به گزارش ایمنا، جلال آل احمد کتاب «سنگی بر گوری» را بر پایۀ زندگی حقیقی خود نوشته و در آن نخست به بازگویی چگونگی زندگی خانوادگیاش میپردازد، سپس راههای گوناگون بچه دار شدن را برمیشمارد و از آزمودههای خود و همسرش در بررسی برخی از این راهها میگوید؛ از آزمودن شیوههای پزشکی تا پیروی و اجرای برخی باورهای خرافی قدیمی، یا حتی پذیرش سرپرستی کودکی یتیم... و اینکه سرانجام هیچ یک از این راهها کارگر نمیشود و نویسنده حالا با مقایسه زندگی اش با دیگران به خود دلگرمی میدهد و می گوید: «من اگر بدانی چقدر خوشحالم از این که آخرین سنگ مزار درگذشتگان خویشم.» این کتاب زیر نظر شمس آل احمد با ویرایش مصطفی زمانی نیا در سال ۱۳۷۶ از سوی انتشارات کتاب سیامک منتشر شده است. در صفحۀ نخست آن می خوانیم:
«ما بچه نداریم، من و سیمین. بسیار خوب، این یک واقعیت است. اما آیا کار به همینجا ختم میشود؟ اصلاً همین است که آدم را کلافه میکند. یک وقت چیزی هست، بسیار خوب هست، اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد. بروید ببینید در فلسفه چه تومارها که از این قضیه ساختهاند. از حقیقت و واقعیت. دست کم این را نشان میدهند که چرا کُمیت واقعیت لنگ است، عین کُمیت ما.
چهارده سال است که من و زنم مرتب این سؤال را به سکوت از خودمان کردهایم، و به نگاه، و گاهی با به روی خود نیاوردن. نشستهای به کاری، و روزی است خوش و دور برداشتهای که هنوز کلهات کار میکند و یک مرتبه احساس میکنی که خانه بدجوری خالی است و یاد گفتهٔ آن زن میافتی – دختر خالهٔ مادرم – که نمیدانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که: توی شهر، بچهها توی خانههای فسقلی نمیتوانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشتهاید… و حیاط به این گندگی چهارصد و بیست متر مربع است. اما چه فرق میکند؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر. وقتی خالی است، خالی است دیگر. واقعیت یعنی همین! و آن وقت بچههای همسایه توی خاک و خل میلولند و مهمترین بازیهاشان گشت و گذاری روزانه سر خاکروبه دانی محل که یک قاشق پیدا کنند یا کاپوت ترکیده.»
نظر شما