شیراز
داستان شیراز، روایتی است با زاویه دید کودکی از مردی که به «خرما» معروف است و همه با دیدی بدبینانه به او نگاه می کنند و قاتل یا اجرا کننده مراسم اعدام می دانندش.
مستور در این داستان، سعی می کند تا به بهترین شکل تعلیق ایجاد کند، منتهی این ایجاد تعلیق بیش از آنکه در خدمت داستان باشد، ترفندی می شود تا مخاطب را در شروع داستان همراه خود کند. در داستان شیراز، اگرچه روایت را کودکی برعهده دارد اما باز هم در پس آن، عنصر عشق حضوری پر رنگ دارد و اصلا شخصیت «خرما» به دلیل همین عشق است که برای مخاطب عیان می شود. اما آنچه بیش از همه در این اثر به چشم می آید نوع روایت و زبان راوی است. روای کودک است ولی زبانی دارد که با دیگر داستان ها تفاوتی نمی کند و متأسفانه اگر اصرار نویسنده نباشد، نمی توان باور کرد این زبان، زبان کودکیست. اما اگر فرض کنیم که راوی، پیش از شروع داستان اشاره می کند حالا پس از سالها دارد این داستان را بازگو می کند، چطور تا این اندازه همه چیز را بخاطر می آورد و با نظمی دقیق و تصنعی که خارج از چهارچوب ذهن است به آن می پردازد؟
تهران
داستان تهران پر شخصیت ترین و پیچیده ترین داستان این مجموعه است. البته منظور از شخصیت تعریف مصطلح آن است و نه تعریف داستانی و فنی آن. در این داستان، مستور سعی می کند تا از ویژگی های سینمایی به نفع خلق روابطی گسترده استفاده کند و با پیچیده کردین این روابط و اضافه کردن نام هایی که گاها حتی نمی توان تصوری از آنها به دست آورد مخاطب با روایتی پیچیده مواجه می شود که بهترین شکل آن در این داستان جاییست که تلفنی زنگ می خورد و قطعه ای از داستان تمام می شود. پس از چند صفحه یکی دیگر از شخصیت ها به کسی زنگ می زند و ناگهان مخاطب دوباره به همان اتاقی باز می گردد که در چند صفحه قبل تلفن در آن زنگ می خورد. اگرچه در این داستان، این شیوه از نوشتار و خلق جذاب است اما آنچه به نظر غیر عادی و زننده می آید، روایت این همه عشق و عاشقیست. روایت هایی که گاه عشقی سانتی مانتال را با نگاهی رمانتیک بازگو می کنند. گویی دغدغه همه شخصیت های داستان همین مسئله عشق، در سطحی ترین و ساده ترین شکل آن است نه بهترین شکل ممکن آن و اتفاقا شخصیتی بیش از همه شخصیت می شود که متوجه شده سرطان خون دارد و نگرانی اصلی اش دو دخترش هستند نه روابط عاشقانه اش.
بندرانزلی
به نظر می رسد، مستور، بیشترین خلاقیت داستانی خود را در کتاب جدیدش، برای همین داستان خرج کرده. البته برای حفظ لذت خوانش، به داستان اشاره ای نمی کنیم اما بجز این نکته که در نهایت، با نوع جدیدی از پایان بندی های «بعد از خواب بیدار شد» یا «کتاب را می بندم، این داستان را در آن کتاب خوانده بودم» و... مواجهیم، باید گفت، داستان «بندر انزلی» داستان ترین داستان این مجموعه است. داستانی که اگرچه بازهم پیش برد روایت خود را مدیون توصیف روابط عاشقانه است، اما نویسنده اش بیشتر در پی نفی جنگ است. شاید هم نویسنده می خواهد بگوید، اگر جنگ نبود، حالا می توانستم با خیال راحت یک داستان عاشقانه با سه روایت بنویسم.
مشهد
داستان «مشهد» در مجموعه داستان «بهترین شکل ممکن» روایتی است از تقابل زندگی و مرگ همانطور که نویسنده نیز، یکی از نوه های آقای کوشکی، زنده است و دیگری مرده. شاید در نگاه اول این موضوع به چشم نیاید. اما در پس این داستان، می توان رگه هایی از تضاد های درونی را جست. کوشکی با تمام هیئتی که از بزرگی اش متصور می شویم، شبیه بچه ای گریه می کند و هادی، مست و الکل خورده وارد سحن حرم امام رضا می شود و آنجاست که در مقابل مرگ، یا با دیدی کلی تر در مقابل معنویات به زانو می افتد و در یک لحظه متحول می شود. «مشهد» خارج از رگه هایی از شعار که مستور به خوبی آنها را مستتر کرده است، داستانی است که بیش از دیگر داستان ها دغدغه محتوایی دارد.
