‌گوید محمد همیشه می‌گفت «اگر من نروم، چه کسی برود؟» و همین جمله، تمام انتخاب‌های زندگی‌اش را توضیح می‌دهد.

مادر شهید، با صدایی که هنوز بغض در آن زنده است، از پسری حرف می‌زند که دل‌بستگی‌اش به خانواده را هیچ‌وقت پنهان نمی‌کرد. می‌گوید محمد حتی در شلوغ‌ترین روزها، حال پدر و مادرش را می‌پرسید و دلش نمی‌خواست دل کسی بلرزد.

همسر شهید، از محمد نه به‌عنوان یک قهرمان، بلکه به‌عنوان یک همسر مهربان یاد می‌کند. مردی که با همه خستگی‌ها، با لبخند به خانه می‌آمد و رؤیای ساده‌ای داشت؛ یک زندگی آرام، کنار همسر و فرزندی که هنوز او را ندیده بود.

پدر محمد می‌گوید پسرش انتخاب کرده بود؛ انتخابی از سر اجبار نبود. می‌دانست خطر هست، اما باور داشت امنیت مردم، ارزش این خطر را دارد.

مادرش هنوز از محمد با زمان حال حرف می‌زند. برای او، محمد نرفته؛ فقط دیر به خانه برمی‌گردد. هر بار که نامش برده می‌شود، انگار دوباره صدایش در خانه می‌پیچد.

همسر شهید، امروز هم از عدالت حرف می‌زند؛ نه از انتقام، نه از خشم. می‌گوید تنها خواسته‌اش این است که حق، فراموش نشود و خون محمد، در هیاهوی روزگار گم نشود.

محمد رفت، درست چند ساعت پیش از آنکه دخترش «مهدیه» به دنیا بیاید و در نهایت محمد پدری شد که نامش پیش از آغوشش، سهم فرزندش شد. سهمی سنگین، اما پر از افتخار.

در روزهای ناآرام دی‌ماه، نیروهای پلیس با کمترین تجهیزات، مقابل خشونتی ایستادند که حد و مرز نمی‌شناخت. چند نفر از مأموران یگان ویژه در همان روزها به شهادت رسیدند؛ مردانی که بودنشان، مانع فروپاشی امنیت شد.

فرمانده یگان‌های ویژه فراجا بعدها گفت که شهدای این یگان، هدف شدیدترین برخوردها قرار گرفتند. اما آنچه در روایت خانواده‌ها پررنگ است، نه نوع رفتن، بلکه چرایی ایستادن است؛ ایستادنی آگاهانه.

محمد همتی رفت، اما روایتش ماند؛ روایت جوانی که با دست خالی ایستاد، تا مردم با خیال آسوده زندگی کنند. پدری که دخترش او را ندید، اما تمام عمر، به نام او افتخار خواهد کرد...

کد خبر 950521

برچسب‌ها