به گزارش خبرگزاری ایمنا، در بخشی از کتاب «ماه به روایت آه» نوشته ابوالفضل زرویی، از زبان فاطمه کلابیه (ام البنین) درباره حوالی تولد حضرت ابوالفضل (ع) آمده است:
«خدایا، چه مهربان است زینب. بی او در مدینه دور از مادر و خویشاوندانم چه می کردم؟ تحمل روزهای سخت آخر بارداری آن هم بیوجود مهربانی و امید آفرینی زینب… حتی تصورش را هم نمیتوانم بکنم. این روزها و ماهها زینب برای من هم دوست بوده است، هم خواهر، هم مادر و اگر شرم از ریحانه و دردانه رسول خدا مانع نبود میگفتم: هم دختر.
پرنیان وجود این فرشته نجابت، مهربانی و شکیبایی را از تار صفات مردانه علی و پود عفاف و عاطفه فاطمه بافتهاند.
بد عادت شدهام و نیک به وجود نازنین زینب عادت کردهام. از سویی شرمسار زحمت و دلسوزی اش بودم و از سویی دعا میکردم ایام بارداریام تا قیامت ادامه پیدا کند.
اما امروز با به دنیا آمدن کودکم آن آرزوی کودکانه، نافرجام ماند. تا دست به کمر بردم و از درد، لب گزیدم شانه، زینب زیر بازویم قرار گرفت. دردی غریب و سنگین که پیش از آن، هرگز تجربه نکرده بودم، در کمر و پهلویم میپیچید و چون پتک بر زانوانم فرود میآمد، اما پیش از آنکه زانو خم کنم، دردی دیگر چون برق در وجودم میدوید و مرا وا میداشت تا کمر صاف کنم و بر پنجه پا بایستم. گویا حق با زنان همسایه بود که با دیدن من در ایام بارداری می گفتند: «کلابیه کوه خواهد زایید!»
زینب با جملاتی امیدبخش و نوازشگر، مرا بر جامه خواب فرسوده ام نشاند و کوشید تا تکیه گاهی نرم برایم آماده کند.
تنها چیزهایی که از آن لحظه به بعد در خاطر دارم درد بیامان و ناله بود و حضور قابله و برخی زنان همسایه و چهره مهربان و جملات التیام بخش زینب که دانههای درشت عرق را از چهرهام پاک میکرد و نه همچون پروانه بلکه همچون فرشته رحمت بر سرم پر گشوده بود. درد میکشیدم و خوشا دردی که درمانش نگاه مهربان زینب باشد. آخرین چیزی که از آن لحظات در خاطر دارم، صدای خنده، کل کشیدن و هلهله زنان و آهنگ دلنشین کلام زینب بود که با قرائت آیات آغازین سوره مریم تولد فرزند پسری را به من بشارت می داد.
بوی خوش خاک، عطر سیب سرخ، زمزمهای نامفهوم ولی مهرآمیز و نجوای نرم اذان… چه سبکی رخوتناکی… بی شک درد جانکاه زایمان را تاب نیاورده و مرده بودم. بوی خاک مرطوب، عطر نفس فرشتگان و نجوای ملکی که کلمات شهادت را آرام و شمرده در گوشم زمزمه و تلقین میکرد و صدای همیشه مهربان زینب که به شیرینی، زیبایی چهره و قامت کشیده برادر نورسیده را میستود و خدای بزرگ را به خاطر سلامت مادر و فرزند شکر میگفت.
آه، پس من نمرده بودم. پلکهای سنگینم را به سختی از هم گشودم و چشمانم ابتدا به سیمای معصوم و لبخند پر مهر زینب روشن شد که با اشک شوق و سپاس، گاه به من و گاه به سمت دیگر بستر مینگریست. سر که چرخاندم در سوی دیگرم سرور و مولایم، همسرم علی را دیدم که با دامانی مرطوب و خاک آلود از آبیاری نخلستان، کودکمان را تنگ در آغوش گرفته بود و در گوشش به آرامی اذان را زمزمه میکرد.
به همسرم سلام گفتم و کوشیدم تا با تکیه بر آرنج برخیزم. دست پر مهر علی و زینب، از دو سو، شانه های خسته ام را یاری داد تا بنشینم. نوزاد روی دستانم قرار گرفت.... و خدایا! چقدر این طفل، زیباست. صورتی چون قرص ماه با قامت و انگشتانی کشیده و مهمتر از هر چیز سلامت و شاداب. خدایا سپاس خدایا هزار بار سپاس.
ساعتی است که برادرانم حسن و حسین برای دیدن مادر و کودک، بر در ایستاده اند. آیا اجازه میدهید که.....
نگاه شرمسار و مشتاق من و لبخند علی، سؤال نیمه تمام زینب را پاسخ داد و لحظاتی بعد خانه کوچکم به یمن قدوم فرزندان پیامبر معطر و گلباران شد. عطر سلام، عطر تبریک و عطر لبخندشان تا قیامت مشام جانم را معطر خواهد داشت.
طی این سالها، هرگز این خانواده را تا بدین حد شادمان و مسرور ندیده بودم. پسرکم دست به دست میچرخید و هر حرکت کوچکش بهانه ای برای خنده و تشویق و تحسین جمع، فراهم می آورد.
همسرم علی امروز چهل و هشت ساله است و حسن حسین و زینب هر کدام با یک سال فاصله به ترتیب بیست و سه بیست و دو و بیست و یک سالهاند.
خوشا به حال فاطمه و فرزندانش، مردم سال میلاد و چه بسا روز تولد آنان را به خاطر میسپارند ولی طفل من، افسوس چه کسی جز من روز و سال ولادت او را به خاطر خواهد سپرد؟ از آن روز که پا به این خانه گذاشتم، خود را نه بانو، که خدمتگزار و کنیز این خانواده شمردم و اینک این طفل که باید به او بیاموزم که اگرچه همچون حسن و حسین، فرزند علی است، ولی فرزند فاطمه دختر پیامبر نیست. آه اینان سرور جوانان بهشت و نور چشمان پیامبرند.
چه جای حسرت و رشک بر پاره تن رسول خدا. سزاوار من آن است که بر خوله، همسر علی و مادر محمد حنیفه رشک برم چرا که می گویند پیامبر قبل از وفات، به سرورم علی، ولادت فرزندی با نام و کنیه خود را مژده داده است: ابوالقاسم محمد فرزند علی و خوله حنفیه.
_هرگز روز ولادت برادر زیبا و رشیدمان را از خاطر نخواهیم برد. میدانید چرا؟
نگاه پرسشگر اهل خانه به سمت زینب چرخید و من که بیش از هر کس تشنه پاسخ این سؤال بودم، ملتمس و بیتاب و مشتاق به زینب چشم دوختم و گوش سپردم.
_چون امروز چهارم شعبان، یک روز پس از روز میلاد برادرم حسین است. از ولادت برادرم حسن هم فقط همین قدر میدانیم که وسط میهمانی به دنیا آمده است.»



نظر شما