به گزارش خبرگزاری ایمنا، در جهانی که گفتوگو میان ادیان اغلب به یک ژست دیپلماتیک، بیانیهمحور و کماثر فروکاسته شده، بازگشت به تجربههایی که گفتوگو را نه بهمثابه تاکتیک، بلکه بهعنوان «منطق مواجهه» فهم کردهاند، اهمیتی دوچندان پیدا میکند. مسئله امروز فقط نبود گفتوگو نیست؛ فقدان گفتوگوی اصیل، پرریسک و متکی بر اعتماد به نفس معرفتی نیز مسئلهای است که امروز جایش درمیان موضوعات عمیق و پرمغز انسانی خالی ست؛ گفتوگویی که از طرح پرسشهای بنیادین نهراسد، خود را در معرض نقد قرار دهد و از پیش، نتیجه را به نفع خویش مصادره نکند.
صفاخانه اصفهان، در بستر پرآشوب اواخر قاجار و همزمان با تکوین مشروطه، دقیقاً در پاسخ به چنین مسئلهای شکل گرفت؛ نه بهعنوان واکنشی عصبی به تبلیغات دینی رقیب، ولی نه با هدف حذف یا طرد دیگری، بلکه بهمثابه تلاشی برای ساماندادن به یک میدان گفتوگوی واقعی. میدانی که در آن، اسلام نه از موضع انفعال دفاع میشود و نه از موضع برتریطلبی تحمیلی؛ بلکه با اتکا به دانش، آرامش، تسلط بر منابع طرف مقابل و پذیرش اصل پرسشگری، خود را به خوبی در میان گفت و گویی به دور از جدال عرضه میکند.
مسئله محوری این تجربه تاریخی، فقط گفتوگوی اسلام و مسیحیت نیست، بلکه الگویی از نسبت دین با نقد با تکثر با استعمار با قدرت سیاسی و با جامعه در حال گذار است. صفاخانه در دل شرایطی شکل گرفت که فشارهای خارجی، رقابتهای استعماری، تبلیغات دینی سازمانیافته و شکافهای اجتماعی، همزمان در حال تشدید بودند. با این حال، پاسخ کنشگران اصلی این میدان، نه خشونت بود، نه انکار، و نه عقبنشینی؛ بلکه تولید روایت، تقویت نهاد دانایی و ورود آگاهانه به میدان گفتوگو.
امروز، در شرایطی که جامعه با چندصدایی افراطی، بحران معنا، رقابت روایتها و عطش فزاینده برای معنویت مواجه است، بازخوانی این تجربه تاریخی، فقط علاقه آکادمیک یا نوستالژی فرهنگی نیست. پرسش اصلی این است: چه شد که آن سازوکار توانست در مدت کوتاهی، مخاطب واقعی، اثرگذاری فراملی و گفتوگویی زنده ایجاد کند، اما تلاشهای مشابه امروز اغلب به اجراهایی کمجان، تکراری و بیاثر فروکاستهاند؟
در همین راستا با اردلان فاتحپور، نویسنده و پژوهشگر فلسفه گفتوگو کردهایم؛ مشروح این گفتوگو را در ادامه میخوانید.
ایمنا: ابتدا درباره پیشینه صفاخانه و دلیل ایجاد آن در آن زمان برای ما بگویید.
فاتحپور: در سال ۱۲۸۱ خورشیدی، اتفاقی در اصفهان رخ میدهد که میتوان گفت به این معنا در تاریخ جهان کمسابقه یا حتی بیسابقه است. حاجآقا نورالله اصفهانی، رهبر مشروطه اصفهان، با کمک رکنالملک شیرازی، نایبالحکومه اصفهان، مکانی را در جلفا فراهم میکنند؛ جایی که به نام «صفاخانه» شناخته میشود و بهطور مشخص برای گفتوگوی میان اسلام و مسیحیت ایجاد میشود. یکی از شاگردان مشترک رکنالملک و حاجآقا نورالله، به نام محمدعلی حسنی (سید محمدعلی حسنی)، که بعدها به «محمد داعیالاسلام» شهرت پیدا میکند، در این فرآیند نقش محوری دارد.
