به گزارش ایمنا، در سومین صبحانه با کتاب ایمنا صفحۀ آغازین یک کتاب فلسفی را می خوانیم که برخلاف دیگر کتاب های فلسفی ملال آور نیست و با زبان داستان مروری بر تاریخ فلسفه دارد. یوستین گردر نویسندۀ این کتاب آن را در سال ۱۹۹۱ برای آموزش فلسفه به نوجوانان نوشته بود اما این که کتابش تاکنون به ۵۹ زبان برگردانده شده نشان می دهد که علاوه بر نوجوانان، توجه بزرگسالان را هم بهخود جلب کردهاست. «دنیای سوفی» توسط حسن کامشاد به فارسی ترجمه و از سوی انتشارات نیلوفر به چاپ رسیده است. در صفحۀ نخست آن می خوانیم:
«در زمانی باید چیزی از عدم به جود آمده باشد...
سوفی آموندسن از مدرسه به خانه می رفت. تکۀ اول راه را با یووانا آمده بود. دربارۀ آدم های ماشینی حرف زده بودند. یووانا عقیده داشت مغز انسان مانند کامپیوتری پیشرفته است. سوفی خیلی مطمئن نبود. آدمیزاد لابد بیش از یک قطعه افزار است؟
به فروشگاه بزرگ که رسیدند راهشان از هم جدا شد. سوفی بیرون شهر زندگی می کرد و راهش تا مدرسه دو برابر یووانا بود. بعد از باغ آن ها بنای دیگری نبود، خانه شان انتهای دنیا می نمود. جنگل از همان جا شروع می شد. آمد و آمد تا رسید به کوچه ی کلوور. درآخر کوچه پیچ تندی بود، به نام پیچ ناخدا. احدی گذارش به این طرف ها نمی افتاد مگر در تعطیلات آخر هفته. اوایل ماه مه بود. شاخه های سرکش نرگس های زرد، گرد درختان میوه ی بعضی از باغ های پیچیده بود. برگ های سبز کمرنگ درختان غان تازه در آمده بود. شگفتا، چگونه همه چیز در این وقت سال می شکفد! زمین که رو به گرمی نهاد و دانه های آخر برف که آب شد، خروارهای گیاه سبز از خاک بی جان سر در می آورد، چه این را سبب می شود؟ سوفی در باغ را گشود، به صندوق پست نگاهی انداخت. معمولا مقدار زیادی برگه ی آگهی و یک یا چند پاکت بزرگ برای مادرش آنجا بود، این ها را روی میز آشپزخانه می ریخت و می رفت طبقۀ بالا، اتاق خودش و به کارهای مدرسه اش می پرداخت.
گاهی نامه هایی از بانک برای پدرش بود، پدر سوفی آدم عادی نبود، ناخدای نفت کشی غول پیکر بود و بیشتر سال را در دریا می گذراند. هر بار چند هفته به خانه می آمد دور و بر خانه پرسه می زد باغ و با غچه را برای سوفی و مادرش تر و تازه و مرتب می کرد. ولی وقتی می رفت و در دریا بود دوری او بسیار بعید می نمود.
ولی امروز فقط یک نامه در صندوق بود و آن هم به نام سوفی. روی پاکت سفید نوشته شده بود: «سوفی آموندسن، شمارۀ ۳ کوچۀ کلوور» و دیگر هیچ. نمی گفت از کیست، تمبر هم نداشت.
در را که بست پاکت را باز کرد، تکه کاغذی به اندازۀ خود پاکت درون آن بود. روی آن نوشته بود: تو کیستی؟
همین و بس. فقط دو کلمه دستنوشته و علامت سوال بزرگی به دنبالش.»
نظر شما