به گزارش ایمنا همیشه آغاز هر نوشته ای برای نگارنده مشکل بوده و هست و برای نوشتن خاطراتی از سفر حجاز این مشکل شاید دوچندان باشد. به راستی نمی دانم از کجا باید شروع و به کجا باید ختم کنم. چگونه آنچه را که در دل دارم بنویسم مادامی که این سفر، برایم سفر عشق و تهی شدن از عقده ها و ناامیدی ها و پر شدن از امیدها و چشیدن محبت ها بود. سفری که بی ادعا خدایی بود و خدایی آمد و خدایی رفت!
و من مسافرت شدم همان روزهایی که از آن زیاد نگذشته است؛ همان روزهایی که زود سپری شد؛ همان روزهایی که دعوتنامه ام را خودت امضا کردی و درست لحظه ای که تمامی بندگانت میهمان سفره کریمانه ات بودند مرا بر سر سفره ی ویژه تری نشاندی. سفره ای که نهایت ارحم الراحمینی ات بود و انباشته از ذوالجلال و الاکرامی ات! و من در این مسیر مدام به دنبال سر سوزنی لیاقت در خود می گشتم.
جایی خوانده بودم؛ خانه کعبه مهمانخانه خداست و ابراهیم علیه السلام منادی دعوت کرم اوست که با ندای "واذن فی الناس بالحج" حاجیان را به میهمانی خداوند فرا می خواند تا بر سر سفره عنایت خدا حاضر شوند و از الطاف بی نهایت او بهره گیرند؛ و به راستی که این عنایت، عنایتی است که هر گرسنه را از مائده رحمت بهره داده و هر تشنه را از عین الحیات معرفت، قدح شادمانی بر کف.
پرده اول: دل کندن
دل ریشه دارد؛ ریشه در خانواده، مال و فرزند، کار و تجارت، شهر و وطن...تیشه می گیرم و می زنم به ریشه ی این دل...می زنم تا کمتر دلم هوای دلبستگی ها را کُند. دارم عازم می شود. عازم...یعنی آهنگ رفتن و به راه افتادن...در راه که باشی، گاهی یادت می رود که قرار است به مقصد برسی. گاهی آن قدر ریزه کاری های راه مشغولت می کند که مقصد را فراموش می کنی. راه هم انگار جزیی از ریشه دل است. دل به همین در راه ماندن دلخوش می شود. این را هم باید کند. این را هم باید بی خیال شد. مقصد؛ جایی که بی دل از دنیا می شویم...
پرده دوم: من، من نیستم
دارم خودم را انکار می کنم. دارم هست و نیستم را انکار می کنم. هر چه بیشتر صندوقچه وجودم را می گردم تا شاید چیزی ارزشمند پیدا کنم، کمتر پیدا می کنم. اصلا چیزی هست که به آن بنازم؟ چیزی دارم که برایم حکم غیرت داشته باشد؟...دارم! همین که عاشقم؛ همین که شوق دیدن مقصد را دارم؛ همین که در دل کندن و دل بریدن اندکی موفق شده ام؛....همین نشانه خوبی است.
ببین خدا! من، من نیستم. من آن کسی که دیروز بود نیستم. من را کسی دیگر ببین. تو مرا خوب ببین. بگذار خیالم راحت باشد در این سفر. بگذار دلم به دل دل کردن نیفتد که حساب سیاهم پیش روی تو رو باشد. تا جا دارد در این سفر ببخش و بگذر، تا آنی باشم که آرزو داشتم.
هواپیما در حال نشستن است...چرا من اینقدر ملتهبم؟!
پرده سوم: سلام بر کبوترها
همسفرهای من انگار حالشان خوش نیست. نه!نه! انگار حالشان خوش تر از من است. نمی دانم چرا قلبم درد می کند؟ چرا دست هایم مور مور می شوند؟ چرا چشم هایم دو دو می زند؟
همسفرها را که نگاه می کنم بیشتر از خودم ناامید می شود. چه حال خوبی، چه دل عاشقی دارند. من با خودم قرار گذاشته بودم آینه زلالی بیاورم اما انگار آینه ی بغل دستی من زلال تر است. چه آب چشم مقدسی...کاش رویم باز بود و می شد به دست بگیرم این دانه های مروارید را و قطره قطره جاری از گونه هایش را بچینم. اتوبوس دور می خورد و دور. ساختمان های بلند را طی می کنیم و می رسیم به هتل...هتل؟ نه این جا که همه اش مدینة النبی (صـــلی الله علیه) است.
