به گزارش خبرگزاری ایمنا، بعضی گفتوگوها فقط برای شنیده شدن نیستند، باید آنها را با تمام وجود لمس کرد؛ باید برای لمسشان لحظه لحظه مکث کرد. باید آرام آرام روایت را حس کنی تا جملهها تک تک تهنشین شوند.
روایتهایی که نیاز به تحلیل ندارند و از دل تجربه و زیستن برمیآیند؛ تجربه زیستن کنار مردانی که مردانگی را بیشتر از آنکه از سخنانشان دریابی از عملشان مییابی؛ روایت مردان و قهرمانانی که تمام وجودشان را پای ارزشهایشان گذاشتند، مردانی که مردانگیشان محدود به میدان نبرد و جنگ نبود؛ آنها همواره در همه صحنههای زندگی شأن مردی و مردانگی را تعریف کردند.
این بار در تلاقی روز مرد، روز پدر و شهادت حاج قاسم سلیمانی به سراغ فرزند ارشد شهید محمدرضا زاهدی رفتیم؛ شهیدی که رفیق گرمابه و گلستان حاج قاسم بود، از آن جنس رفاقتهایی که همیشه حرف ناگفته بسیار دارد.
محمدمهدی زاهدی از پدرش میگوید، از حاج قاسم، از شروع رفاقتشان، از روزهای مبارزهشان، از دلاوریها، از دلهای بزرگشان در جنگ و دلهای کوچکشان برای مردم.
فرزند خلف روایت میکند روز شهادت حاج قاسم را، جنس شهادتش را و هر آنچه در آن روز بر رفیق شفیقش رضا زاهدی گذشته، روایت میکند دلتنگی پدرش را برای رسیدن به رفیق شهیدش حاج قاسم سلیمانی.

ایمنا: با توجه به رابطه نزدیکی که پدر شما با شهید حاج قاسم سلیمانی داشتند، از زبان پدرتان چه خاطرات و نکاتی درباره ایشان شنیدهاید؛ هم از نظر اخلاق و شخصیت فردی و هم از نظر فرماندهی و مسئولیت نظامی؟
زاهدی: بله، همانطور که اشاره کردید، پدرم ارتباط نزدیکی با شهید حاج قاسم سلیمانی داشتند. از همان سالهای جنگ این ارتباط شکل گرفته بود و حتی میتوان گفت جزو اولین فرماندهانی بودند که حاج قاسم، پدرم را برای مسئولیت در سوریه و لبنان انتخاب کردند و بهکار گرفتند.
اگر بخواهم بهصورت کلی عرض کنم، ما از چهره شهید سلیمانی شاید در ۷ یا ۸ سال پایانی عمرشان تصویر رسانهایتری داشتیم و شناخت عمومی نسبت به ایشان بیشتر شد؛ در حالی که پیش از دهه ۹۰، بسیاری از مردم شناخت دقیقی از ایشان نداشتند و عمدتاً پاسداران یا افرادی که با ایشان همکاری مستقیم داشتند، ایشان را میشناختند.
یکی از ویژگیهای بسیار شاخص شهید سلیمانی، جذبه فرماندهی و چهره کاریزماتیک ایشان بود. واقعاً این ابهت در چهره و رفتار ایشان کاملاً مشهود بود؛ حتی در عکسهایی که از ایشان منتشر شده، این صلابت و ابهت دیده میشود. این یک وجه مهم از شخصیت ایشان بود.
ایمنا: این ابهت و صلابت در رفتار و تصمیمگیریهای حاج قاسم چطور خودش را نشان میداد؟
زاهدی: دقیقاً مصداق همان تعبیری است که قرآن میفرماید: «أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُم». من واقعاً به عنوان کسی که ایشان را در موقعیتهای مختلف دیده بودم، شهادت میدهم که در برابر دشمن، بسیار محکم، جدی و باصلابت میایستاد. شهید سلیمانی در کار، در بیتالمال و در مسائل شرعی بسیار دقیق و سختگیر بود؛ کاملاً جدی و قاطع. اما از سوی دیگر، وجه دوم شخصیت ایشان، مهربانی و لطافت روحیشان بود؛ روی دیگر همان سکه.
ایمنا: از آن طرف، خیلیها از مهربانی و تواضع حاج قاسم هم صحبت میکنند. شما این وجه از شخصیت ایشان را چطور دیدید؟
زاهدی: شاید فقط بخش کوچکی از این روحیه در برخی تصاویر تلویزیونی دیده شده باشد؛ مثلاً لحظاتی که ایشان میخندد. اما ما ایشان را بسیار خندان میدیدیم، با قلبی لطیف و روحیهای مهربان، بهویژه در جمع دوستان.
