"رازی در کوچه ها" را نشر مرکز در سال ۱۳۸۶ منتشر کرده اما این داستان نیمه بلند آنطور که باید به خوانندگان ایرانی معرفی نشده و فرانسوی ها پیش از ما زیبایی ها و رازهای پنهان در نثر ساده آن را تجربه کرده اند. کتاب خیلی گنگ وتلخ آغاز می شود.انگار از همان سطرهای نخست می فهمی که قرار است یک شوکران تلخ را مزمزه کنی.اما تلخی سطرهای نخست نیز باعث نمی شود که کنارش بگذاری.از حال به آینده می روی از امروز به دیروز اما وفی آنقدر دقیق همه چیز را مدیریت کرده که نبض کتاب از دستت بیرون نمی افتد:
" پیرمرد بی دفاعی که روی تخت خوابیده پدر من است. این را به خودم یادآوری میکنم….ولی نمیدانم چرا پدر که این همه معنا دارد برای من معنا ندارد. حتی حالا که دارم او را برای همیشه از دست میدهم. این کلمه که هر کس میتواند مدت ها درباره اش حرف بزند به اندازه تکان برگی هم دلم را نمیلرزاند"
داستان با روایتی از عبوی در حال مرگ آغاز می شود ودختری که آمده تا پس از سالها چندساعت آخر زندگی پدرش را به نظاره بنشیند.
داستان با روایت عبو آغاز می شود اما مانند اکثر نوشته های فریبا وفی این زنها هستند که سکان ادامه کار را به دست می گیرند:مستانه،حمیرا ومادرشان ماهرخ و بعد مادربزرگ پیرشان،آذر،منیر اما بیشتر از همه قصه،قصه ماهرخ است:
" ماهرخ باز هم به لباسها پناه میبرد. حالا دارد مثل کهنهفروش محل آن ها را بههم میریزد و دوباره از هم سوامیکند. چندتایی را جلوی صورتش میگیرد و ناامید نگاهشان میکند. حالت کسی را دارد که بعد از ساعتها شستن، لکه های درشت روی لباسها را میبیند. مچاله شان میکند و ذله شده از مگسی که جلو صورتش وزوز میکند، منتظر میماند عبو شیر را باز کند."
ماهرخ،زنی مستاصل است که در خانه عبو نقش همه چیز از مادر گرفته تا سنگ صبور زنهای همسایه را دارد به غیر از زن عبو.انگار روح تسخیر شده این زن در این خانه می چرخد و خواننده را به اثیری می کشاند.نمی دانم اثیری کلمه ای کافی برای توضیح این شخصیت هست یا نه.این زن از زن بوف کور صادق هدایت نیز بیشتر آدم را تکان میدهد.اما اشتباه نکنید.ماهرخ نه زن ونه مادر بدی است و هیچ پناهی نیز به جز این خانه نفرین شده ندارد.این زن بیشتر با سکوتش خواننده را تکان می دهد.سکوت فروخورده ای که بیشتر ما یک نمونه از آن را حداقل در اطراف خود تجربه کرده ایم.زنی که حتی مرگش هم مثل یک راز سربسته می ماند:
"عبو با زل زدن حکومت میکرد. زبان الکن میشد. راه رفتن مختل. خون جمع میشد توی صورت. گناه مثل علف خودرو از دلت بیرون میزد، بیخودی. اعتراف میکردی تا از سوزن نگاه در امان بمانی. به تلافی آن خیره خیره دیدنها بود که ماهرخ به چیزی نگاه نمیکرد حتی به من.
