به گزارش خبرگزاری ایمنا، روزهای ابتدایی زمستانِ بازار قدیمی کنار مسجد جامع اصفهان شبیه نفس کشیدنِ آرامِ یک پیر داناست؛ پُر از چینوچروک، اما زنده، گرم و هوشیار.
سرما آرام و خزنده از دهانههای بازار وارد میشود و روی سنگفرشهایی مینشیند که قرنهاست شاهد رفتوآمد مردمانی است که با همین سرما ساختهاند. بخار نفس کاسبها در هوا گم میشود، دستها در جیب پالتوها فرو میرود، اما چرخ بازار میچرخد؛ مثل همیشه، بیوقفه.
نور کمرمق زمستان از سقفهای بلند و طاقیشکل پایین میریزد و روی پارچهها، حجرهها و صورت مردانی میافتد که موهایشان به رنگ تجربه درآمده است، صدای باز شدن کرکرهها، سلاموعلیکهای کوتاه و صمیمی، تقتق استکانهای چای و بوی چای دارچینی، بازار را از رخوت سحرگاهی بیرون کشیده است، اینجا، بازار فقط محل خریدوفروش نیست؛ حافظه جمعی یک شهر است.
نزدیک مسجد جامع که میرسی، انگار زمان کندتر حرکت میکند، مسجد، ستون بازار است؛ همانطور که در روزهای انقلاب بود، همانطور که در سالهای جنگ پناه دلها شده بود و همانطور که هنوز هم وقت اذان، بازار را به سکوتی آشنا دعوت میکند؛ اینجا، ایمان و کسب، سالهاست کنار هم راه میروند.
در یکی از همین دالانها، مغازهای هست که ساده است اما سنگین از خاطره؛ پارچهفروشی حاجعلی محمدی، مغازهای که سه نسل در آن قد کشیدهاند؛ سه نسل که هرکدام «پدر» هستند، بهانه گفتوگو، روز پدر است، اما روایت، بسیار فراتر از یک مناسبت میرود.

بازار اصفهان؛ روایت پدران از جبهه تا حجره
نزدیک ظهر شده و بانگ اذان از ماذنههای مسجد جامع برخاسته است؛ با طنینانداز شدن ندای اذان، بازار که همیشه پُرکار و پُرحرارت است، برای لحظهای ساکت میشود، حاج علی میگوید: «این سنت برای من مثل نفس کشیدن است؛ وقتی اذان میگوید، باید دست از هر کار کشید و به سوی خدا رفت.»
این باور، سالهاست که زبانزد بازاریان محل است و خود حاج علی میگوید: آن را از جوانی در دل داشته است اما او فقط مرد بازار نیست و تجربه جبهه را هم در کارنامهاش دارد، با شروع جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۵۹، مثل بسیاری از جوانان آن زمان به ندای وطن پاسخ داد و راهی جبههها شد، خط مقدم را با چشم خود دید؛ خاکریزها، صدای تیر و خمپاره و همرزمانی که یادشان همیشه در دل او زنده است: «جبهه جایی بود که عشق و ایمان، ایثار و گذشت در آن موج میزد.»
حاج علی خاطرات زیادی از روزهای جنگ دارد؛ از لحظههایی که آفتابِ ظهر، گلولههای آتشین دشمن را در خاکریزها منعکس میکرد تا صدای هقهق دعاهایی که میان انفجارها زمزمه میشدند، او میگوید: «اونجا یاد گرفتم پدر بودن یعنی چه، یعنی وقتی همه ترسیدهاند، دلی را آرام کنی. حتی اگر خودت ترسیده باشی.»
حاج علی یاد مرحوم حاج ناصر مدیدیان افتاده است؛ پدر جبههها که نامی آشنا در خاطرات رزمندگان اصفهانی است؛ مردی که نهتنها فرمانده که پدری مهربان برای بسیجیها و سپاهیان بود، کسی که در پشتیبانی رزمندگان لشکرهای مختلف نقش ایفا کرد و برای بسیاری، نمونهای از فداکاری و رفاقت در سختترین روزهای دفاع مقدس بود.
پسرِ بازار: حاج صادق و خاطرات اصفهان در آتش جنگ
حاج صادق، پسر حاج علی کنار مغازه ایستاده است، او نسل بعدی این کار و این خانواده است که سنت کاسبی را از پدرش آموخته و حالا با همان منش، آن را ادامه میدهد اما وقتی صحبت از خاطرههای جنگ میشود، لحنش جدیتر میشود: «بمبارانهایی که اصفهان دید، فقط داستانهای کتاب نبود. خودم آن روزها خیابانها را میدیدم که آژیر خطرش مثل فریاد تاریخ تکرار میشد بمبارانهای شهری بخشی از «جنگِ شهرها» بودند؛ حملات هوایی عراق که شهرهای ایران شامل اصفهان را هدف گرفتند.
او اشاره میکند به بمباران مسجد جامع و بازار اطرافش؛ حملهای که در اسفند سال ۱۳۶۳ رخ داد و بخشهایی از مسجد و بازار تاریخی را ویران کرد و باعث شهادت و مجروح شدن شهروندان بیگناه شد: «آن روزها همهجا مثل جبهه شده بود؛ محلهها زیر آتش بودند، مردم میان کار و زندگیشان گرفتار بودند، اما هیچکس ایمانش را از دست نداد.»
حاجصادق به یاد دارد چگونه کسبه به کمک هم شتافتند تا دوباره از نو بسازند و دوباره بازار را به نبض اقتصادی شهر تبدیل کنند.