شوخی میکردند، میخندیدند و فضای صمیمی ایجاد میکردند. رابطهشان با پدرم هم بسیار صمیمی بود؛ رابطهای که از زمان جنگ شکل گرفته بود.
حتی بعدها از مسئول دفتر ایشان شنیدم که گاهی هماهنگ کردن ملاقات با حاج قاسم بسیار سخت میشد، چون برنامههایشان فوقالعاده فشرده و سنگین بود. دائم در مأموریت بودند و وقت بسیار محدودی داشتند؛ و اگر هم جلسهای هماهنگ میشد نهایتاً نیم ساعت به طول میانجامید، با این وجود همین فردی که این خاطره را برای من تعریف کرد، میگفت من جزو تیم حاج قاسم بودم و شناختی نسبت به حاج علی زاهدی نداشتم اما میدیدم که وقتی ایشان میآید، جلسه حاج قاسم چندین ساعت به طول میانجامد و این تمایز را حس میکردیم که گویی هم در مباحث کاری و هم در ارتباط دوستانه، صمیمیت زیادی داشتند.
ایمنا: برخورد حاج قاسم با نیروها و اطرافیانشان، بهخصوص کسانی که شاید کمتر دیده میشدند، چطور بود؟
زاهدی: نکتهای که برای من خیلی برجسته است، توجه شهید سلیمانی به همه افراد اطرافشان بود؛ فارغ از جایگاه، رتبه یا مسئولیت.
ایشان افراد را واقعاً «میدید». یعنی اگر کسی نیروی خدماتی بود، اگر کسی چای میآورد یا در ردهای بود که شاید از نگاه برخی مسئولان دیده نمیشد، حاج قاسم به او توجه میکرد؛ حال و احوالش را میپرسید و از وضعیتش باخبر بود که این فرد چه میکند. گویی که اصلاً توجهی که برخی افراد به درجه و مقام خود دارند برای ایشان مطرح نبود.
ایمنا: با توجه به جایگاه بالای نظامی ایشان، این تواضع چطور با مسئولیت و درجهشان جمع میشد؟
زاهدی: با اینکه از سال ۱۳۶۹ جزو فرماندهانی بودند که از سوی رهبر معظم انقلاب درجه سرتیپ تمامی را دریافت کردند و بعدها هم در چندسال آخر هم نشان ذوالفقار دریافت کردند و هم به درجه سرلشکری رسیدند، اما ذرهای نگاه منیتی یا احساس برتری در وجودشان نبود.
اصلاً اینطور نبود که بگویند من بهخاطر درجهام جایگاه خاصی دارم. بسیار آدم مخلص و خالصی بودند و به این درجات دنیایی هیچ دلبستگی نداشتند.

ایمنا: از نظر سبک زندگی و میزان تلاش، حاج قاسم چطور آدمی بودند؟
زاهدی: یکی از ویژگیهای برجسته ایشان، تلاش شبانهروزی بود. واقعاً ما گاهی تعجب میکردیم که ایشان چه زمانی استراحت میکنند و این حجم کار را با چه نیروی بدنیای انجام میدهند.
این سوال برای خود من هم وجود داشت که این توان از کجا میآید.
واقعیت این است که شهادت، زمان و مکانش و اینکه چگونه رقم میخورد و بعد از آن، محبت فرد در دل مردم میافتد، اتفاقی نیست. اینها نتیجه یک عمر اخلاص است؛ نتیجه یک عمر بیخوابی، تلاش برای اسلام، برای انقلاب و برای امام زمان (عج).
ایمنا: شما به توجه حاج قاسم به اطرافیان اشاره کردید. خاطرهای شخصی در این باره دارید که برایتان پررنگ مانده باشد؟
زاهدی: بله، یک خاطره خیلی واضح در ذهنم هست. آن زمان من فکر میکنم یا سالهای آخر دبیرستان بودم یا اوایل دوره کارشناسی. فرصتی پیش آمد که همراه پدرم خدمت حاج قاسم رسیدیم. یک جلسهای برگزار شده بود.
بعد از پایان جلسه، ایشان آمدند بیرون و اولین نکتهای که برای من خیلی جالب بود، سلام و احوالپرسی بسیار گرمشان با ما و چند نفر دیگر بود؛ خارج از فضای رسمی جلسه.