هتل و حرم ندارد که، مخصوصا اینجا که ما هستیم، همسایه دیوار به دیوار نبی خداست...چقد کبوتر دارد بالای سرم پر می زند؟! کبوتر نشانه خوبی است. نشانه سپیدی است. حالا حالم بهتر است.
پرده چهارم: باب علی (علیــه السلام)
عزیزی گفته بود از باب علی وارد شو. یاد این حدیث افتاده بودم: "انا مدینة العلم و علیٌ بابها" من شهر دانشم و علی دروازه آن است. حالا قدم هایم ترتیب قبلی را ندارند. پاهایم به هم گیر می کنند. کافی است با کمی تامل خلوتی با خویش کرده و گوش بر همین دیوارها بگذاری تا ضجه در گلو خفته بچه های زهرا(س) را بشنوی، آنها که آستین به دندان گرفته بودند تا صدای گریه شان به گوش نامحرمان نرسد.
باید ببینم بقیه چطور قدم بر می دارند. اینجا با اینکه همه جایش حرم است اما باز هم چشمم دنبال خانه فاطمه (ســـلام الله علیه) می گردد. دنبال قبر رسول نور گم می شوم. البته گم شدنی در کار نیست. اسم باب علی را به هر که بگویم مرا یک راست می برند همان جا که اول بودم. خیالم از این بابت راحت می شود، دل را می زنم به دریا ... یکهو خودم را مقابل درب خانه محبوب پیغمبر می بینم. کلون و قفل درب را با چشم هایم لمس می کنم. اینجا باب فاطمه است.
پرده پنجم: به دنبال گمگشته ام؟
حرم را دور می زنم، کاش می شد بدون خجالت از نگاه دیگران چشم هایم را ببندم و راه بروم. بقیع را بدون آدرس هم می شود پیدا کرد؛ از فوج کبوترانی که پر می زنند؛ از گروه زائران شوریده ای که در راه برگشتن از آنجا هستند، از بوی غربتی که در فضا پیچیده است! بقیع گم نمی شود. این ما هستیم که گم شده ایم. این ما هستیم که برای دل خودمان هم که شده می گوییم: قربان قبر بی ضریحت! وگرنه امام زنده و مرده ندارد که، با ضریح و بی ضریح امام است. غربتش مال دل ماست که هوای بوسیدن قبر داریم و نمی شود. نمی گذراند که بشود. غربتش مال چشم های ماست که باید از پشت میله ها، زیارتنامه بخوانیم و از خودمان بپرسیم: راستی زیر آن تل خاک و آن چند تکه سنگ، امام من خفته است؟!
پرده ششم: چیزی نمانده مدینه تمام شود
اینجا انگار زمان زودتر از هرجا می گذرد. با انگشت هایم می شمارم: یک، دو، سه، چهار، ....چیزی نمانده ده روزمان تمام شود. مدینه چه بازی گرفته دلم را! این چند روز با خودم کنار نیامدم. با چشم هایم کنار نیامدم، باقلبم هم کنار نیامدم. باورم نشد که کوچه های مدینه، همین معبرهایی بود که این روزها در آن قدم می زدم. باورم نشد منبر نبی خدا را با یک منبر کوچک چوبی از نخل خرما می شناسم. من کوچه پس کوچه های مدینه را با این سنگ های مرمر سپید شناختم....قشنگ است اما مدینة النبی من نیست. چه زیباست کلام شهید آوینی: « با که باید گفت که اسلام در مدینة النبی از همه جا غریب تر است!»
