مُلک حقیقی انسان علم و عمل اوست

دکتر ابراهیمی دینانی معتقد است تنها چیزی که مُلک حقیقی انسان است علم و عمل است که موجب کسب معرفت الهی و آگاهی خواهد شد که زوال ناپذیر است.

به گزارش ایمنا، گزیده ای از سخنان این استاد فلسفه که در آخرین برنامه تلویزیونی معرفت بیان کرد بدین شرح است:
حکایتی از حدیقه حکیم سنایی
مثَلت هست در سرای غرور/مَثل یخ فروش نیشابور/در تموز آن یخک نهاده به پیش/کس خریدار نی و او درویش یخ‌گدازان شده ز گرمی و مرد/با دلی دردناک و با دمِ سرد/عمر را بر کدام متاع دادی/زغم یخ چنین ندا دادی
سنایی مثال خوبی آورده و در آن عمر را به یخ تشبیه کرده که همانطور که یخ در هوای گرم تابستان در حال آب شدن است عمر نیز در میدان زندگی اینگونه است و لحظه به لحظه زمان می رسد و می گذرد و عمر را می گذراند.
عمر برَف است و آفتاب تموز           
اندکی ماند و خواجه غَره هنوز
اگر از گذر عمر چیزی عاید ما نشود پس از انقضای عمر چه در دست خواهیم داشت این مطلب مهمی است.
ما فکر می کنیم با زمان وقت داریم و وقت را فقط زمان می دانیم در صورتیکه وقت با تفکر است کسی که تفکر ندارد وقت ندارد. همه مردم عمر معینی دارند که می گذرد اما آن را در اختیار نمی گیرند. چه کسی می تواند آن را در اختیار بگیرد و از آن بهره ببرد؟ کسی که فکر دارد.
جماد و نبات و حیوان نیز در زمان اند اما وقت را احساس نمی کنند. انسان می فهمد وقت را، به دلیل اینکه تفکر دارد و حالا چه کسی تفکر دارد و می داند وقت دارد؟ کسی که خلوت دارد و به ذات خود آگاه است زیرا انسان در سر سویدای خود تنهاست و باید ذات خود را درک کند و بیابد و در آن صورت می تواند از تنهایی به بیرون نگاه کند و بیاندیشد و با جمعیت روبرو شود.
یار تو خورجین توست و کیسه ات/گر تو رامینی مجو جز ویسه ات/ویسه و معشوق تو هم ذات تو/وین برونیها همه آفات توست
باید توجه داشت که اگر بیرون، خلوت من را بگیرد آفت است اما اگر خلوت من را نگیرد برای من مفید خواهد بود.
یک مثال برای اینکه انسان تنهایی خود را بهتر درک کند: انسانها در لحظه ها تصمیمات بزرگ و مهمی می گیرند که در آنها مرگ و حیات مطرح است، در زمان تصمیم گیری امور مهم انسان تنهاست، هرچند از مشورت دیگران بهره مند شود ولی در انتها باز خودِ تنهای خودش است که تصمیم می گیرد حتی در استفاده از مشورت دیگران نیز خودش تصمیم می گیرد.
ابوسعید سؤال خوبی مطرح می کند بر این مضمون که وقف فقهی چیست؟ و در جواب می گوید وقف آن است که عمرت را با خود بگذرانی یعنی عمرت را هدر ندهی یعنی خود را وقف خودت کنی و عمر خود را حبس برای خودت کنی، مثل مال موقوفه که حبس می شود (حبس المال و تحبیس الثمره) پس عمر را باید برای خود صرف کرد هرچند خدمت به دیگران کنی زیرا منافعش به خودت باز خواهد گشت. شاید وقفی محکم تر از این نباشد که انسان عمرش را وقف خودش کند اگر چه به دیگران خدمت کند چون خودش تعالی پیدا می کند.
عبادت به جز خدمت خلق نیست
اگر تو به خلق عالم خدمت کنی خود را بزرگ کرده ای و چه زیبا حکیم سنایی تشبیه کرده حال انسان و سرمایه اش را به یخ فروش، حالا مشتری و خریدار یخ یا همان عمر و سرمایه انسان کیست؟
عمر مثل پول می ماند حالا باید آن را صرف چه چیزی کنی و در ازای مصرف و خرج این سرمایه عمر چه چیزی به دست می آوری که مالک حقیقی آن باشی و کسی نتواند آن را از دستت دربیاورد؟
تنها چیزی که مُلک حقیقی انسان است علم و عمل است که موجب کسب معرفت الهی و آگاهی خواهد شد که زوال ناپذیر است.
توانگری نه به مال است نزد اهل کمال/که مال تا لب گور است و بعد از آن اعمال
عمر یکبار است و بازگشتی در آن نیست پس باید با تفکر بر روی سرمایه اصلی فکر کرد تا از آن بهره برد.
عمر رفت و هیچ دردت نیست/سردِ سرد است هوا و سردت نیست
اینکه احساس سردی نمی کند یعنی ادراکش را از دست داده است وگرنه انسان در حالت سرما باید احساس سردی کند.
بالغ آنست که غرق دنیا نیست/کودک آنست که فکر فردا نیست