او برای مدیریت این مرکز انتخاب میشود. فردی است که تسلط قابلتوجهی بر عهدین، یعنی عهد عتیق و عهد جدید دارد و نکته مهم دربارهاش این است که اهل گفتوگوست و روحیهای کاملاً همدلانه دارد؛ همانطور که در نمونه نخست دیدیم. علاوه بر این، مورد اعتماد حاجآقا نورالله و رکنالملک نیز است و تسلط بسیار بالایی بر زبان فارسی دارد. اثری که بعدها با عنوان «فرهنگ نظام» مینویسد، پیش از دهخدا، نخستین فرهنگ لغت فارسی در دوران جدید محسوب میشود. این اثر را میتوان اولین فرهنگ لغت دوره جدید دانست که توسط محمدعلی حسنی، داعیالاسلام، تألیف شده است. صفاخانه با این زمینه شکل میگیرد.
متن گفتوگوهای میان داعیالاسلام و داعی مسیحی در همان زمان در مجلهای با نام «الاسلام» منتشر میشده که بعدها در قالب کتاب گردآوری شده است. نکته جالب اینجاست که سالها پیش، وقتی با دوستان مسیحی برای ایجاد فضایی مشترک گفتوگو میکردیم، نخستین مسئلهای که برایشان سؤالبرانگیز بود، نام مجله بود؛ اینکه چرا عنوان «الاسلام» انتخاب شده است. در ابتدای مجله، در قالب یک کادر، نوشته شده «الدین عندالله» و در پایین آن بهصورت برجسته «الاسلام» آمده است.

ایمنا: علت انتخاب این نام برای مجله چه بودهاست؟
فاتحپور: در منابع تاریخی دلیلی صریح برای این نامگذاری ذکر نشده است؛ هرچند به نظر من، احتمالاً برای پرهیز از اتهامزنیها چنین نامی انتخاب شده است. به نظر میرسد انتخاب نام «الاسلام» از این جهت بوده است که تأکید شود ما میدانیم دین نزد خدا اسلام است، اما در عین حال وارد گفتوگو با مسیحیان هم شدهایم. گویا در مقطعی نیز مسئلهای پیش میآید، چرا که مجله و فعالیت صفاخانه برای چند ماه متوقف میشود. یک بازه چندماهه وجود دارد که اطلاعات دقیقی از آن نداریم، اما انتشار مجله قطع میشود. پس از این وقفه، با حمایت روحانیون و بهویژه ورود علمای نجف به این حوزه، فعالیتها دوباره جان میگیرد. حتی جالب است که در مراسمی در دربار مظفرالدینشاه، بهطور رسمی لقب «داعیالاسلام» به محمدعلی حسنی اعطا میشود.
این اتفاق عملاً نوعی پشتوانه رسمی برای فعالیت او ایجاد میکند. این فضا، یعنی صفاخانه و مجله الاسلام، حدود چهار سال ادامه پیدا میکند؛ از سال ۱۲۸۱ خورشیدی تا ۱۲۸۵ خورشیدی، یعنی درست تا آستانه شکلگیری مشروطه. در این دوره، فضای مشروطه در حال تکوین است و اصفهان از مراکز پیشتاز آن به شمار میآید. خود حاجآقا نورالله، بهعنوان رهبر جریان مشروطه، که هم رهبری دینی و هم رهبری سیاسی دارد، در کنار این فعالیتها حضور دارد. همراهی علمای نجف نیز با این جریان دیده میشود.