پرده هفتم: وداع با قبر مخفی مادر
دیدی چه شد؟ غافل شدیم و مثل برق گذشت. من هنوز با چشم هایم که دو دو می زند در حرم، کنار نیامده بودم. هنوز دنبال بوی پیامبر، باید کوچه به کوچه می گشتم. وقتم کم بود. من فقط وقت داشتم خیره شوم به گنبدخضرا. گندم بریزم برای کبوترهای بقیع تا سلام مرا برای امامان خوبم ببرند. زیارت های دوره ای و مسجدهای کوچک و بزرگ زیادی را دیده ام. واژه مدینه در روضه های ما زیاد تکرار می شود اما انگار تا آدم نیاید و نبیند، نمی فهمد که مدینه هنوز هم غریب است. فاطمه هنوز هم دارد تازیانه می خورد، علی هنوز هم دارد از مصیبت فاطمه در کوچه ها زمین می خورد.
در همین هوا بود که صدای فاطمه در سپیده صبح بلند شد و فرمود: "الجار ثم الدّار"؛ اول همسایه سپس خانه. در همین هوا بود که صدای همسایه ها بلند شد: « یا روز گریه کن یا شب ...!»در همین هوا بود که صدای ... من چگونه از این جا دل بکنم؟ من دلم را کنده بودم که به اینجا گره بزنم. حالا وداع چه سخت است برای این دل آشفته...کاش گم شوم.
پرده هشتم: سپید بپوش
باید وسایل را تحویل بدهیم و فقط یک دست لباس سفید را برای خود نگه داریم. عازم مسجد شجره ایم. مسجد پر از نخل است، این حوالی می توانی یک عالمه سفید پوش عاشق را نظاره کنی. اینجا لبیک گفتن را امتحان می دهند: لبـــیک ... اللهم لبـــیک...
خدا چه به ما گفته که ما باید لبیک بگوییم؟ چه خواسته از ما که حالا باید جوابش را با لبیک بدهیم؟ مرور می کنم همه عمرم را. همه زندگی ام را. چقدر من زیاد از خدا، چیزهای مختلف خواسته ام و چقدر خدا کم خواسته... و چقدر همین کم را یکی در میان اجرا کرده ام. حالا باید لبیک بگوییم که تنها بر طاعت خدا دهان می گشاییم و بر معصیتش دهان می بندیم. رویم نمی شود لبیک بگویم. می ترسم دروغ بگویم. می ترسم آنی نباشد که زبانم می گوید...این جامه های دوخته شده را که تعلقی از نماد دنیایی دارند، می اندازم زمین و سپید می پوشم.
اما راستی آیا از ریا و نفاق و دورویی و دورنگی هم فارغ شده ام؟ آیا روحم به سپیدی لباس ظاهری من هست؟؟ وای که چقدر مُحرم شدن سخت است. باید بنشینم یک گوشه مسجد و سنگ هایم را با خودم وابکنم. انگار هنوز خرده شیشه دارد این روح دنیا دیده ام!!
پرده نهم: حاجی می شوم
روحانی کاروان می گوید: « نیت کنید برای احرام عمره مفرده. نیت کنید که از هر بندگی جز بنده خدا بودن رها شوید. چشم تان را ببندید و تا نگفته اند باز نکنید.» من اول با خیال راحت چشم می بندم اما کمی بعد ذهنم را درگیر این می شود که آیا حاضر هستم بنده ی هیچ کسی نباشم؟ آیا قدرت نه گفتن را یاد گرفته ام که بتوانم به ثروت و امکانات و شهرت و نسب فامیلی و هر چیز که بت بعضی ها و شاید خودم شده، نه بگویم؟!
می خواهم برسم به پرده کعبه. منتظر خبر روحانی کاروانم. صدای هق هق می شنوم. صدای زمین افتادن، صدای خدا خدا! چشم باز کردم. هیچ کس دور و برم نیست. من هستم و من...با یک پهنه وسیع از حرم امن الهی. کعبه را می نگرم، انگار چشم هایم از نگاه تهی شده. زبانم گویا شده به این عبارت: " یا ابانا استغفر لنا انا کنا خاطئین... ای پدر ببخشای و از ما درگذر که به راستی ما از خطا کارانیم." چیز دیگری بلد نیستم!