بازار، بازاریان و همراهی با انقلاب از آغاز نهضت تاکنون
اصفهان و بازار آن از همان آغاز نهضت امام خمینی (ره) در صف حمایت از انقلاب ایستادند، کسبه بازار، نه تنها برای پیشبرد این نهضت کمک مالی و تدارکاتی فراهم میکردند، بلکه خود بهطور مستقیم در رویدادهای اجتماعی و سیاسی آن دوران نقش داشتند، حمایتهایی که بعدها در دفاع مقدس هم ادامه پیدا کرد.
حاج صادق با اشاره به گرانیهایی که این روزها بر وضع زندگی مردم تأثیر گذاشته و بازاریها این گرانیها را با گوشت و پوست خودشان لمس میکنند، میگوید: «بازاریها هرگز خودشان را در صف اغتشاشگران نمیبینند، ما اعتراض داریم، به گرانی و سختیِ روزگار، اما هیچوقت آن اعتراض را به اغتشاش و ناامنی تبدیل نمیکنیم، بازار اصفهان، بازار دین و ایمان است.»
نسل سوم؛ آیندهای که در بازار نفس میکشد
در کنار حجره، دو نوه حاج علی، علیرضا و حمیدرضا مشغول چیدن پارچهها هستند، آنها از کودکی بازار در بازار بزرگ شدهاند، مردمداری و انصاف پدربزرگ و پدر را به چشم دیدهاند و حالا با شور و شوق در این راه قدم میگذارند، علیرضا که دو سالی است پدر شده، با افتخار میگوید: «وقتی آیلین پا به دنیای ما گذاشت، فهمیدم پدر بودن چقدر مسئولیت دارد، حالا بیش از همیشه میخواهم همان ارزشهایی را که پدربزرگ و پدرم داشتند، به او هم منتقل کنم.»
بازار هنوز نفس میکشد؛ گرانیها و فشارهای اقتصادی، زندگی بخش قابل توجهی از مردم را تحت تأثیر قرار داده، اما همین بازار با همان طاقهای آجری و قدمت هزارساله، هنوز مرکز زندگی مردمی است که ایمان، کار و مقاومت را در کنار هم دارند.
حاج علی زمانی که داریم خداحافظی میکنیم، دستش را روی یکی از توپهای پارچه میکشد و میگوید: «زندگی مثل بازار است؛ بالا و پایین دارد، سختی دارد، اما اگر ایمان داشته باشی، هیچ چیز نمیتواند تو را از پا درآورد.»
بازار قدیمی اصفهان با صدای گامهای مشتریان و طنین کاسبانش، هنوز روایتگر قصههایی است از ایمان، مقاومت، پدری و نسلی که تاریخ را با گوشت و پوست خود لمس کرده و نسل بعدی را برای فردا آماده میکند.
گزارش از سمیه مصور




نظر شما