آخرین درخواست یک فرمانده از همسرش!

خبرگزاری ایمنا: نوزدهم بهمن ماه سالروز عروج ملکوتی سردار شهید حمزه‌علی احسانی است، شیری از دیار پهلوانان شهرضا که نامش در آسمان اصفهان جاودانه شد.

فرمانده شهید حمزه‌علی احسانی در پانزدهم تیرماه ۱۳۳۷ در روستای قمشلوه شهرستان شهرضا دیده به جهان گشود. پدرش محمود احسانی از کشاورزان منطقه و جزء افراد مومن و متدین و متواضع بود. مادرش رقیه نام داشت.
حمزه‌علی پس از تمام شدن دوران راهنمایی مشغول کار شد و حرفه نقاشی ساختمان را پیشه خود کرده بود. از همان ابتدای مشغول شدن به کار هم دو مساله برایش اهمیت ویژه ای داشت.
اول اینکه حواسش به سر سال باشد تا خمس مالش را حساب کند، دوم اینکه همه تلاشش را انجام دهد تا مالی که به دست می‌آورد حلال باشد، مساله ای که هم صاحبان کار را راضی می‌کرد هم برایش عاقبت به خیری آورد.
نه تنها در خانه بلکه در لشگر و تیپ هم نمی‌گفت چه کاره است، کار خودش را می‌کرد، فرمانده بود و فرمانده‌خوبی بود، سرباز بود و سرباز خوبی بود.
همسر شهید می‌گوید: بار دوم که عازم شد، فرزندش ۱۵ روزه بود، انتظار داشتیم بماند، پدر و مادرها می‌فهمند دل کندن چقدر سخت است، اما اصلا دل نمی‌بست، می‌دانستیم دل کندن برایش ضجرآور است اما اسلام برایش اولویت بود، و همه تعلقاتش را رها می‌کرد.
جلسه فرماندهان و تعجب از جایگاه حمزه‌علی
چند روز قبل از عمليات، فرماندهان لشكر امام حسين (ع) به تيپ قمربني‌هاشم (ع) آمدند. جلسه براي عمليات تشكيل شد. آنها وقتي حمزه‌علي را ديدند، با تعجب گفتند: او در لشكر امام حسين (ع) فرمانده يا معاون گردان بوده، حالا او را فرمانده دسته قرار داده‌ايد. اخلاص احساني باعث شده بود خود را معرفي نكند و فقط براي حفظ اسلام در جبهه باشد.
دستورات عملی شهید برای رزمندگان
مدام مي‌گفت: «كاري بكنيد كه براي شهادت پذيرفته شويد.» هميشه شب‌ها براي نماز شب بيدار مي‌شد. دلم مي‌خواست او را در حال عبادت ببينم. بالاخره خدا توفيق داد و من نيز براي نماز بيدار شدم.
او را ديدم كه پتويي به همراه خود دارد و به طرف دره‌اي كه در پشت چادرهاي ما قرار داشت، مي‌رود. آنجا حفره‌اي مانند قبر را براي خود كنده بود و در آن سرماي زمستان هر شب در آن‌جا با خدا مناجات مي‌كرد. آن شب من دل به راز و نيازهايش سپردم و در گوشه‌اي اشك‌ريزان به حال او غبطه خوردم.
آخرین سفر، آخرین درخواست
راهي سفر شد. ساكش را كه بست، اشك امانش را بريد. گفت: شما راضي نيستيد كه من شهيد شوم تو را به خدا قسم راضي شويد تا من شهيد شوم و به آرزويم برسم. من مات و مبهوت به او نگاه كردم. بغض گلويم را فشرد. همين‌طور نگاهش كردم. انگار دلم آرام گرفته بود، به رفتنش رضايت دادم. رفت چند بار برايم نامه فرستاد.
برايش نوشتم چرا به مرخصي نمي‌آيي؟ گفت: "عمليات نزديك است و مي‌ترسم بيايم و مهر فرزندم در دلم بيفتد و مانع از برگشتنم شود". او فرزند ۶ ماهه‌اش را رها كرد و اين‌گونه بدون هيچ تعلقي بر بال ملايك نشست؛ قبل از اين‌كه او آسماني شود، خدا صبرش را به من داده بود تا بتوانم اين مصيبت را تحمل كنم.
شهادت حمزه‌علی احسانی
جاده و بيابان خيلي صاف بود و آنها به راحتي مي‌توانستند ببينند. يك‌باره حمزه‌علي كه معاون گروهان شهيد صدوقي بود، اسلحه كلاشينكف را كنار گذاشت و يك موشك روي آرپي‌جي قرار داد و همان‌طور كه روي زانو نشسته بود، به طرف دشمن شليك كرد. دوباره اسلحه خود را برداشت و به ما گفت: بياييد جلو. اسلحه كلاشينكف او روي حالت رگبار بود و با صداي تكبير جلو مي‌رفت. حدود ۵ متري دشمن رسيده بود كه يك‌باره شعله‌اي از آتش را ديدم كه زود خاموش شد. عراقي‌ها با موشك آرپي‌جي ۷ به طرفش شليك كردند و اين‌گونه مرغ جانش به آسمان پر كشيد و حمزه‌علي در ميان آتش، ابراهيم‌وار به ديدار خدا شتافت.
آروزی تحقق یافته شهید احسانی
هميشه منتظر بودم كه خبري از او به دستم برسد. دلم مي‌خواست كنار مزارش بنشينم و هاي‌هاي اشك بريزم. دلم مي‌خواست ضجّه بزنم و بگويم چرا تنها؟ چرا ما را نبردي...
اما علي گمنام بود، هيچ نشاني از خود نداشت، بعدها در وصيت‌نامه‌اش خواندم « اميدوارم جنازه‌ام به دستتان نرسد......» اين راز گمنامي علي بود، كه دلش مي‌خواست غريب و تنها بماند و به بانوي دو عالم اقتدا كند.

کد خبر 179846

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.