ایمنا: انتشار این مجله چگونه بودهاست؟
فاتحپور: شمارههای مجله الاسلام منتشر و به مناطق مختلف ارسال میشده است؛ از اینجا تا هند و حتی لندن. نامههایی نیز به دفتر مجله میرسیده است. نکته جالب این است که در سال دوم انتشار، در یکی از شمارهها اعلام میشود اگر کسانی مجله را میخرند اما آن را نمیخوانند یا نسخههای اضافی دارند، آنها را به دفتر مجله تحویل دهند تا برای صدور به دیگر کشورها استفاده شود. دفتر مجله در مدرسه صدر، در بازار صدر، قرار داشته است. مجله مخاطبان فراوانی در نقاط مختلف جهان داشته و نامههایی از لندن و پاریس میرسیده که نشان میدهد افراد آنجا مجله را مطالعه کردهاند. حتی نمونههایی از تجربه نومسلمانان نیز وجود دارد؛ افرادی که نوشتهاند مجله را خوانده و پاسخ پرسشهایشان را یافتهاند.
ایمنا: یعنی این مجلات ترجمه میشدند؟
فاتحپور: اینکه آیا مطالب مجله ترجمه شده بوده یا نه، مشخص نیست. دستکم در پژوهشهایی که تا اینجا انجام شده، نمونهای از ترجمه یافت نشده است. نامهها نیز به زبان فارسی ارسال میشده، که شاید نشان میدهد فارسیزبانان یا مسلمانانی که تا حدی با زبان فارسی آشنا بودهاند، مخاطبان اصلی بودهاند. نکته دیگر اینکه در مقطعی داعیالاسلام به سفر حج میرود و فرد دیگری برای مدتی اداره صفاخانه را بر عهده میگیرد. او دو یا سه گفتوگو برگزار میکند، اما این گفتوگوها اصلاً به قوت و اثرگذاری دوره قبل نیست. به نظر میرسد ترکیب برنده تغییر کرده و آن انسجام و قدرت پیشین از بین رفته است. سپس، بر اساس ماجرایی عجیب، داعیالاسلام ناچار میشود برای بازگشت به ایران، از مسیر هند اقدام کند.
اگر گفته میشود نخستین شورای رسمی گفتوگوی ادیان در سال ۱۹۶۵ در واتیکان تشکیل شد، اصفهان حدود هفتاد سال پیش از آن، نمونهای دقیق و عملی از چنین گفتوگویی را تجربه کرده بود
وقتی به هند میرسد، هم مجله الاسلام و هم شخص داعیالاسلام برای بسیاری شناختهشده بودهاند و حتی به استقبالش میروند. از او درخواست میشود فعالیتی مشابه صفاخانه را در آنجا راهاندازی کند. داعیالاسلام در هند ماندگار میشود و چند شماره گفتوگوی ادیان را در همان قالب منتشر میکند، اما این تلاش چندان موفق نیست. در نهایت، او بهعنوان استاد زبان فارسی در دانشگاه مشغول به کار میشود و در هند ماندگار میگردد. به این ترتیب، پرونده صفاخانه، به یک معنا، بسته میشود. با این حال، تجربهای که در اصفهان شکل گرفت، بسیار قابلتوجه است؛ چراکه اگر گفته میشود نخستین شورای رسمی گفتوگوی ادیان در سال ۱۹۶۵ در واتیکان تشکیل شد، اصفهان حدود هفتاد سال پیش از آن، نمونهای دقیق و عملی از چنین گفتوگویی را تجربه کرده بود. و پیش از این دوره نیز، به نظر میرسد که در عصر صفویه، در دربار شاهعباس چنین گفتوگوهایی وجود داشته است؛ البته سند متقن و قطعی برای آن در دست نیست و بیشتر در حد روایت تاریخی باقی مانده است.
ایمنا: حتی اگر عقبتر برویم، به گفتوگوهای ائمه اطهار با اهل کتاب میرسیم، از جمله گفتوگوهای امام رضا (ع).
