به گزارش خبرگزاری ایمنا، اسماعیل پسر بیستوشش سالهای بود از یکی از محلات قدیمی اصفهان؛ نه از آن پسرهایی که تنها در کوچه و خیابان گشت میزنند، نه از آنهایی که تنها به فکر دنیای خودشان هستند؛ اسماعیل یک پایش در دانشگاه بود، یک پایش در خانه و پای دیگرش در مسجد. اسماعیل از بچههای مسجد نورباران بود؛ اسماعیل مرد بود، شیر مرد.
اسماعیل، اسماعیل شد؛ ذبح شد، ذبحش کردند، ناجوانمردانه، وحشیانه. اسماعیل، هیچ سلاحی نداشت، حتی سپر هم نداشت، نامردها از پشت زدند، از پشتِ سر، اسماعیل را شهید کردند.
اسماعیل تازه عروس به خانه برده بود، آن هم چه عروسی، دختر شهید. حالا دختر شهید، همسر شهید هم شد؛ همسر شهید اسماعیل حلاجی.
آن شب در خیابان بود. برای چه؟ برای مردم، برای کشور، برای برقراری امنیت از دست رفته؛ در خیابان اما جنگ بود آن شب، جنگ تن به تن، جنگ نابرابر.
چه کسی جرئت میکند با دست خالی میان یک مشت جانی تا دندان مسلح برود؟ اسماعیل و دوستانش رفتند؛ با دست خالی، حتی بدون یک سپر، بدون یک کلاه نظامی.
خبر شهادت اسماعیل حلاجی را از بچههای مسجد نورباران را شنیدم؛ مسجد نورباران و بچههایش را میشناسم؛ برای گفتوگو با احمد رجبی دوست و همراه شهید در مسجد نورباران قرار میگذاریم. دو روز از شهادت اسماعیل حلاجی گذشته است و هنوز خاکسپاری نشده است.
ببینید: با اسماعیل دلها قرص بود
به چهار راه نورباران میرسم، مسجد نورباران، صبح است، آرامش برقرار است، مغازهها بازند و سر و صدایی نمیآید. رجبی پشت تلفن به من گفته بود که آشوبگران به مسجد حمله کردهاند و در پایگاه بسیج آنجا را آتش زدند؛ حتی درب پایگاه بسیج مسجد نورباران هم تعمیر شده و اکنون سالم است.
در حیاط مسجد حجله بزرگی از شهید اسماعیل حلاجی برپا کردهاند؛ احمد رجبی میآید، جلوی حجله شهید مینشینیم برای گفتوگو؛ بغض گلوی احمد را گرفته است و با صدای آرام صحبت میکند. نمیدانم، شاید نمیخواهد اشکهایش سرازیر شود؛ سیزده سال رفاقت چیز کمی نیست؛ حرف از یک عمر است. پیش از اینکه شروع کند میگوید خیلی از این جزئیاتی که میخواهم بگویم را حتی دلمان نیامده برای همسر جوانش تعریف کنیم.

