امان از خویش را بی‌خانه دیدن!

گاهی یک رباعی کوتاه می‌تواند از ده‌ها یادداشت سیاسی و تحلیل تاریخی رساتر باشد؛ چهار سطری که نه فقط شرح حال یک شاعر معترض در عصر مشروطه، بلکه روایت یک بیماری مزمن تاریخی است: باختن «ذهن» پیش از باختن «زمین».

به گزارش خبرگزاری ایمنا، در روزگاری که استعمار بیش از آن‌که با لشکر و توپ و تفنگ شناخته شود، با روایت و ذهن و «تصویرسازی از خود» عمل می‌کند، بازخوانی یک رباعی کوتاه از میرزاده عشقی می‌تواند بهانه‌ای برای یک تأمل جدی درباره خودباختگی فرهنگی و نسبت آن با سلطه سیاسی باشد؛ رباعی‌ای که با وجود کوتاهی، تصویری بلند از یک بیماری تاریخی ارائه می‌دهد:

«امان از خویش را بی‌خانه دیدن

خود اندر خانۀ بیگانه دیدن

سپس بیگانۀ بی‌خانمان را

به جای خویش، صاحب‌خانه دیدن!»

میرزاده عشقی از چهره‌های شاخص شعر و سیاست در عصر مشروطه بود؛ شاعری جوان، پرشور و معترض که هم در عرصه ادبیات پیشگام تحول‌خواهی بود و هم در میدان سیاست، زبان تند و بی‌پروایی داشت. او سرانجام در دوره رضاشاه شاعرکش و در حوالی مسجد سپهسالار تهران (مدرسه مطهری امروز) ترور شد؛ پایانی خونین برای شاعری که بسیاری مرگش را نتیجه صراحت و انتقادهایش از ساختار قدرت می‌دانند.

اگرچه عشقی بیشتر با اشعار سیاسی و نمایشنامه‌های انتقادی‌اش شناخته می‌شود، اما این رباعی کمتر دیده‌شده، لایه‌ای عمیق‌تر از فهم اجتماعی او را آشکار می‌کند؛ فهمی که معطوف به سازوکار پیچیده استعمار است.

استعمارِ ذهن؛ مقدمه استعمارِ زمین

در سطر نخست، شاعر از انسانی سخن می‌گوید که «وطن دارد» اما در آن احساس تعلق نمی‌کند؛ نوعی خودبیگانگی که ریشه در سستی هویت و گسست عاطفی با سرزمین دارد. این وضعیت، تنها یک حس فردی نیست؛ آغاز یک بحران اجتماعی است.

در سطر دوم، این خودبیگانگی به مرحله‌ای حادتر می‌رسد: «خود اندر خانۀ بیگانه دیدن». یعنی نه‌تنها با وطن احساس یگانگی نیست، بلکه ذهن، آرزو و افق آینده به سوی «دیگری» کوچ می‌کند. بیگانه، به رؤیا بدل می‌شود و وطن، به واقعیتی بی‌جاذبه. این همان نقطه‌ای است که استعمار از آن بهره می‌برد؛ پیش از آن‌که منابع را تصاحب کند، ذهن‌ها را فتح می‌کند.

عشقی در بیت پایانی، نتیجه منطقی این روند را ترسیم می‌کند: وقتی صاحب‌خانه خود را بی‌خانه دید و خانه بیگانه را آرزو کرد، طبیعی است که «بیگانۀ بی‌خانمان» در خانه او جا خوش کند و حتی صاحب‌خانه شود. این، تصویری شاعرانه از جابه‌جایی قدرت در نتیجه فروپاشی اعتمادبه‌نفس ملی است.

در دوره‌ای که استعمار بیشتر با قراردادهای پنهان، نفوذ فرهنگی و بازی‌های سیاسی عمل می‌کرد، درک این‌که «باختن ذهن» مقدمه «باختن زمین» است، نشانه نوعی نبوغ سیاسی و اجتماعی بود. عشقی، با همه تندی‌ها و خطاهای احتمالی‌اش، این سازوکار را به‌خوبی فهمیده بود.

این فهم، محدود به عصر مشروطه نیست. امروز نیز در جهانی که رسانه، شبکه‌های اجتماعی و صنعت سرگرمی نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌دهی به ذائقه و رؤیا دارند، استعمار بیش از هر زمان دیگری «ذهن‌محور» شده است. کشوری که شهروندانش آینده را فقط بیرون از مرزهای خود متصور باشند، پیش از هر تحریمی، دچار یک تحریم درونی شده است.