فاتحپور: دقیقاً. نکته تأسفبار این است که امام رضا در برخی بازنماییهای تصویری، بهویژه در سریالها، بهدرستی تصویر نشدهاند. گفتوگوهای امام رضا (ع) بهگونهای نمایش داده شده که گویی ایشان وارد میدان شدهاند تا برتری خود را اثبات کنند، در حالی که واقعیت تاریخی چنین نیست. وقتی خود متن گفتوگوها را میخوانید، کاملاً مشخص است که امام رضا به معنای واقعی کلمه وارد گفتوگو میشود. دو سریال، یعنی «ولایت عشق» و «بابالمراد» (که درباره امام جواد (ع) است)، این گفتوگوها را بازسازی کردهاند، اما هر دو روایت، برخلاف تاریخ هستند. امام رضا (ع) به شکل یک فرد مدعی و برتریجو وارد بحث نمیشود؛ بلکه با آرامش، احترام و گفتوگوی واقعی با طرف مقابل مواجه میشود.
ایمنا: اینها را میتوان بهعنوان پیشینه در نظر گرفت. حالا کمی به عقبتر بازگردیم و این پرسش را مطرح کنیم که چه اتفاقی افتاد که ایده تأسیس صفاخانه مطرح شد و این اقدام در پاسخ به چه مسئله یا نیازی بود؟
فاتحپور: نکته جالب این است که متن مشخص و دقیقی در دست نداریم که دقیقاً نشان دهد چه عاملی جرقه این اقدام را زده است. برخی تاریخنگاران بر این باورند که نوشتههای کشیش تیزدال، که در فاصله سالهای ۱۲۷۰ تا ۱۲۸۰ خورشیدی ردیههایی علیه اسلام نوشته بود، در شکلگیری این واکنشها مؤثر بوده است. تیزدال کتابی با عنوان «ینابیعالاسلام» به معنای سرچشمههای اسلام نوشت که در همان زمان پاسخهایی نیز به آن داده شد، از جمله کتاب «ازالة الاوهام فی ینابیع الاسلام». گروهی دیگر معتقدند که فعالیتهای استعماری انگلستان، که در پوشش فعالیتهای مسیحی انجام میشد، نقش مهمی داشته است. یکی از مسیرهای نفوذ استعمار در آن دوره، سوءاستفاده از برخی ظرفیتهای مسیحیت، از جمله ساخت بیمارستان بود.
در الهیات مسیحی، مفهوم شفا، درمان و پرستاری اهمیت بالایی دارد و به همین دلیل، بسیاری از مسیحیان آن دوره در حوزه پزشکی فعال بودند، چراکه پشتوانه الهیاتی برای آن داشتند. همانطور که برخی جریانها بهواسطه متون الهیاتی خود، اعمال خشونتآمیز را توجیه میکنند، این گروهها نیز درمان بیماران را بر اساس مبانی الهیاتی خود انجام میدادند. در پوشش بیمارستانها، نیروهای استعماری انگلیس وارد میشدند و در ادامه، فعالیتهایی تبلیغی علیه فضای اسلامی انجام میدادند. این تحلیل نیز وجود دارد. حتی برخی معتقدند بیمارستان حضرت مسیح در اصفهان، که امروزه با نام بیمارستان عیسی بن مریم همچنان فعال است، در راستای همین اهداف استعماری تأسیس شده است. البته برای این ادعا سند قطعی در دست نیست.
نکته جالب اینجاست که حاجآقا نورالله در واکنش به این وضعیت، هرگز رویکرد تخریبی یا سلبی اتخاذ نمیکند؛ نه میگوید بیمارستان را تعطیل کنید و نه مسلمانان را از مراجعه به آن منع میکند. در عوض، زمینی خریداری میکند و آن را وقف ساخت مریضخانهای به نام مریضخانه اسلامی میکند؛ مرکزی که هنوز هم پابرجاست. این بیمارستان بعدها به «خورشید» تغییر نام داد؛ خورشید به معنای نور، که اشارهای به نورالله اصفهانی بهعنوان بنیانگذار آن دارد. این تغییر نام در دوره اول پهلوی صورت گرفت و همچنان با همین نام شناخته میشود.