یک روز عبو جوش آورد. میخواست دیده شود و ماهرخ عادت نگاه کردن از سرش افتاده بود. وسط آشپزخانه به پهلو دراز کشیده بود. سرش را گذاشته بود روی بازویش و ول شده بود. پیراهن آجریرنگ گشادی تنش بود. عبو رفت و برگشت. دور و بر ماهرخ پلکید و زل زد به صورتش، به گودی کمرش، به پاهایش. اعضای بدن همگی خاموش بودند و واکنش نشان نمیدادند… عبو بالش آورد. ماهرخ سرش را بلند نکرد. عبو ایستاد بالای سرش، درمانده. بعد خم شد و خودش را انداخت روی ماهرخ. مثل آدمی که یک دفعه تلپ شود روی یک گونی گنده سیبزمینی و زد. بدجور زد. میزد که از نو تبدیلش کند به یک زن. بیدارش کند. زندهاش کند. نه این که آزارش بدهد. ماهرخ بیدار نشد. مثل زندهها جیغ نکشید. از درد هم ننالید. عبو عقب کشید و پس کلهاش را کوبید به دیوار. انگار کله مال خودش نبود. اصلاً صاحب نداشت. بعد هم طرح یک گریه خشک و بچهگانه روی صورتش نشست."
حمیرا اینجا فقط راوی است.راوی زن هایی که در پس دیوار خانه های این کوچه پنهانند.خود فریبا وفی پس از ترجمه این کتاب به زبان فرانسه می گوید نمی دانم که چرا از میان کتابهایم این کتاب را برای ترجمه برگزیده اند.اما به عنوان یک خواننده باید اعتراف کرد این کتاب قهوه تلخی است که نوشیدنش تا سالها از یاد نخواهد رفت.تصویری خاص از زن های ایرانی سی یا چهل سال گذشته که قصد سیاه نمایی ندارد.تنها روایت می کند.روایتی تنیده از فقر و جهالت در هم که زن و مرد اسیر آن هستند و کودکان این کوچه نخستین قربانیانش.آذر و حمیرا برای خودشان توی تمام زوایای این خانه ها و آدم هایش و حتی محله هایی که نباید سر می کشند.برای خودشان می روند و می آیند و دوستی عمیقشان در پس این کوچه ها روایت می شود.در پس همین کوچه هاست که می فهمیم وضعیت حمیرا خیلی بهتر از آذر است.درست است که کسی در خانه حمیرا را حتی به اسم هم صدا نمی کند و او انگار سایه ای فراموش شده در این خانه است که ماهرخ نمی گذارد مثل خودش مظلوم و بی دست و پا بار بیاید،اما اوضاعش از آذر خیلی بهتر است.آذری که عاشق پدرمعتادش است و بلد است چطور از مادر بیچاره اش پول تلکه کند اما آخرش با همه نترسی از سایه برادرش هم هراسان است.همه رازهای داستان با روایت مرگ آذر روی آن درخت وسط حیاط و شعله های آتش به پایان می رسد.انگار با این مرگ نه تنها آذر که حمیرا نیز روی درخت به آتش کشیده می شود.از اینجاست که دیگر "مرگ" برایش یک چیز عادی می شود.مرگ عبو،ماهرخ،عزیز و انگار همه از اول قرار بوده است یک روز به سادگی مثل آذر بمیرند.
این داستان بلند نیز مانند دیگر داستان های فریبا وفی ساده،شیوا اما بسیار عمیق و پرچالش است.پس از پایان کتاب انگار از جنگ وجدالی طولانی با شیاطین بازگشته ای.نه شاید اشتباه می کنم.انگار از جنگ وجدالی طولانی با فقر و نادانی آمده ای.مردهای کتاب بد نیستند.آنها همین مردهای سی چهل سال پیش دوروبرمان هستند که از رکود اقتصادی و فقر به تنگ آمده اند و ما تنها داستان خانه هایشان را می بینیم نه جدالشان با فقر و نداری را.اما داستان راز زن هاست.راز منیری که برخلاف ماهرخ می تواند هرکجا خواست برود و هرچه دلش خواست بپوشد.اما این ها راضی اش نمی کند.زندگی رنگ و رو رفته اش انگار چیزی کم دارد.چیزی که ماهرخ نمی فهمد و نخواهد فهمید که چیست.
خبرگزاری ایمنا: اسم کتاب "رازی در کوچه ها"ست و نویسنده اش نیز فریبا وفی که پیشتر نیز از او داستانهای خوبی مانند ترلان،پرنده من و رویای تبت خوانده ایم.اما رازی در کوچه ها چیز دیگریست.چیز غریبی مثل افسون نگفته ای که بیشتر زنها در سینه دارند.
کد خبر 87601
نظر شما