احمد از رفاقتشان میگوید، رفاقتی چندین ساله که حتی پس از تشکیل خانواده نیز از بین نرفته است. از خود اسماعیل میگوید، از سن و سال کمش که متولد ۱۳۷۸ بوده و ۱۳ سال پیش وارد مجموعه نورباران شده است.
احمد اول سرگروه و اسماعیل زیر گروهش بوده است، اما بعد میشوند رفیق و همراه یکدیگر، تا همین پریشب هم باهم بودند، کنار هم، اسماعیل کنار احمد تیر میخورد.
بچههای مسجد پشت سر عدهای از نیروهای نظامی از مسجد نورباران با دست خالی به سمت چهارراه هشت بهشت میرفتند که آشوبهای چهارراه هشت بهشت را آرام کنند. روبهروی بیمارستان صدوقی صدای رگبار میشنوند، همهشان به پشت میخوابند روی زمین. بعد که شلیک تمام میشود، بلند میشوند، احمد میبیند نفر کناریاش بلند نشد، متوجه میشود سرش از پشت تیر خورده، برش میگرداند، اسماعیل است، خون از سرش سرازیر شده و چشمانش نیمه باز است. احمد شوکه میشود و رفیقش را با صدای بلند صدا میزند، اما فایدهای ندارد، بقیه میآیند، اسماعیل را به بیمارستان میرسانند، اما دیر شده است، جوان مردم در بیمارستان جان میدهد.
احمد میگوید خودش بهترین دوستش را از دست داده و مسجد نورباران بهترین نیرویش را بعد ادامه میدهد: در مجموعه اگر میخواستیم برنامهای برگزار کنیم، با حضور اسماعیل خیالمان راحت بود، میدانستیم همه چیز به بهترین شکل و روی روال پیش میرود؛ اما اگر اسماعیل نبود، همه نگران بودند که آیا برنامه آن طور که میخواهیم پیش میرود یا نه؟
او درباره تواضع اسماعیل میگوید، از تواضعی که او را خدایی کرد و لایق شهادت: اسماعیل خیلی انسان مخلصی بود، کارهایی که کسی زیربارش نمیرفت را اسماعیل قبول میکرد یا منتظر نمیماند کسی کاری به او بسپارد، هر کار روی زمین ماندهای میدید را انجام میداد؛ همین درِ پایگاه بسیج که شب اول اغتشاشگران به آتش کشیدند را اسماعیل تعمیر کرد؛ صبح که به مسجد آمد، بدون اینکه کسی چیزی به او بگوید، رفت سمباده و رنگ خرید و خودش ایستاد در را مثل روز اولش کرد.

احمد میگوید که اسماعیل از نظر اخلاص، شخصیت ویژهای داشت و کار را برای خدا انجام میداد و از قول پدر اسماعیل تعریف میکند: «در روستا اگر کسی کار کشاورزی داشت، اسماعیل بدون چشمداشت کمکش میکرد.»
رفیق اسماعیل از روحیه مقاوم او میگوید: جاهایی که ما کم میآوردیم او ادامه میداد. اسماعیل یک آدم خستگیناپذیر بود. وقتی میخواست کاری را انجام دهد یکتنه و بدون وقفه آن را اجرا میکرد تا تمام شود. نهتنها کارهای خاص و منحصربهفرد، اسماعیل در همه کارها همینطور بود. دل ما قرص بود که او را در مجموعه داریم. او قوت قلب ما بود.
بعد از شخصیت جامع رفیق میگوید و از اینکه بیکار نمینشسته: در روستا کسبوکاری در حیطه گلابگیری راهاندازی کرده بود و از همان طریق ارتزاق میکرد. از طرفی در یک شرکت دانشبنیان فعالیت میکرد و تولیدات صنعتی انجام میداد، از اتفاق به مراتب خوبی هم رسیده بود. هفته گذشته هم از پایاننامه ارشدش دفاع کرد و قبول شد.
احمد از زبان همسر اسماعیل میگوید: آن شب بسیار از او خواهش کرده که نرود اما اسماعیل گفته: «بقیه کسانی که میآیند هم زن و بچه دارند!» همسرش میگوید: «به او گفتم خیلی نگرانم» و او گفت قرآن بخوان.
دوست اسماعیل میگوید: همسر اسماعیل، خودش فرزند شهید بود. پدر خانمش ۱۹ دی ۱۳ سال پیش شهید شده بود و حالا خود اسماعیل در ۱۹ دی شهید شد؛ همسرش با وجود اینکه خیلی احساس دلتنگی و غم میکند؛ اما محکم و استوار است.
اسماعیل حلاجی روز گذشته بر دستان مردم قدرشناس اصفهان و در میان سیل جمعیت داغداری که انتها نداشت تا خانه ابدیاش در گلستان شهدای اصفهان تشییع شد. او تنها یکی از جوانان مدافع امنیتی بود که این چند روز آشوب و ترور از ایران گرفت، مردم هم برایش سنگ تمام گذاشتند. بدون شک تا این خاک جوانانی همچون اسماعیل و مردمی شریف و قدرشناس دارد، دست طمع دشمنان به این خاک نخواهد رسید.





نظر شما