نکته قابل توجه این است که در اساسنامه مریضخانه اسلامی قید شده بود که بیماران، بهویژه فقرا، نباید هزینهای پرداخت کنند. حتی حاجآقا نورالله از مردم کمک مالی جمعآوری میکند تا بتوان پزشک استخدام کرد و حقوق آنها را پرداخت. شخصیت او واقعاً شگفتانگیز است. رویکردش هرگز مبتنی بر تقابل خشونتآمیز یا طرد دیگری نیست؛ نه میگوید اینها را بزنید، نه میگوید مسلمانان حق ندارند به بیمارستان آنها مراجعه کنند. اساساً در این فضا فکر نمیکند. منطق او این است که آنها کار خودشان را بکنند و ما هم کار خودمان را انجام دهیم. فضای غالب، فضای گفتوگوست و خود حاجآقا نورالله ذاتاً اهل گفتوگوست؛ گویی تمام هویت وجودی او بر گفتوگو استوار است. به همین دلیل میتوان گفت که مجموعه این عوامل، نه صرفاً تبلیغات مستقیم مسیحیان، بلکه سوءاستفادههای استعماری از فضای مسیحیت، او را به این نتیجه رسانده که باید اقدامی صورت گیرد.
ایمنا: واکنش دیگران به این اتفاقات چگونه بوده است؟
فاتحپور: در آن زمان، برخی علما معتقد بودند باید این گروهها را از شهر بیرون کرد یا فعالیتهایشان را متوقف ساخت؛ چنین دیدگاههایی وجود داشت. حتی شاید برخی نزدیکان حاجآقا نورالله، از جمله برادرش آقانجفی اصفهانی، چنین نگاهی داشتهاند. اما نگاه حاجآقا نورالله متفاوت است: اینها حقوق دارند، اینها ساکن این سرزمیناند. شاید با ادبیات امروزی شهروندی بیان نمیشود، اما این نگاه وجود دارد که آنها جزئی از ملک ایراناند. بنابراین باید با آنها گفتوگو کرد؛ گفتوگویی واقعی و بیپرده. در این چارچوب، تمام اسلام در معرض پرسش قرار میگیرد و هیچ تعارفی در کار نیست. حتی در مواردی، طرف مقابل عصمت پیامبر را زیر سوال میبرد و واکنشی از سر خشم یا طرد دیده نمیشود.
فضا اینگونه است که اگر طرف مقابل پرسشی مطرح میکند، پاسخ داده میشود و در مقابل، پرسش متقابل نیز مطرح میگردد. مثلاً اگر گفته میشود در باور اسلامی چنین است، در پاسخ پرسیده میشود که حضرت عیسی در انجیل درباره زنده شدن پس از سه روز چه میگوید و تفسیر شما چیست؟ تسلط داعیالاسلام بر منابع، واقعاً شگفتانگیز است؛ از متون عبری و یونانی نقل قول میآورد و استناد میکند. در شماره نخست مجله نیز به این مسئله اشاره شده است، آنجا که آمده: «چون دعات عیسویه میگفتند که چرا اهل اسلام جواب ما را نمیدهند؟ حال آنکه ما از فرنگستان به بلاد اسلام میآییم، اداره مفتوح مینمائیم، هر ساله مبالغ کلانی از دولتهای فرنگستان و خارج صرف این کار میکنیم، در هر سال کتب فراوانی در رد اسلام چاپ کرده و به دست اهل اسلام میدهیم؛ از این جهت، به امر جناب مستطاب حامیالشریعه، حجتالاسلام آقای حاجی شیخ نورالله ثقةالاسلام، اداره دعوت اسلامیه به نام صفاخانه در محله جلفا تأسیس شد. گفتوگوهای دعات اسلامی با مسیحیان و دعات ایشان تحریر میشود و در این اوراق برای بهرهمندی مسلمانان و مسیحیان درج میگردد.
