۲۴ دی ۱۴۰۴ - ۰۸:۰۱
آخرین ماموریت «هادی صادق»

صادق امروز شهید شد، اما داستان او، داستان همه مدافعان امنیتی است که هر روز به خط مقدم می‌روند؛ داستان مردانی که خانواده‌هایشان را ترک می‌کنند تا خانواده‌های دیگر در امنیت باشند.

به گزارش خبرگزاری ایمنا از البرز، هادی آن روز صبح، نیم ساعت بیشتر با فرزندانش بازی نکرد؛ دختر هشت ساله‌اش «سارا» از او قول گرفت که برای جمعه به پارک بروند؛ فرزند دیگر نیز که شش سال بیشتر نداشت چسبیده بود به پاهای پدر و می‌گفت: «بابا نرو

صادق خم شد، هر دو را بوسید و گفت: «دعا کنین بابا زود برگرده»؛ این آخرین بوسه بود.

ساعت ۱۵:۰۰: خداحافظی با زندگی عادی

وقتی صادق یونیفرم خود را پوشید، همسرش «فاطمه» نگاهی طولانی به او انداخت، می‌دانست امروز روز خطرناکی است و اخبار از درگیری‌های احتمالی حکایت داشت.

صادق لبخندی زد و گفت: «نگران نباش، کارمونه». در را که بست، همسرش پشت در ایستاد و زیر لب زمزمه کرد «خداحافظ عزیزم»

ساعت ۱۹:۰۰: ایستادن در خط آتش

فلکه دوم فردیس، هوایی متفاوت داشت؛ ۴۰ مرد در یونیفرم سبز و صف بسته بودند؛ هادی صادق کنار دوست قدیمی‌اش ایستاده بود که همرزم قدیمی پرسید «حالِت چطوره؟» هادی جواب داد «همون که باید باشه. من این جام که مردم در امنیت باشن.»

ساعت ۱۹:۳۰، نخستین گروه آشوبگران رسیدند، ابتدا فریاد بود و سپس سنگ. هادی صادق جلو ایستاد و فریاد زد «برگردید خانم‌ها، خطرناکه!» اما کسی گوش نمی‌داد.

ساعت ۲۰:۳۰: محاصره

جمعیت انبوه شد، هزار نفر؟ دو هزار؟ کسی نمی‌دانست و تنها می‌دانستند که محاصره شده‌اند؛ آشوبگران مسلح خود را پشت زنان و کودکان پنهان کرده بودند و فرمانده فریاد زد «متفرق شوید.»

مردان هم‌رزم با لباس‌های یکدست و طبق برنامه از پیش تعیین شده، هریک به قسمتی منتقل شدند.

انتخاب سرنوشت‌ساز

هادی صادق برای حرکت دادن ماشین پلیس داوطلب شد، دوست قدیمی هم دل از رفیق نکند و همراهش شد تا در شرایط بحرانی بتواند کمک حال فرمانده باشد.

خودروی عملیاتی نتوانست ۲۰۰ متر هم حرکت کند، ناگهان گروهی راه را بستند؛ چهره‌های تحریف شده از خشم و چاقوهایی براق در دست؛ صادق تلاش کرد برگردد، اما دیر بود.

شیشه شکست و دست‌هایی با چاقو وارد شد؛ صادق فریاد زد «مواظب باش!». اما خودش هدف قرار گرفت. اولین ضربه به شانه چپش خورد و دومین به گردنش، ضربات چاقو یکی یکی بر بدن غرق خون او فرود می‌آمد و هر ضربه آه از نهاد شهید بلند می‌کرد.

او تلاش می‌کرد تا اجازه ندهد رفیقش آسیب ببیند، اما شرایط او هم بهتر از هادی نبود، آشوبگران داعش‌صفت زمانی که دیدند هر دو نیمه جان مانده‌اند و توانی برای دفاع ندارند آن‌ها را رها کردند.

در سکوت پس از حمله، تنها صدای نفس‌های سنگین صادق به گوش می‌رسید، به رفیقش گفت «زنده‌ای؟» و او با صدای نیمه جانی پاسخ داد، صدای شعارهای خط‌شکن به گوش می‌رسید.

قدم‌هایی نزدیک شدند و درِ خودرو باز شد، مردی با کلاه و ماسک سیاه آمد و صادق چشم‌هایش را باز کرد. مرد اسلحه را گرفت و بدون حرفی دو شلیک کرد؛ هادی صادق آخرین بار نفس کشید.

رفیق شهید صادق نزدیک شد و با صدای خفه و پرخشم گفت: «برو برای بقیه تعریف کن!»

دوست هادی صادق با زخم‌های باز و دلی شکسته، خود را به کلانتری رساند؛ وقتی مجید او را دید، فریاد زد «صادق کو؟.» صدای گریه بالا گرفت، بالاخره گفت «کشتنش… با گلوله کشتنش…».

وقتی خبر به فاطمه رسید، جیغی کشید که محله را به لرزه انداخت؛ دخترانش گریه می‌کردند و می‌پرسیدند «بابا کجاست؟.» همسایه‌ها جمع شده بودند و یکی از زنان محله به خبرنگار ایمنا می‌گوید: «آقا صادق پسر خوبی بود. همیشه به همه کمک می‌کرد، چرا باید این‌جوری کشته بشه؟.»

پیکر شهید صادق بر دوش مردم فردیس تشییع شد و فاطمه با چشمانی قرمز اما با وقار، کنار تابوت راه می‌رفت؛ مجید، دوست قدیمی صادق فریاد می‌زد «صادق! انتقامت رو می‌گیریم!»

سارا و علی، دست در دست مادر به تابوت نگاه می‌کردند که دختر رسید «مامان، بابا کی برمی‌گرده؟.» فاطمه اشک‌هایش را پاک کرد و گفت «بابات رفته پیش خدا، از اونجا مراقب ماست».

پایان یک زندگی، آغاز یک اسطوره

صادق امروز شهید شد، اما داستان او داستان همه مدافعان امنیتی است که هر روز به خط مقدم می‌روند؛ داستان مَردانی که خانواده‌هایشان را ترک می‌کنند تا خانواده‌های دیگر در امنیت باشند.

جمله «برو برای بقیه تعریف کن»، امروز نه یک تهدید، که یک پیام شده است پیام شجاعت، پیام فداکاری، پیام مردانی که تا آخرین نفس ایستادند.

صادق رفت، اما هزاران صادق دیگر در نیروی انتظامی باقی مانده‌اند. و آن‌ها هرگز فراموش نخواهند کرد که در فلکه دوم فردیس چه گذشت، آن‌ها هرگز فراموش نخواهند کرد که چگونه همکارشان، در مقابل چشمانشان به شهادت رسید.

و شاید این، بزرگترین انتقام باشد، اینکه داستان صادق، بارها و بارها تعریف شود تا همه بدانند قیمت امنیت، گاهی خون پاک مردانی است که تنها گناهشان، دفاع از وطن بود.

کد خبر 940333

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.