پرده دهم: دور خدا می گردم
به دیوار بلند و سیاه پوشش نگاه می کنم که بین ما سپید پوشان قد علم کرده و بالا رفته است. به صحن و سرای مرمرین و بزرگش نگاه می کنم که تا چشم کار می کند، عاشقی هست که نجوای پنهانی اش را با خدای خود در میان بگذارد. راستی خدای هرکسی با دیگری فرق می کند؟ مثل خدای آن چوپان داستان موسی و شبان که می گفت: « تو کجایی تا کنم شانه سرت؟!» . خدای آن مرد عربی که آن گوشه روی پله ها نشسته و زیر لب چیزی را زمزمه می کند هم متفاوت است؟ خدای من هم با خدای همسفرانم فرق می کند؟ یعنی همه این خداها در عین این که یک وجودند، در عین اینکه یک خدای واحدند، توی ذهنیت بنده هایش به صورت های مختلف خدایی می کنند. یکی خدایش را با علت و معلول ها پیدا می کند. یکی در نگاه زلال کودکان خدایش را می یابد. یکی در عاشقی و معشوقی اینچنینی، در حج خدایش را صدا می زند. یکی خدایش آن بالا بالاها، بالای آسمان ها نشسته و دارد خدایی می کند. یکی خدایش همین جا، کناررگ گردنش دارد نبض می زند و می گوید که: "هستم" (انه اقرب الی من حبل الورید ...)
این بندگی هم چه ماجرای شیرینی است. اگر آدم راضی می شد که فقط برای خدا بندگی کند همه دنیا بنده اش می شد، اما حیف! حیف که نقد را نمی بیند و به نسیه می چسبد. اینجا نوای " سارعوا الی مغفرة من ربکم ..."؛ بشتابید به سوی بخشش پروردگارتان! همه جا به گوش می رسد.
پرده یازدهم: مثل هاجر
طواف را به سختی انجام دادم. آخر روحم دور دور بود از من. باید می کشاندمش در مدار. گریز از مرکز داشت. این روح از همه جا رانده شده و عادت دارد به رانده شدن. جذبش نکرده اند که رام شود. حالا باید در جذبه کعبه، می کشاندمش. بیچاره حق دارد تمرّد کند. جذبه ندیده تا حالا. مدام فرار... اما اینجا دیگر راه فرار نیست. باید تسلیم شد. اصلا اگر تسلیم حق نشوی که حج نکرده ای! کوه صفا نقطه صفر آغاز من است. از اینجاست که به خدا می گریزم و به او پناه می برم و او که داننده پنهان من است، می داند که دارم "سعی" خودم را می کنم. دارم مثل هاجر نفس نفس می زنم تا به او برسم. دارم هفت بار می روم و می آیم. مروه را با پاهایم لمس می کنم و برمی گردم. نمی مانم که استراحت کنم. می روم که جانم در این راه ناخالصی هایش را زمین بگذارد. میروم تا آغاز مقدسی باشم برای آن که با همه توان و قوا به جنگ شیطان نفس بروم. من دارم "سعی" می کنم! چه سعی باشکوهی! تردد میان خوف و رجا و ترس و امید.
پرده دوازدهم: این همان سنگ سیاه است؟
تشنه زمزم ام. یادم هست امام سجاد(ع) به شبلی فرمود: " زمزم را که می نوشیدید، قصدت این بود که بر سر طاعت خدا میروی و از نافرمانی او چشم می پوشی؟" و شبلی گفته بود: "نه! من حواسم را جمع می کنم که اگر حبیبم از من پرسید، بگویم آری!" اما مگر به همین سادگیست؟ مگر دارم برای امتحان ریاضی تقلب می کنم؟ اینجا قضیه جان و روح و نفس و وجود است. اینجا آری گفتن مثل جواب سوال ریاضی دادن نیست. اینجا عیار آری گفتن آدم را پیش از آنکه به زبانش بیاوری می سنجند.
کارم سخت شد خدا! خیلی سخت شد! نافرمانی کردن تو؛ تویی که قولت صدق است و ذکرت آرامش قلب و عادت نفس شده. اصلا این نفس از روز اول هم کارش می لنگید که میوه ممنوعه خورد و هبوط کرد. حالا باید تمرین عاشقی کنم. این معشوق است که می گوید: نکن! حواسم هست؟
خوش به حال حجرالاسود. خوش به حالش که روی نبی خدا را دیده و او با دست خودش آن را به اینجا آورده و گوشه خانه خدا قرارش داده. اگر من همین حسرت را تا ابد به دوش بکشم برای سوختنم کافی است. این که رسول نور بیاید و با دستان مهربانش بگیردم و بدوزدم به خدا...یعنی می شود؟
پرده سیزدهم: مکه را می نوشم
تشنه ام؛ تشنه تماشای مکه. تشنه تماشای صحرای عرفات که اشک های حسین (ع) به بارش نشانده. تشنه تماشای لیاقت ها. جاهایی که خیال آدم راحت می شودکه مهر می زنند زیر پیمان هایش. که به پیمان هایش نمی خندند و جدی اش می گیرند.