در ادامه نیز آمده است: «امیدواریم که این مطالب بهتدریج به ممالک خارجه نیز ارسال شود و حجت بر اهل جهان تمام گردد.» نکته جالب اینجاست که با وجود اطمینان به حقانیت موضع خود، همچنان بر گفتوگو تأکید میشود. کلیدواژهای که پیوسته از سوی داعیالاسلام تکرار میشود، پرهیز از تعصب، احترام متقابل و گفتوگوی آرام است. گویی او از ابتدا میگوید: نخست احترام، سپس آرامش، و بعد گفتوگو.
ایمنا: این رویکرد واقعاً قابل تأمل است. چگونه ممکن است در یک جهانبینی، سازوکار مواجهه با «دیگریِ متفاوت» نه مبتنی بر سرکوب و انکار، بلکه بر رسمیت شناختن، مواجهه مستقیم و گفتوگوی واقعی باشد؟ در عین حال، او هرگز از موضع خود عقبنشینی نمیکند؛ به اسلام باور دارد، خود را مسلمان میداند و اسلام را دین کامل میشناسد، اما از مواجهه با پرسش یا نقد هراسی ندارد. با اطمینان و استحکام وارد گفتوگو میشود. این الگو را حتی پس از انقلاب اسلامی نیز میتوان دید؛ برای مثال در گفتوگوهای میان کمونیستها و شهید بهشتی. در مقابل، آن کسی که عقبنشینی میکند، سرکوب میکند یا انکار میورزد، معمولاً در درون خود احساس تهدید دارد.
این سازوکار مواجهه، نهتنها در حدود ۱۲۰ سال پیش، بلکه حتی پس از انقلاب اسلامی نیز دیده میشود و ریشه آن را میتوان در مواجهه ائمه با اهل کتاب و حتی در شیوه مواجهه قرآن با دیگر ادیان جستوجو کرد. حال پرسش این است که چرا ما در موقعیت کنونی نمیتوانیم این الگو را به فضای امروز تعمیم دهیم؟ البته باید گفت اقداماتی در این زمینه انجام شده و نوعی مطالبه عمومی برای گفتوگو، کرسیهای آزاداندیشی و تعامل وجود دارد. اما انگار چیزی در این میان کم است؛ گویی این تلاشها بیشتر شبیه ادا درآوردن است تا تحقق یک گفتوگوی اصیل. آن واقعیت، آن اصالت و آن هویت را ندارد. انگار نسخهای کپیشده از یک رفتار تاریخی اجرا میشود، بیآنکه به نتیجه برسد. چرا چنین است؟
چه تفاوتی میان آن زمان و امروز وجود دارد که آن سازوکار کارآمد بوده و توانسته چهار یا پنج سال یک مجله اثرگذار منتشر کند و مخاطبان فراوانی جذب نماید؟ هرچند آن دوره نیز چالشهای خاص خود را داشته، اما آنچه امروز باقی مانده، متنی است که نشان میدهد این مجله تا هند و انگلستان صادر میشده و مخاطبان واقعی داشته است. در حالی که امروز به نظر میرسد یک حلقه مفقوده در این میان وجود دارد.
فاتحپور: شاید بتوان گفت احساس خطر نداریم، درد را حس نمیکنیم و مسئله برایمان جدی نیست. شما به شهید دکتر بهشتی اشاره کردید؛ بهشتی نیز نمونه انسانی است که خودِ گفتوگوست. با رفتن او، گویی یکی از پایههای این فضای گفتوگویی سست میشود. بهشتی آلمان را دیده، اصفهان و قم را تجربه کرده، فلسفه خوانده، ادیان را میشناخته و به زبانهای مختلف مسلط بوده است. این تجربهها به انسان افق میدهد. چنین افقی را در دوره مشروطه نیز میبینیم. حاجآقا نورالله نیز چنین نگاهی داشته است. به گفته یکی از شرقشناسانی که در اوایل دوره رضاشاه به ایران آمده و کتاب «زیر آسمان ایران» را نوشته است (موریس پرنو)، نورالله اصفهانی غرب را میشناخت و معتقد بود نه مذهب آنگلوساکسونها، نه مذهب فلسفی آنان و نه ایدهآلیسم آلمانی، هیچیک برای جامعه ما راهگشا نیست. این نشان میدهد که نورالله اصفهانی فهمی فلسفی از جهان داشته است.