خودباختگی فرهنگی؛ چالش امروز

رباعی عشقی را می‌توان نقدی بر پدیده‌ای دانست که در ادبیات معاصر از آن با عنوان «غرب‌زدگی» یا «خودکم‌بینی تاریخی» یاد می‌شود؛ حالتی که در آن بخشی از جامعه، پیشرفت را مساوی با تقلید کامل از دیگری می‌بیند و هر آنچه بومی است را فروتر می‌پندارد.

بی‌تردید نقد وضع موجود و مطالبه اصلاح، حق طبیعی هر جامعه‌ای است؛ اما فاصله‌ای جدی میان «اصلاح‌طلبی ملی» و «دل‌بستن به بیگانه برای نجات» وجود دارد. رباعی عشقی دقیقاً در همین مرز حرکت می‌کند: هشدار درباره لحظه‌ای که اعتراض به وضعیت، به انکار هویت و امید بستن به بیرون تبدیل شود.

از مشروطه تا امروز؛ هشدار همچنان پابرجاست

در عصر عشقی، استعمار غالباً با قراردادهای نابرابر و نفوذ پنهان فرهنگی عمل می‌کرد. امروز اما ابزارها پیچیده‌تر شده‌اند؛ رسانه، شبکه‌های اجتماعی و جنگ روایت‌ها، میدان اصلی درگیری‌اند. کشوری که شهروندانش آینده را فقط در جغرافیای بیرون از مرزها جست‌وجو کنند، پیش از هر فشار خارجی، درگیر یک خلأ درونی شده است.
نمونه‌های معاصر این وضعیت را می‌توان در برخی تجربه‌های امروز جهان دید؛ از جمله در ونزوئلا که، بخشی از اپوزیسیون با استقبال از فشارهای خارجی و حتی حمایت از پروژه‌های براندازانه، به تشدید بحران داخلی دامن زد و بستر را برای غارت منابع نفتی عظیم این کشور توسط ایالات متحده فراهم کرد.
در مورد ایران نیز وقیحانه صداهایی از جانب چهره‌های سلطنت‌طلب شنیده میشود که به‌صراحت از دولت‌های خارجی همچون ایالات متحده آمریکا و حتی اسرائیل درخواست حمله نظامی مستقیم به ایران را مطرح میکنند؛ گویی بمب و موشک قرار است نسخه آزادی باشد. این دیگر تنها «کنش سیاسی» نیست؛ عبور از مرز اختلاف‌نظر و ایستادن در نقطه‌ای است که امنیت و جان میلیون‌ها ایرانی را ابزار یک خیال خام می‌کند.
حضور میریام ادلسون در کنار رضا پهلوی، چهره نزدیک به ترامپ و طرفدار «حمله اتمی به خاک ایران»

وقتی جریانی برای رسیدن به قدرت، چشم به آسمانِ بمب‌افکن‌های بیگانه می‌دوزد و تحریم و حمله را «فرصت تاریخی» می‌نامد، دقیقاً همان صحنه‌ای را بازسازی می‌کند که عشقی هشدار داده بود: صاحب‌خانه‌ای که چنان از خانه خود بیزار شده که کلید را دو دستی تقدیم بیگانه می‌کند. این نگاه، نه نشانه شجاعت سیاسی، که اوج خودباختگی و گسست از مفهوم وطن است؛ جایی که «قدرت گرفتن» بر «وطن» ترجیح داده می‌شود.

رباعی‌ای کوتاه، پرسشی بلند

شعر سیاسی زمانی زنده می‌ماند که از زمانه خود فراتر رود. رباعی میرزاده عشقی، بیش از یک اعتراض مقطعی، هشداری ماندگار است: سقوط، پیش از آن‌که در میدان نبرد رخ دهد، در ذهن‌ها آغاز می‌شود.
وقتی «خویش» بی‌خانه شود و «بیگانه» رؤیای خانه گردد، جابه‌جایی نقش‌ها دور از انتظار نیست. شاید بازخوانی این چهار سطر، بیش از هر چیز دعوتی باشد به درک یک بیماری مزمن در طول سال‌ها که همواره گروهی بی‌وطن به آن مبتلا بوده‌اند. بیماری با تصور پوچ تحقق آزادی و پیشرفت از گذر کمک خارجی! غافل از اینکه هر عقل سلیم گواه است اصلاح و پیشرفت، اگر قرار است پایدار باشد، باید از درون خانه آغاز شود، نه از سایه بمب‌های بیرونی و حماقت است اگر تصور شود بیگانه دلسوز این خاک است.
در آخر بازخوانی این بیت نقش بسته بر مزار عشقی نیز خالی از لطف نیست که: «خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم / خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟»

امان از خویش را بی‌خانه دیدن!

کد خبر 949945

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.