اهواز
داستان «اهواز» هم، شبیه به داستان بندر انزلی، فضا را به سمت جنگ و یا بهتر بگوییم نفی جنگ می برد. هوشنگ، دوست کودکیِ راوی، در بمباران اهواز کشته می شود. سالها بعد راوی دوباره فردی را با خصوصیات او می بیند و... داستان انسجام خوبی دارد و تصویر سازی اش، همانطور که بعد به آن اشاره می کنیم، بیش از آنکه در سطح زبان اتفاق بیفتد، عینی و تصویری است.
اصفهان
این داستان روایت یک اتفاق هولناک است. روایتی که این بار برخلاف داستان «بندر انزلی» مخاطب حس نمی کند با روایتی مواجه است که راویش آن را با تعمد به غالفلگیری ختم می کند. یکی از ویژگی های این داستان در استفاده از ویژگی های آثار باستانی در اصفهان است. مستور، با هشیاری از این ویژگی ها در سی و سه پل و مسجد شاه است.
بهترین شکل ممکن
محمود فلکی در کتاب، روایت داستان،تئوری های پایه داستان نویسی (نشر کلاغ) بخشی دارد به عنوان «فلسفه انگار(چنان که گویی)» او در این بخش، با اشاره به نظریات هنس واهینگر می گوید: هر اثری را که بتوان با ((انگار)) توضیح داد، در حوزه اثر تخیلی می گنجد. فلکی در پایان اشاره می کند، چنین نگره یی رمان یا اثر تخیلی را نه در جهان متن یا زبان برآمده از متن، که از بیرون از آن یا با رویه زبان می خواهد توضیح دهد. در کتاب، بهترین شکل ممکن، ما فراوان جمله هایی میابیم که با «انگار» ادامه پیدا می کنند. برای روشن تر شدن، به چند مثال توجه کنیم.
«طوری به پسر نگاه کرد انگار می خواست خبر زلزله ای را اعلام کند.»
«قطار در ایستگاه گرن ویا متوقف شد و دختر و پسر، انگار هردو گلوله خورده باشند با تکیه به هم از قطار زدند بیرون.»
«پسر انگار با سرعت به لبه پرتگاهی رسیده باشد، ناگهان سکوت کرد.»
«گوشی را، انگار بمبی که با تکان کوچکی ممکن است منفجر شود، با احتیاط گذاشت سر جایش.»
و مثال های متعدد دیگر... که می توان از آنها نتیجه های متعددی گرفت. اما بیش از همه، باید در نظر داشت، کاربرد چنین جملاتی باعث ایجاد تصاویری می شود که گاها فراتر از داستان هستند.
نویسنده بیش از آنکه بخواهد بر جنبه های واقعی بودن اثرش تأکید کند، می خواهد مخاطب را در یک بازی قراردهد، بازی که می توان نامش را گذاشت «می گویم باور کن واقعیست، تو باور نکن» (بازی که البته به نظر نمی رسد خیلی در آن موفق باشد). دلیل این تناقض را می توان در فرمی پی گرفت که مصطفی مستور برای نگارش مجموعه داستانش در نظر گرفته است. بهترین شکل این گونه حضور (مستور سعی می کند در آغاز، میانه و حتی پایان داستان های این مجموعه حضور داشته باشد و توضیحاتی ارائه کند) را می توان در مجموعه فیلم های کوتاه، آلفرد هیچکاک جست که چندی پیش نیز از تلوزیون خودمان هم پخش شد و شعاری ترین نوع آن را در مجموعه کلید اسرار. مستور در این مجموعه داستان، چیزی بین این دو است. در پایان داستان تهران، پایان را با قطعیت می بندد و در شروع داستان بندر انزلی نوع خوانش را برای مخاطبش تعیین می کند و لی برای مثال در آغاز داستان اصفهان، بخوبی از این فرم در داستانش استفاده می کند.
مستور در قسمت هایی حتی بر این نکته تأکید می کند، که این داستان در واقع گزارش است و با این وسیله بر این موضوع که مخاطب باید داستان را باور کند یا نه تأکید می کند.
میلاد باقری
12176/135/20
کانال اطلاع رسانی: https://telegram.me/imnanews
نظر شما