بخشی از این مسئله به مشکلات اقتصادی بازمیگردد؛ هرچه بیشتر درگیر این مسائل باشیم، کمتر میتوانیم به ساحت معنا ورود کنیم
بنابراین، یک پایه اساسی، دانشوری و فهم عمیق است. پایه دیگر، احساس درد، احساس خطر و نوعی نگرانی وجودی است. امروز به نظر میرسد چنین نگرانیای نداریم. بخشی از این مسئله به مشکلات اقتصادی بازمیگردد؛ هرچه بیشتر درگیر این مسائل باشیم، کمتر میتوانیم به ساحت معنا ورود کنیم. به نظر من، تأثیر تحریم بیش از آنکه اقتصادی باشد، معنایی است. تحریم باعث میشود انسان در سطح معیشت و اقتصاد متوقف بماند و نتواند به بنیادهای علوم انسانی و ارتباطات فکری و معنوی با جهان دست یابد. مسیر ارتباط ما با جهان، چه در سطح معنوی و چه در سطح علوم انسانی، محدود میشود. این همان چیزی است که امروز با آن مواجه هستیم.

ایمنا: آیا در زمانی که حاجآقا نورالله این حرکت را آغاز کردند، شرایط اقتصادی مشابه امروز، مثلاً از حیث تحریم و محدودیتهای ارتباطی، وجود نداشته است؟ اگر تحریم را به معنای مسدود شدن راههای ارتباطی در نظر بگیریم؛ یعنی تعامل با افراد دیگر، با جهانهای دیگر، با کشورهای دیگر و تمدنهای دیگر، امروز این امکان بسیار بیشتر و دسترسیها بهمراتب آسانتر شده است؛ به واسطه هر آنچه اکنون در اختیار داریم. اما در آن دوره حتی چنین فناوریهایی وجود نداشت که بتوان بهراحتی با خارج از کشور ارتباط برقرار کرد؛ این ارتباط اصلاً به این سادگیها نبوده است.
فاتحپور: بله، دقیقاً؛ نه فناوری وجود داشت و نه مسیرها آسان بود. اما آنچه بود «طلب» بود. ذات انسان همواره مطالبهگر بوده است.
ایمنا: به نظر میرسد در آن زمان چیزی وجود داشت که شاید امروز یا کمتر هست یا به شکل دیگری است و آن، این بود که فضا تکصدایی بود. یعنی اگر یک نفر حرف میزد، همان یک صدا شنیده میشد؛ اگر دو نفر بودند، نهایتاً همان دو صدا وجود داشت. صدای دیگری در کار نبود. در سطح جامعه و حتی در مقیاس جهانی، اگر صدای بلندی شنیده میشد، محدود و مشخص بود؛ ما با چندصدایی مواجه نبودیم. اما امروز وضعیت فرق کرده است. امروز میبینیم که مردم طلب دارند؛ نشانههایش هم مشخص است، مثلاً افزایش گرایش به فرقههای مختلف یا افزایش تغییر دین به مسیحیت. اینها نشان میدهد که طلب وجود دارد.
شاید زمانی بیدینی نوعی ژست روشنفکری محسوب میشد، اما امروز چنین نیست؛ دستکم بسیاری از افراد تمایل دارند خودشان را به نوعی معنویت متصل کنند، به چیزی که برایشان معنا ایجاد کند. احساس من این است که مسئله امروز، همین چندصدایی و حتی بینهایتصدایی است. شاید اگر افرادی مانند آقای نجفی در آن زمان حضور داشتند، امروز لازم بود صدایشان بسیار بلندتر و با کیفیت بالاتری شنیده شود تا بتوانند مخاطب جذب کنند.
