قولی که با خون امضا شد

بعضی وعده‌ها بین زمین و آسمان نوشته می‌شوند، شهید «محمد شیدایی» سال‌ها از رفتنش گفت، چنان‌که گویی پایان راه را دیده است؛ هجدهم دی آن وعده محقق شد و ۱۲ روز بعد ماهی در خانه‌اش تابید، دختری که میراث‌دار نام پدری شد که آگاهانه به سوی آسمان پر کشید.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از کرمانشاه، بعضی جمله‌ها شوخی نیستند، تقدیرند؛ «من شهید می‌شوم.» این را نه یک‌بار نه از سر هیجان که بارها و با آرامشی عجیب می‌گفت، آن‌قدر مطمئن که گویی از آینده‌ای سخن می‌گوید که دیده است.

این روایت زندگی شهید «محمد شیدایی» است، پاسدار مدافع امنیتی که پایان راه را می‌دانست و دختری که ۱۲ روز پس از پرکشیدن پدر، چشم به جهان گشود؛ دختری به نام «مها»، ماه خانه‌ای که داغ و افتخار را هم‌زمان در آغوش دارد.

مسیر آشنایی‌شان ساده بود؛ از مسیر خویشاوندی اما سادگیِ آغاز، مانع عمیق شدنِ دل‌ها نشد، سال ۱۴۰۱، زندگی مشترک‌شان شروع شد، زندگی که از همان ابتدا بوی مسئولیت می‌داد، محمد مرد تعارف با وظیفه نبود، پاسداری برایش لباس کار نبود؛ عهد بود، کمتر مرخصی می‌گرفت. می‌گفت: «اگر بی‌دلیل مرخصی بگیرم، حقوقم حلال نیست.» اما این صلابت، چهره‌ای دیگر هم داشت، لبخندی گرم، شوخی‌های به‌موقع و دلی که با بچه‌ها نرم می‌شد.

هرجا می‌رفتند، کودکان بی‌اختیار سمتش می‌آمدند، انگار در نگاهش امنیتی بود که کودک‌ها زودتر از بزرگ‌ترها می‌فهمیدند، با بزرگ‌ترها با احترام، با همسرش با مهربانی و با مسئولیتش با غیرت رفتار می‌کرد؛ ترکیبی از اقتدار و لطافت.

قولی که با خون امضا شد

مردی که پایان راه را می‌دانست

از همان ماه‌های اول ازدواج، زمانی که برای مأموریت آماده می‌شد، جمله‌ای را آرام تکرار می‌کرد: «من شهید می‌شوم.» همسرش می‌گوید: «می‌گفتم برای عاقبت‌به‌خیری دعا می‌کنم، نه شهادت. اما او با یقین عجیبی از رفتنش حرف می‌زد.» حتی عکسی داشت که روی ریل قطار گرفته بود، با لبخند گفته بود: «این عکس، عکس شهادت من است.» آن روزها این حرف‌ها شبیه یک آرزو بود؛ امروز، شبیه یک پیش‌گویی.

بعد از شهادتش، وقتی عکس‌هایش روی بنرها نشست، وقتی نامش با عنوان «شهید» خوانده شد، همسرش فهمید محمد راه را انتخاب کرده بود، نه از سر حادثه که از سر ایمان.

هجدهم دی محمد مثل همیشه ساعت شش صبح از خانه رفت، شاید خداحافظی‌اش کمی طولانی‌تر بود، شاید نگاهش کمی عمیق‌تر اما هیچ‌کس نمی‌دانست این، آخرین رفتن است.

در جریان درگیری‌ها، وقتی یکی از دوستانش به شهادت می‌رسد، برای کمک جلو می‌رود، همان‌جا گلوله‌ای به گردنش اصابت می‌کند و وعده‌ای که سال‌ها گفته بود، به حقیقت می‌پیوندد.

آن شب، همسرش تنها در خانه بود. صدای تیراندازی آمد. دلش آشوب شد. تماس گرفت، دوست محمد گوشی را برداشت و گفت: «گوشی‌اش جا مانده.» دلِ زن، زودتر از زبان‌ها فهمید. ساعتی بعد پدرش آمد و گفت: وسایلش را جمع کند. کسی چیزی نمی‌گفت. اما سکوت، بلندتر از هر خبری فریاد می‌زد.

صبح روز بعد گفتند مجروح شده است و حالش خوب نیست و وقتی اجازه ندادند به بیمارستان برود، یقین کرد که محمد به آرزویش رسیده بود.

ماهی که پس از غروب پدر درآمد

۱۲ روز پس از شهادت پدر، خانه صدای گریه نوزادی را شنید، دختری به دنیا آمد که نامش را «مها» گذاشتند؛ به معنای ماه زیبا، او هرگز آغوش پدر را لمس نکرد، اما در خانه‌ای بزرگ می‌شود که نام پدر در آن جاری است؛ در قاب عکس‌ها در خاطره‌ها، در دعای مادر، مادر می‌گوید: «جای خالی پدر همیشه هست. دلتنگی هست. اما کنار این داغ، یک غرور بزرگ هم هست. دخترم روزی با افتخار خواهد گفت پدرم قهرمان بود.» و چه ترکیب عجیبی است؛ اشک و افتخار، داغ و عزت، فقدان و یقین.

شهادت، برای محمد پایان نبود؛ تحقق وعده‌ای بود که به آن باور داشت، او آگاهانه راهش را انتخاب کرد. با ایمان زندگی کرد، با ایمان جنگید و با ایمان رفت و حالا در خانه‌ای که صدای خنده «مها» پیچیده است، یاد پدری زنده است که پیش از رفتن، پایانش را دیده بود، برخی آدم‌ها کوتاه زندگی می‌کنند، اما عمیق و عمق، همیشه از طول مهم‌تر است، محمد شیدایی یکی از همان‌ها بود؛ مردی که شهادت را نه اتفاق که انتخاب کرد.

کد خبر 948259

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.