در همان دیدار، قرار بود هدیهای به یک هیئت از رزمندگان غیرایرانی داده شود؛ هدیه یک تابلوی نقاشی بود. نکته جالب این بود که حاج قاسم از ما هم نظر خواستند؛ گفتند به نظر شما کدام تابلو مناسبتر است؟ یعنی با اینکه فرمانده بودند و تصمیم با خودشان بود، اما نظر دیگران را میپرسیدند و به آن احترام میگذاشتند. این رفتار را ما بارها از ایشان دیده بودیم.
ایمنا: در فضای کاری و فرماندهی، برخوردشان با نیروها چطور بود؟ آیا همیشه همان لحن آرام را داشتند؟
زاهدی: طبیعی است که در برخی موقعیتهای کاری، بهویژه در مسئولیتهای حساس، گاهی لازم بود فرمانده محکم برخورد کند و تشری بزند. اگر جایی نیاز بود، حاج قاسم صدایشان را بالا میبردند یا با عتاب صحبت میکردند، اما بارها از پدر شنیده بودم که بعد از آن حتماً توضیح میدادند. میگفتند این بحث، بحث کاری بود؛ اگر تندی شد، صدایی بالا رفت، حلال کنید، ناراحت نشوید. این رفتار بارها از ایشان دیده شده بود و همین نشان میدهد که چقدر انسان خودساختهای بودند.
همانطور که خود حاج قاسم و شهدای دیگر گفتند، اینکه باید شهید بود تا شهید شد واقعاً درست است و در حیاتشان هرچه از ایشان دیدم، انسانی بود که هم نخبگی داشت، هم اخلاص. کسی که انگار جسم و جانش را شبانهروز وقف کار کرده بود.
ایمنا: شما اشارهای هم به پدرتان و روحیه کاری ایشان داشتید. این شباهت را چطور میبینید؟
زاهدی: بله، پدر خودم هم همینطور بودند. شبانهروزی کار میکردند. یادم هست آن ایام منتهی به شهادت حاج قاسم و مقطعی که پدرم در تهران بودند، بهعنوان مشاور ارشد شهید سلامی فعالیت میکردند، شهید سلامی کاری که کردند این بود که مقام مشاور را برجستهتر کردند و میدان بیشتری دادند، پیش از ایشان اینطور نبود و مشاور فردی در آستانه بازنشستگی تلقی میشد، اما شهید سلامی کاری که برعهده پدر به عنوان مشاور ارشد گذاشته بودند حتی از جانشین بالاتر بود.
در مورد شهید سلیمانی، پدرم هم شکسته شد و هم بسیار در فراغ ایشان اشک میریخت
در همان ایام بود که خبر شهادت حاج قاسم رسید. یادم هست پدرم لباس پوشیدند و رفتند؛ جلسات فوری و تصمیمگیریهایی که باید برای بحث انتقام و مسائل بعد از شهادت انجام میشد.
خودشان تعریف میکردند که پیکری که از حاج قاسم به فرودگاه آورده شده بود، در واقع پیکر کامل نبود. میگفتند ساعتها دور تابوت نشسته بودیم و فقط گریه میکردیم. این درحالی است که پدرم بارها گفته بودند وقتی کسی شهید میشود، به واسطه جایگاهی که پیدا میکند باید برای آن فرد خوشحال بود اما در مورد شهید سلیمانی، پدرم هم شکسته شد و هم بسیار در فراغ ایشان اشک میریخت.

ایمنا: رابطه عاطفی پدرتان با حاج قاسم چطور بود؟
زاهدی: اگر بخواهم صادقانه بگویم، اگر قرار باشد سه نفر را نام ببرم که پدرم بیشترین رابطه قلبی و رفاقتی را با آنها داشت، یکی از آنها قطعاً شهید حاج قاسم سلیمانی بود.
حتی از بحثهایی میگفتند که پس از شهادت حاج قاسم مطرح شده بود؛ از جمله اینکه معتقد بودند باید به یکی از ناوگانهای آمریکایی به طور کامل حمله شود تا غرق شوند اما این امر درنهایت محقق نشد و به هدف دیگری تبدیل شد.
چند روز قبل از شهادت پدرم، ماه رمضان بود و ایام شبهای قدر. جلسهای برگزار شده بود که در آن، هدیههایی برای هیئتی از مجاهدان غیرایرانی آماده شده بود و شهدای گرانقدری مثل شهید حاجی زاده هم در کنار پدر حاضر بودند و این ماجرا را برای من نقل کردند.
