به گزارش خبرگزاری ایمنا، روز اول ورود به مدرسه بود و کلاس اولیها دست در دست پدران و مادران به مدرسه آمده بودند و رهایشان نمیکردند، گویا نمیدانستند در مدرسه نیز مادری مهربان در انتظار آنها است...
منتظر بودند و به یکدیگر نگاه می کردند تا اینکه زنگ مدرسه به صدا درآمد. کودکان به گریه افتادند و ناچار مادران و پدران نیز در نزدیکی صف کنار آنان جای گرفتند و به این ترتیب کلاس اولیهای آن دوران، همراه با دانشآموزان کلاسهای بالاتر در حیاط مدرسه و در صفهایی منظم ایستادند و از جلو نظام گفتند...
اما همه چیز برای کودکان کلاس اولی تازه بود و عجیب... بچه های کلاس های دوم و بالاتر بادی در غبغب انداخته بودند و جولان می دادند و گاهی نیز کودکان گریان را آرام میکردند و سعی داشتند جلوی اشک ریختن این کودکان نوظهور را بگیرند ... ما اما دلمان قرص بود و میدانستیم که قرار است معلم، مادر ما نیز باشد ...
از جلو نظام... یک نفر از بچه ها به جلوی صف رفت و قرآن خواند. بعد نوبت سخنرانی خانم مدیر رسید و به همه دانش آموزان خوشامد گفت و از مادرها و پدرها درخواست کرد که با کودکان خداحافظی کنند اما مگر اشک کودکان امان میداد...
ناظم مدرسه به جلوی صف رفت و بلندگو را در دست گرفت، هنوز چشمان نافذش در خاطر مانده است... ناظم پُر ابهتی که از یاد رفتنی نیست... "بچه ها هر روز ساعت هفت و نیم باید در مدرسه باشید. ، هرکسی دیر آمد نامش را می نویسیم و از نمره انضباط او کم می کنیم. یادتان باشد که نظافت را رعایت کنید. همیشه شنبهها قبل از اینکه به کلاس بروید ناخنهایتان را می بینیم، مبادا بلند باشد. در ضمن خوب درس بخوانید تا نمرات خوبی بگیرید و موفق شوید. گریه هم نکنید مدرسه خانه دوم شماست".
بعد اسامی همه دانش آموزان را خواند و کلاس بندیها را اعلام کرد. همه دانش آموزان به کلاسهای تعیین شده وارد شدند و کودکان کلاس اولی نیز باید از پدرها و مادرها جدا میشدند و این موضوع برای هیچ کس استثنایی نداشت.
کودکان درون نیمکت ها نشستند، در هر نیمکت سه نفر و گاه به ناچار چهارنفره نشسته بودند. تخته سیاهی با چند قطعه گچ سفید و صورتی و آبی در جلوی آنها قرار داشت. آرام و بی صدا بودند، اما گاه صدای هق هق نیز شنیده میشد... کسی حرفی نمیزد، یکدیگر را نمیشناختند... تا اینکه معلم به کلاس آمد.
برپا... بفرمایید بنشینید بچه ها ...
معلم ایستاد و به بچه ها خوب نگاه کرد، لبخندی بر لب داشت... جای برخی از آنها درون نیمکت ها را با توجه به اندازه قد کودکان تغییر داد، سپس به پشت میز خود رفت و روی صندلی نشست، دفتر کلاس را باز کرد و نام همه ما را پرسید و درون دفتر کلاس نوشت. گاه کودکی با صدای هق هق خفیفی بلند میشد و نامش را بر زبان میراند و معلم با خوش رویی به او لبخند میزد و خوشامد میگفت و چشمان کودک برقی میزد.
کلاس رسما آغاز شد. لوح های بزرگ دیواری برای آموزش کلاس اولیها، لوحهایی فراموش ناشدنی... خانم معلم هر روز یکییکی لوح ها را آموزش میداد و کودکان در انتظار آغاز آموزش الفبا روزشماری میکردند تا اینکه روز موعود رسید.
"آ" اول، "آ" دوم، "ب" اول، "ب" آخر... و درنهایت بابا آب داد... بابا نان داد... اما زمانه، زمانۀ جنگ بود و برای برخی از کودکان، بابا در آن بحبوحه جنگ چیزی فراتر از آب و نان یعنی جان را داده بود.
مگر می شود سنگر کنار مدرسه را از خاطر برد! وقتی صدای آژیر قرمز که نشان دهنده خطر بود در مدرسه پخش میشد همگی همراه با خانم معلم به سمت سنگر پناه می بردند، بچه های کلاس بالاتر نیز میآمدند و همگی درون سنگر خاکی پناه میگرفتند تا خطر رفع شود. حالا آپارتمانی بر فراز سنگر قدیمی آن دوران برخاسته است اما مدرسه همچنان برجاست.
زنگ اول، زنگ دوم، زنگ سوم و چهارم... هر زمان با زنگ تفریح به حیاط بزرگ مدرسه میدویدند و بازی برای آنها حتی در آن چند دقیقه نیز صفایی داشت... و در نهایت به زنگ آخر میرسیدند و دیگر خبری از هقهقهای کودکانه نبود...
معلم هیچ روزی را بدون شعرخوانی برای کودکانش به پایان نرساند، زنگ های آخر مدرسه زنگ شعر بود و شور... شعرهایی که هنوز هم در خاطر باقی است و چه لذتی دارد زمزمهکردن این اشعار خاطرهانگیز کودکانِ دهه شصت...
حالا اما سالها از آن دوران میگذرد و از کلاس اول تنها خاطراتی باقی است که فراموش نخواهد شد، خاطراتی که با حضور معلمی گره خورده است که مهربان بود، درست مانند مادر...
نظر شما