به گزارش خبرگزاری ایمنا، پارچهبافی از کهنترین هنر–صنعتهای ایران بهشمار میآید؛ هنری که همزمان پاسخگوی نیازهای مادی انسان و بازتابدهنده نظامهای فکری، اجتماعی و اقتصادی بوده است. شواهد باستانشناسی نشان میدهد که ایرانیان از هزارههای پیش از میلاد، به فنون ریسندگی و بافندگی دست یافته بودند. استفاده از الیاف طبیعی چون پشم، پنبه و ابریشم، نهتنها بیانگر شناخت دقیق از طبیعت، بلکه نشانهای از شکلگیری نظام تولید منظم در جوامع کهن ایران است.
در دوران هخامنشی، پارچهبافی جایگاهی فراتر از تولید خانگی یافت و به بخشی از ساختار اقتصادی و حکومتی بدل شد. اسناد تاریخی نشان میدهد که پارچه و منسوجات، هم در دربار و هم در میان مردم، نقشی اساسی داشتند و تولید آنها تحت نظمی مشخص انجام میگرفت. در همین دوره است که پارچه، به نشانهای از منزلت اجتماعی تبدیل میشود؛ نوع الیاف، رنگ و شیوه بافت، جایگاه فرد را در ساختار اجتماعی بازتاب میداد.

در دوره ساسانی، پارچهبافی ایرانی به اوج شکوه خود رسید. منسوجات ابریشمی ایران، بهویژه پارچههای نقشدار با مضامین اسطورهای و آیینی، در سراسر جهان آن روزگار شناخته شده بودند. پارچههای ساسانی نهتنها کالایی مصرفی، بلکه حامل پیامهای سیاسی و فرهنگی بودند و از طریق تجارت، هویت ایرانی را به سرزمینهای دور منتقل میکردند. این دوره را میتوان نقطهای دانست که پارچهبافی، بهطور جدی وارد مناسبات بینالمللی شد.
با ورود اسلام و شکلگیری تمدن اسلامی در ایران، پارچهبافی با مفاهیم جدیدی غنا یافت. خطوط کوفی، نقوش هندسی و پرهیز از تصویرگری مستقیم، زبان بصری منسوجات را تغییر داد. کارگاههای بافندگی در شهرهایی چون ری، نیشابور، یزد و اصفهان رونق گرفتند و پارچههای ایرانی، بخشی جداییناپذیر از اقتصاد شهری شدند. در این دوره، پارچهبافی پیوندی عمیق با زندگی روزمره مردم یافت؛ از پوشاک و پرده گرفته تا سجاده و پوششهای آیینی.
دوران صفویه را میتوان عصر طلایی پارچهبافی ایران دانست. با حمایت حکومت از هنرها، کارگاههای سلطنتی بافندگی شکل گرفت و پارچههایی چون زربفت، مخمل، ترمه و دارایی به اوج کیفیت و ظرافت رسیدند. در این زمان، پارچهبافی نهتنها هنری زیباشناسانه، بلکه یکی از پایههای اصلی اقتصاد کشور بود. صادرات پارچههای نفیس ایرانی به اروپا و آسیا، نقش مهمی در رونق اقتصادی و اعتبار بینالمللی ایران ایفا کرد. در همین دوره، تفاوت میان پارچههای درباری و مردمی، ساختار طبقاتی جامعه را بهوضوح بازتاب میداد.

پارچهبافی در بعد اجتماعی، همواره با نقش زنان گره خورده است. در بسیاری از مناطق ایران، زنان بافندگان اصلی و حافظان دانش سنتی این هنر بودهاند. بافندگی در خانهها، فضایی برای انتقال تجربه، روایت و هویت فراهم میکرد و پارچه، به بخشی از حافظه جمعی خانوادهها بدل میشد. این نقش اجتماعی، پارچهبافی را از یک فعالیت صرفاً اقتصادی فراتر برده و به کنشی فرهنگی تبدیل کرده است.
با ورود ایران به دوره مدرن و شکلگیری صنایع نساجی ماشینی، پارچهبافی سنتی بهتدریج با چالشهای جدی مواجه شد. تولید انبوه، سرعت بالا و کاهش هزینهها، جایگزین روشهای زمانبر سنتی شدند. این تحول، اگرچه دسترسی عمومی به پارچه را آسانتر کرد، اما موجب کاهش صرفه اقتصادی بافندگی سنتی و کمرنگ شدن جایگاه اجتماعی آن شد. بسیاری از کارگاههای سنتی تعطیل شدند و مهارتهای نسلبهنسل، در معرض فراموشی قرار گرفتند.
با این حال، پارچهبافی سنتی هرگز بهطور کامل از میان نرفت. در دهههای اخیر، با افزایش توجه به هویت بومی، پایداری محیطزیست و ارزش تولید دستساز، نگاهها بار دیگر به این هنر معطوف شده است. پارچههای دستباف، بهدلیل کیفیت بالا، اصالت و محدود بودن تولید، جایگاهی ویژه در بازارهای خاص و هنری یافتهاند. اگرچه از نظر اقتصادی، رقابت با تولید صنعتی برای آنها دشوار است، اما ارزش افزوده فرهنگی و هنری، امکان حضور در بازارهای هدفمند را فراهم کرده است.

امروز پارچهبافی در ایران در نقطهای حساس میان سنت و معاصریت ایستاده است. تداوم این هنر، نیازمند بازتعریف جایگاه آن در اقتصاد امروز، آموزش اصولی نسل جدید و ایجاد پیوندی هوشمندانه میان طراحی معاصر و فنون سنتی است. پارچهبافی، اگر بهدرستی دیده و حمایت شود، میتواند هم حافظ هویت فرهنگی باشد و هم بهعنوان یک هنر–صنعت پایدار، نقشی مؤثر در اقتصاد فرهنگی ایفا کند.
پارچهبافی در نهایت، هنری است که علاوه بر تن انسان، زندگی را هم میپوشاند. هر نخ، ردپایی از زمان است و هر بافت، سندی از زیستی که زیبایی را با کار، صبر و معنا درهم آمیخته است. این هنر، تاریخ لمسپذیر ایرانیان است؛ تاریخی که هنوز، آرام و پیوسته، در تار و پود جامعه تنیده میشود.



نظر شما