امروز انتخاب دشوار شده است. اگر بخواهیم جامعه را دستهبندی کنیم، بخشی از افراد هستند که راه خودشان را پیدا کردهاند و میدانند چه مسیری را باید طی کنند؛ چه در هر دین، هر مذهب یا حتی هر فرقهای. مسئله اصلی جایی شکل میگیرد که افراد ناآگاه و سردرگم میان این همه صدا قرار میگیرند. در این وضعیت، این سوال مهم میشود که صدای چه کسی بلندتر است، صدای چه کسی باکیفیتتر است، چه کسی فرم بهتری دارد و چه کسی محتوای جذابتری ارائه میدهد؟
فاتحپور: دقیقاً همینطور است. من این مسئله را در نسبت با همان مفهوم «طلب» میبینم. امروز واقعاً به قول شما، حاجآقایی لازم است که صدایش بلندتر و باکیفیتتر باشد. با این حرف کاملاً موافقم. اما پرسش اساسی این است: حاجآقا نورالله کجاست؟ آن طلبی که عرض میکنم، دقیقاً اینجاست. شاید امروز هم حاجآقا نوراللههایی وجود داشته باشند، اما یا نتوانستهایم ارائه مناسبی از آنها داشته باشیم، یا اساساً کیفیت این صدا خوب نیست. حتی ممکن است داشته باشیم، اما از نظر ارائه و کیفیت بیان، از جهانی که مدام در حال تولید صدا و روایت است، عقب مانده باشیم.
از سوی دیگر، بروکراسی گستردهای هم داریم. این یک مسئله است. مسئله دیگر، تمرکز و تجمع علماست. مسئله بعدی، عقبماندن دینداران نه خود دین از صدا و روایت است. واقعاً بعد از بیش از چهل سال از انقلاب اسلامی، نباید دغدغه اصلی ما مسائل بسیار جزئی فقهی باشد؛ اینکه همچنان علما بر سر جزئیترین احکام درگیر بحث باشند. این همان فقهزدگی است که بخشی از مسئله را توضیح میدهد. ما با این وضعیت مواجهیم. از سوی دیگر، وقتی بحث تحریمها مطرح میشود، میبینیم هر جا کشور در وضعیت متوازنتری قرار دارد، حتی ادبیات رهبر انقلاب هم به سمت علوم انسانی حرکت میکند؛ صحبت از فلسفه، معنا و گفتوگوی ادیان میشود. اما در شرایطی که فشار اقتصادی بالاست، رهبر مجبور میشود درباره آمار کشاورزی یا مسائل اجرایی صحبت کند؛ در حالی که اساساً این وظیفه ایشان نیست.
تحریم همه چیز را در هم میکوبد و باعث میشود سیاستمداران، علما و نخبگان مدام درگیر مسائل معیشتی شوند. مردم هم طبیعی است که به سمت علوم ثانویه و سطح معنا نروند، چون درگیر نان شباند. از طرف دیگر، با شما کاملاً موافقم که طلب معنویت امروز بهشدت افزایش یافته، اما ما با وجه معنوی اسلام مواجه نمیشویم؛ در عوض، با یک فقهزدگی غلیظ روبهرو هستیم که معنویت را میپوشاند، در حالی که فقه اساساً آمده تا مسیر معنویت را باز کند.
اما ما گاهی چنان درگیر مباحث فقهی میشویم که تا علما به نتیجه برسند، سه نسل از دست میرود؛ سه نسلی که یا مسیحی میشوند، یا آتئیست، یا حتی جذب جریانهایی مانند شیطانپرستی. در حالی که حتی آن فرد شیطانپرست هم در اصل به دنبال پرستش خداست. این ابتذال فضای ادیان زمانی شکل گرفت که گفتوگو جای خود را به تئوریهای توطئه داد؛ اینکه همه ماسوناند، همه میخواهند ما را از بین ببرند. وقتی ادیان را از گفتوگو خارج میکنیم، فضا توطئهمحور میشود.
خبرنگار: عارفه معینی خبرنگار فرهنگی ایمنا




نظر شما