کودک چون در اکنون است شاد است و فکر بازی و لذت بردن از آنست و فکر فردا را نمی کند اما کسی که به بلوغ فکری و عقلی می رسد در می یابد که غیر از این دنیا چیز دیگری هست و خود را غرق در دنیا نمی کند و میفهند خدا و آخرت و فرای این ماده را و فرجام شناس و آغاز شناس می گردد.
خلق اطفالند جز مست خدا/نیست بالغ جز رهیده از هوا/تا ازین دنیا نرستی کودکی/بی زکات رو کی آویزکی
اما نکته ای که در اینجاست این است که هم باید مثل کودک که فکر فردا نیست و خوشحال است و لذت می برد باشی یعنی با حالِ خوش زندگی کردن و غرق در دنیا نبودن و رها بودن از غم وغصه، و هم مثل بالغ در فکر فردا بودن و غرق در دنیا نشدن نیکوست.
زیباترین تعریف را قرآن آورده:
(اعْلَمُواْ أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَكُمْ وَ تَكَاثُرٌ فِى الْأَمْوَ الِ وَالْأَوْلاَد)جالب است که لهو و لعب و زینت را مفرد آورده اما لحن کلام در تفاخر و تکاثر عوض شده و بین الاثنینی آورده بر وزن تفاعل یعنی بین افراد تبادل صورت می پذیرد.
(وما الحیوه الدنیا الا متاع الغرور)
اگر انسان به بلوغ عقلی و به خلوتگاه خود برسد واز سر سویدای خودآگاه شود دچار غرور نمی گردد.
اختلافی است بین اهل ادب و حکمت در تشبیه زندگی برخی زندگی را به رودخانه ای که در جریان است تشبیه کرده اند و برخی به آتش تشبیه کرده اند که تشبیه به آتش زیباتر است از چند جهت یکی آنکه شعله  آتش بالا می رود و بالا رفتن یعنی معنویت و عقلانیت که باید صرف عمر حاصلش بالا رفتن و حصول معنویت باشد ضمن آنکه اِنانیت و غرور نیز در آتش می سوزد.
گفت آتش بی سبب نفروختم/دعوی بی معنیت را سوختم
دیگر آنکه آتش موجب میشود ناخالصی ازبین برود وهمه چیز را ازجنس خود می کند و نور و گرمانیز می دهد و موجب می شود تاریکی به روشنایی تبدیل شود هرچه انانیت را بیشتر بسوزانی نورانی تر خواهی شد. هیزم نیم سوخته دود دارد اما وقتی تمام سوخته و پخته شد دیگر دودی ندارد.
تمام سوخته دودی نداشت برسر آتش/توکزجفا بفروشی خموش باش که خامی
وقتی تمام می سوزد دیگر ناخالصی ندارد.
پخته گرد و از تغیر دور شو/همچو برهان محقق نور شو
چیست عقل گلشن جهان دیدن/لاله معرفت از آن چیدن
اگر عقل باشد جهان گلشن دیده می شود و از آن لاله معرفت می چیند اما کسانی که بدبین هستند عقلشان ناقص است، فکر و عقل همواره پیش رونده هستند برعکس بدن انسان که پس رونده است (من نعمره ننکسه فی الخلق) ذات فکر پیش رونده است و اگر فکر توقف کند یعنی مرده است. فکر مانند آب روان است و سیال است و فعال اما اگر ساکن شود و منجمد و یخ بزند مرده است البته فکر می تواند ملکوتی هم بشود مثل آب که به حالت گاز در می آید بخاری عقل که ملکوتی است.
اما فکر منجمد از هر درنده ای خطرناک تر است و مانند سنگ می شود حتی از آن هم بدتر که قرآن به زیبایی آن را بیان کرده است (قَسَتْ قُلُوبُکمْ مِنْ بَعْدِ ذلِک فَهِی کالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا یتَفَجَّرُ مِنْهُ الاْءَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یشَّقَّقُ فَیخْرُجُ مِنْهُ)
آخرت در تقابل دنیاست/نه تقابل تضارب دنیاست
دنیا و آخرت متقابل همدیگر هستند اما با تضارب می توانی از آنها استفاده کنی یعنی از دنیا به نفع آخرت استفاده ببری و از آموزه های آخرت و یاد آخرت دنیای بهتری برای خود بسازی در واقع یعنی تقابل را به تضارب تبدیل کردن و ادیان الهی چنین کاری کردند با اعتقاد به آخرت بهتر زیستن در دنیا و کم کردن غم و غصه و زندگی درست و واقع بینانه و تلاش برای زندگی جاودانه آخرت.
ذوقی چونان ندارم پس معرفت جهانی/در علم و معرفت کوش ای عقل آسمانی/در کارگاه هستی با معرفت گذر کن/تا پرده ها بذافتد از صورت معانی/
12135/135/3
کانال اطلاع رسانی: https://telegram.me/imnanews
 
کد خبر 268956

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.