این هیئت قرار بود همراه پدرم برگردند. در همان جلسه، وقتی صحبت از هدایا شد، یکی از سرداران که بعدها به شهادت رسیدند – فکر میکنم سردار کاظمی بودند – پرسیدند: «هدیه حاج علی چی میشود؟»
پدرم خودشان پاسخ داده بودند: «هدیه من انشاءالله دیدار حاج قاسم است.»
بهگمانم یا همان روز یا فردای آن روز، این آرزو و خواسته قلبی پدر تحقق پیدا کرد. اینها را من از چند نفر و از چند زاویه شنیدهام. یکی از افرادی که آن ایام همراه پدرم بودند میگفتد که شهید کاظمی را دیدم که لحظهای تنها بودند و دیدم که عکسی از حاج قاسم روی دیوار است و ایشان رو به این عکس زیر لب چیزی زمزمه میکردند و اشک میریختند. من بارها شنیده بودم که حاج علی بارها در مورد حاج قاسم میگفتند «رفیق شهیدم» و انشاالله همه در جای خوبی هستند و روحشان وسعت پیدا کرده، به تعبیر قرآن زنده هستند و با این روح بزرگ، قدرت اثرگذاری بیشتری هم دارند.
ایمنا: تصویری که از حاج قاسم در ذهن مردم مانده، ترکیبی از صلابت و عطوفت است؛ مثل گرفتن گل از فرزند شهید یا در آغوش کشیدن خانواده شهدا و عیادت از نوه شهدا. شما نمونههای دیگری از این رفتارها به یاد دارید؟
زاهدی: بله، زیاد. سال ۸۳ یا ۸۴ بود که پدرم یکبار در مأموریتی بهشدت مجروح شده بودند و حاج قاسم به عیادتشان آمدند. آن لطافت و مهربانی کاملاً مشهود بود.
یک فیلم هم از عیادت ایشان از پدرم در بیمارستان هست؛ زمانی که قرار بود پدرم عمل قلب باز انجام دهند و ایشان با حضور در بیمارستان با شوخی و خنده به پدر روحیه میدادند، البته هنوز بهدلیل ملاحظات امنیتی اجازه انتشار آن داده نشده است.
همچنین خاطرهای دارم از زمانی که همراه هم به خانه خانواده شهید عماد مغنیه رفتیم و پسر ایشان هنوز در قید حیات بودند، حاج قاسم با چهره گشاده، خنده و مهربانی، سعی میکردند به خانواده شهید روحیه بدهند؛ طوری رفتار میکردند انگار با فرزندان خودشان روبهرو هستند.

ایمنا: حاج قاسم با تمام وجود در سوریه و عراق از افرادی دفاع کرد که حتی همدین یا هممسلک ما نبودند. این نگاه از کجا میآمد؟
زاهدی: به نظر من، نگاه حاج قاسم بسیار جامع بود. ایشان صرفاً با نگاه محدود سیاسی تصمیم نمیگرفتند. نگاهشان نگاه انقلاب اسلامی بود، نه صرفاً جمهوری اسلامی.
اسلام را فراتر از مرزها، ملیتها و حتی هممسلکیها میدیدند. جملهای که من از پدرم به نقل از حاج قاسم شنیده بودم این بود که «هرجا که پرچم علی ابن ابی طالب هست وطن ماست و هرجا اسلام باشد، ما از آن دفاع میکنیم.»
بر همین اساس، برایشان مهم نبود طرف مقابل چه ملیتی دارد یا حتی چه دینی دارد؛ اگر در برابر ظلم و داعش ایستاده بود، حاج قاسم از او دفاع میکرد. این نگاه مرزبندی نداشت، حزبی نبود، جغرافیایی نبود؛ فقط برای اسلام، برای امام زمان (عج) و برای دفاع از حقیقت بود. حتی این نگاه محدود به اسلام هم نبود بلکه هرکجا مظلومی وجود داشت که کمک میخواست، ایشان آماده دفاع بودند.
ایمنا: این تفکر امروز هم ادامه دارد؟
زاهدی: بله، کاملاً. امروز هم در سوریه و جاهای دیگر، این تفکر و یاد حاج قاسم هنوز زنده است به ویژه در این روزهایی که تندرویهایی در سوریه وجود دارد این یاد پررنگتر شده و این فکر و روش و منش حاج قاسم هنوز خواستار دارد.




نظر شما