دوست دارم سنگ بیندازم به شیطان. مثل ابراهیم که تسلیم فرمان حق شده بود و دل بریده بود از اسماعیل اش. این قضیه دل بریدن چقدر پیچیده است. همه جای تاریخ سروکله اش پیدا می شود. هرجا که ماندگار شده، یک نفر دلش را بریده و دوختن کار ساده ای باید باشد اما اینجاها که هستم نمی شود سری تکان داد و گفت: بله! من می بُرم، من می دوزم! ... اینجا آدم عقب عقب می رود که نکند از او بخواهند دل ببرد. سخت است که تعلقات را دور بیندازی چراکه آنها به آدم منگنه شده اند. باید با درد و آه و فریاد بکنی و بیندازی دور. دیگر هم نباید چشم به آن بیندازی، چرا که اسیرش می شویم. همین هاست که کار را اسیرش می شوی. همین هاست که کار را سخت کرده ... کعبه در موسم حج واجب باید دیدنی تر باشد. در عمره مزه مزه می کنیم اما لذتش را نمی چشیم. زیارت دوره ای می رویم و من همه مکه را می نوشم، با همه وجودم، اما گوشه دلم هنوز دلتنگ مدینه است. مدینه کار دلم را خراب کرد. عاشق و بی دلم کرد وگرنه شاید مکه هم می آمدم این قدر عمیق نمی شدم.
پرده آخر: نمی شود همین جا بمانم؟
هر سلامی وداعی هم دارد. یادم هست امام صادق (ع) فرموده بود: آخرش دست به درب کعبه بگیر و بگو: "المسکین علی بابک فتصدق علیه بالجنة" ؛ این تهیدست بر درب خانه توست، پس بهشت را بر او صدقه بده.
می گویم اما زانوانم می لرزد. چطور وداع کنم با جایی که روحم را آرام کرد، وجودم را سکینه داد، تنم را بیمه از آتش کرد و قلبم را اطمینان بخشید. می ترسم دیگر دعوتم نکنند.
لحظه خروج از بیت الله الحرام لحظه جان کندن من است. مثل امام موسی کاظم (ع) می گویم: "اللهم انی انقلب علی الا اله الا انت" خدایا من برمی گردم و بر این باورم که جز تو خدایی نیست و به سجده می افتم. کاری غیر از این بلد نیستم. ولی و همه کسم همین خداست. مجبورم بیفتم به پایش، مجبورم! چون کاری غیر از این راه بلد نیستم.
کاش می شد همین جا ماند. می دانم هواپیما که بالای شهرم برسد، وسوسه ها دوباره برمی گردند. یک دفعه از دنیای جدیدم باز هم بیدار میشوم و به یاد ولی الله الاعظم امام زمانم (عج) می افتم که به واسطه کرامت او مرا به حریم کوی دوست دعوت نمودند. خدایا چقدر از ذکر فرجش غافل بودم؟
خدا! چه می شد غل و زنجیر می کردی شیطان مرا؟
حالا که به شهرم برمی گردم برای استقبالم که می آیند می دانم همه شان اول ته چشمم را نگاه می کنند. می خواهند ببینند زلال شده یا نه!
حالا خدای خوبم، ته چشمم را ببین. زلال شده یا نه؟ قلبم از اینجا پیداست؟!
فایل تصاویر
خبرگزاری ایمنا: ببین خدا! من، من نیستم. من آن کسی که دیروز بود نیستم. من را کسی دیگر ببین. تو مرا خوب ببین. بگذار خیالم راحت باشد در این سفر. بگذار دلم به دل دل کردن نیفتد که حساب سیاهم پیش روی تو رو باشد. تا جا دارد در این سفر ببخش و بگذر ، تا آنی باشم که آرزو داشتم.
نظر شما